آدرس وبلاگِ جدیدِ من
با معرفی یکی از دوستان با بلاگ آشنا شدم. فعلاً می روم سراغِ بلاگ. شاید ماندگار شدم، شاید هم برگشتم به بلاگفا. هر چه که هست، فعلاً می روم سراغ آن.
آدرس جدیدِ من:
با معرفی یکی از دوستان با بلاگ آشنا شدم. فعلاً می روم سراغِ بلاگ. شاید ماندگار شدم، شاید هم برگشتم به بلاگفا. هر چه که هست، فعلاً می روم سراغ آن.
آدرس جدیدِ من:
نمی دانم از چه فرار می کردم. این همه راه را زده بودم و آمده بودم این جا تا بچه ها را ببینم و حالا به همین سرعت، بعدِ یک روز داشتم برمی گشتم. دی روز پولِ دانش گاه را به حساب ریخته بودم، فیش ش را برده بودم و تحویل شان داده بودم، توی خواب گاه جا رزرو کرده بودم و تازه نوبت خوش خوشان م بود که با بچه ها بروم گشت و گذار. اما صبح مثلِ یک خواب گرد از جای م بلند شدم و آمدم ترمینال. حالا هم که توی راهِ برگشت. واقعاً نمی دانم از چه فرار می کردم. سرم را تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس و دشتِ زرد رنگ گندم ها را نگاه می کردم. رشته کوه های کشیده شده و ماشین هایی که از کنارم رد می شدند. هر از چند گاهی چاله ای یا تکانی سرم را از شیشه جدا می کرد و دوباره محکم می کوباندش به آن. اما من انگار عین خیال م نبود. آن 25 نفرِ دیگر مسافر هم عین خیال شان نبود. صدایِ موتورِ درب و داغانِ اتوبوس همراه می شد با صدای کولر و بادی که مستقیم می خورد توی سرم و همه ی این ها با سکوتی که آدم ها توی ش فرو رفته بودند می شد دلیلِ تازه ای برای دل شوره ای که نمی فهمیدم ش. دل شوره، فرار، سکوت، وحشت، ... نکند این ها همه به خاطرِ خیال بافی هایی بود که بعدِ آن ماجرا به سرم زده بودند. آن هم همین یک بار. آخر این همه از این انفاق های معمول توی زندگی آدم می افتد و زود بی خیال ش می شود. چرا این اما این قدر نگران م کرده بود؟ از مرگ ترسیده بودم؟ چیزی ملزوم می کرد به رفتن؟ ... قضیه چه بود؟
یک هو دشتِ انبوهِ زرد تکان تکان خورد. مثلِ شیشه ی نازکی که پشت ش را چند دهانه باندِ حسابی بگذاری و بعد آهنگِ باس داری پخش کنی، دشت می لرزید. اتوبوس به چپِ جاده منحرف شد. صدایِ مهیبی زیرِ پایم پیچید. ماشین هایی که از جلو می آمدند سریع می زدند روی ترمز یا به شانه ی خاکی جاده کشیده می شدند. صدایِ خطری توی گوشم می پیچید. عرق کرده بودم. خشک م زده بود. انبوهیِ جمعیت با صداهایِ غریبِ ترس فضای باریکِ اتوبوس را پر کرده بود. دل شوره ام به زنگِ خطری تبدیل شده بود که می گفت اتفاقی افتاده یا در پیش است. اتوبوس چند باری به این ور و آن ور جاده پیچ خورد و بعد لرزان از جاده ی خاکیِ سمتِ راست جاده تا یک سوم فرو رفت توی گندم کاشته های حاشیه ی جاده. سریع درِ عقب را زدند. درِ جلو هم که زودتر از این باز شده بود. کیف م را برداشتم و سراسیمه از اتوبوس پریدم پایین. پشت سرِ من آن 25 نفر دیگر و راننده و شاگردهاش. پانزده کیلومتری می شد که از شهر دور شده بودیم و حالا هیچ کدام چیزی را که می دیدیم باور نمی کردیم ...
***
مهمان ها را رد کردیم رفتند. عیدِ فطر تمام شده بود و توی سایت دانش گاه هم آخرین مهلتِ واریزِ شهریه و تحویلِ فیش را گذاشته بودند ام روز. خب چه می شد کرد؟ بایستی می رفتم. شکرش باقی بود که سه ساعت و نیم بیش تر تا مرکزِ استان فاصله نبود. گفتم حالا که بعدِ یک ماه رمضان سر کردن، فرصتی دست داده چه به تر که برویم و یک هوایی هم عوض کنیم. کیف م را برداشتم و لپ تاپ و کاغذی و کتابی و کارتِ عابر بانک و کارت ملی و مسواک و خمیر دندان و برس و جاعینکی، همین ها که همیشه لازم ند. و چهار ساعت بعد بانک بودم و بعدش هم دانش گاه. خواب گاه را هم رزرو کردم و زنگ هام شروع شد: "بابک! کی میای این جا؟ ام شب منتظرت م؛ علی خواب گاهی یا خونه گرفتی؟ ابی! ترمِ تابستونه بردوشتی دیگه؟ هان؟ حسین! یه امشبه رو از خونه بزن بیا خواب گاه پیش رفقا". و چند ساعت بعدش، حوالیِ ظهر همه دور هم توی اتاقِ خالیِ هشت نفره ی خواب گاه، پای فیلم Battle Ship. علی ریش هاش را گذاشته بود بلند شود. بابک می گفت، حالا که شما می خواهید عصر بروید یک فلش 40 هزار تومانی بگیرید، یک 300 هزار تومانی بگذارید روی ش و یک هاردِ اکسترنالِ یک ترابایتی بگیرید. ابی فحش مان می داد که: "مثلاً داریم فیلم نگاه می کنیم ها" و من ایستک ها را باز می کردم برای بچه ها و دونگ شان را برایِ فیلمِ کلاه قرمزی و بچه ننه که قرار بود شب برویم می گرفتم. خواصیت خواب گاه، که هم چین خاصیتی هم نیست، دیوارهای نازک و سقف های کوتاه ش هست. یکی که دعوا کند یا یکی که سریع بدود همه ی ساختمان شروع می کند به لرزیدن. اما وقتی کفِ طبقه ی دومی که ما توی ش باشیم شروع کرد به لرزیدن، هیچ شباهتی به دعوا یا دویدن کسی نداشت. واقعاً داشت زلزله می آمد. حسین که تازه پاش را عمل کرده بود و میخ چه هاش را کشیده بود، لنگان و باعجله پرید روی طبقه ی اول تخت دونفره. ابی از پنجره پرید توی بالکن، من خشک م زده بود. بابک از در فرار کرد، و علی همان طور بی خیال نشسته بود پایِ فیلم. چند ثانیه بیش تر طول نکشید، اما همین برای خیس کردن یک خواب گاه کفایت می کرد. لرزه ها که خوابید. اول خنده مان گرفت و بعد صداهای توی کوچه توجه مان را جلب کرد. پریدیم توی کوچه. ملت همه ریخته بودند توی کوچه، ظرف چند ثانیه و با چه وضعی هم. مردها معمولاً رکابی و شورتک، یا گرم کن و زیرپوش و زن ها تکه چادری یا روسری ای بر سر یا کمر، پریده بودند بیرون. وضعِ خنده داری شده بود. هر چند که هیچ کس نمی خندید. چند گلدان افتاده بود کفِ کوچه. پیرزن ها و پیرمردها یواش یواش داشتند از پله ای یا دری بیرون می آمدند. و بعضاً ناامیدانه به فرزندان شان نگاه می کردند. بچه ها کوچک ترهاشان ترسیده بودند و گوشه ی چادر مادری یا زیرِ دست پدری آویزان و بزرگ ترهاش به همین زودی ماجرا را فراموش کرده بودند و دنبال هم توی کوچه می دویدند. یواش یواش مردم شروع کردند به حرف آمدن و سه تا سه تا یا بیش تر ماجراها آغاز کردند برای گفت و گو. خانم ها هم که گوشه ی دیواری، یا حلقه زده بر دور تیر چراغ برقی مثل مردها اما ریزریز. کم کم یخِ ترس جماعت ریخت. یکی از پنجره ی آپارتمانی سرش را بیرون کرد و گفت: "بابا! تلویزیون داره درباره ی زلزله حرف می زنه". همه مان پریدیم توی خانه هامان. مسئول خواب گاه و من و باقی بچه ها و اهالیِ خواب گاه توی لابی جمع شده بودند. مجریِ شبکه ی دو می گفت: "زلزله ی چند ریشتری ای چند دقیقه پیش مرکز استان را لرزاند. این زلزله ی خفیف خساراتی بر جای نگذاشته و تلفاتی هم نداشته است. بنا به بررسی کارشناسان این زلزله، با توجه به پیش لرزه ها و پس لرزه ها، زلزله ی اصلی محسوب می شود و نگرانی ای از بابتِ احتمالِ وقوعِ زلزله ای دیگر وجود ندارد. ..." البته حرفِ مفت می زد. همین محله ی خودمان چند تا پیرمرد و پیرزن از ترس سکته زده بودند. " امام جمعه ی شهر اعلام کردند که نمازِ آیات بر عموم مردمِ شهر واجب است و ...".
علی پرسید: "نماز آیات را چه طور می خوانند؟" و بابک شروع کرد به توضیح دادن ش. تازه ناهار خورده بودیم. سنگین بودیم. نماز را گذاشتیم برای وقتی دیگر. فیلم هم دیگر جذابیتی نداشت. نمی دانم چه طور بود که همه خواب مان گرفت.
دم دم های غروب بیدار شدم. بچه ها هنوز خواب بودند. اما حوصله شان را نداشتم. نمی دانم چرا، اما بعدِ خواب یک جوریم شده بود. حوصله ی کسی را نداشتم. هر جور هم بخواهی حساب ش کنی بالآخره در شرفِ مرگ بودیم. تنها کافی بود چند ریشتر بیش تر یا چند ثانیه بیش تر طول می کشید. هوس کردم بروم امام زاده. نزدیکی های خواب گاه بود. 20 دقیقه ای بیش تر راه نبود. پیاده راه افتادم. وقتِ اذانِ مغرب بود و مردم انگار که همه ی ماجرا را فراموش کرده باشند، دوباره ول می چرخیدند توی خیابان ها و مغازه ها را رصد می کردند. بابام همیشه از این شهر بدش می آمد. البته قدیمی هم بود و نمی شد به ش خرده گرفت. یک عمری توی شهرستان چادری دیده بود و ریشی، و بنده خدا مسلماً نمی توانست توی شهری با این کیفیت پوششی راحت باشد. من هم که دیگر عادت کرده بودم. هر چه باشد، آدمِ عصر جدید بودم. عصرِ بی خیالیِ گفت و ها شنفت ها. عصرِ بی حالی نسبت به آن چه روزی عده ای آرمان می پنداشت ند. عصرِ مسیج های تبلیغِ لوازم جنسی. عصرِ به بازی گرفتن های چهره هایی مثل علی شریعتی و هر اراجیفی را با اس ام اس به حساب او فرستادن. عصرِ قرارهای عاشقانه ی دانش جوهای گرل اند بوی.عصرِ عروسی های شبِ قدر. عصرِ" ول کن بابا نماز آیات رکعتی چند؟" عصرِ "کی حوصله ی مشهد رو داره، بیاین بریم شمال" یا نه "دوبی، عمارات، بحرین". عصرِ رکورددار بودن مرکز استان در تاپ تری های آمارِ فساد و خانه های عفاف(!) عصرِ توله سگ بغل کردن. اصلاً عصرِ بی حوصله گی مؤمن ها یا بی بخاری آخوندها. عصرِ دستگاه پیدا کردنِ مداحی ها. عصرِ لعاب پیدا کردن مسجد ها. چه می دانم، عصری که من می زنم بیرون و حوصله ی هیچ بنی بشرِ زیرِ قدم را که کنار خیابانی یا درِ پاساژی طلبِ کمک می کند را ندارم. عصرِ نالدیج های کذای و فضاییِ دانش گاه ها. عصر نمادشناس شدنِ بچه بسیجی ها. عصرِ نه امامی. عصرِ همینی که توی ش افتاده ایم و بالآخره هر کس که نداند خودمان که می دانیم.
درست توی همین عصر، بعدِ همان زلزله رفتم امام زاده. سه روز از پایان ماه رمضان می گذشت. راست ش بود و نه بودش که برای من فرقی نمی کرد. منهای این که از افطار تا سحر بیش تر از همه ی روزهای دانش گاه غذا داشت م برای خوردن. امام زاده خلوت بود. البته هنوز مسافرهای تابستانه نیامده بودند. نمازی خواندیم و منبرِ شرعیاتِ طهارتی را هم نشستیم و دعایِ کمیلی هم زدیم. ... و هیچ کس از زلزله ای که می توانست همه مان را بکشد چیزی نگفت. خسته شدم. نمایش گاهِ کتابی توی صحنِ امام زاده زده بودند. بلند شدم: "چگونه در زندگیِ کاری مان موفق باشیم؟ چگونه فرزندانِ باهوشی تربیت کنیم؟ این قرباغه را قورت بده. آشپزی اسپانیایی. رازهای یک مدیرِ موفق. تاریخ چه فریماسونی. اساطیرِ یهودیِ هالیوود. کرامات الحسین. کرامات الحسن. قرآن. نهج البلاغه. دیوان حافظ به همراه فال نامه. قصه ی قوم عاد و ثمود. ..." چشم م را گرفت، برش داشتم: "... وقتی بخواهد عذاب بیاید، تر و خشک را با هم می سوزاند. کسی که در مقابلِ خطا علمی بلند نکند، یعنی به خطا تن داده است. پس این است سنت الهی که ناپرهیز را با رضا داده به ناپرهیزی با هم می سوزاند ..."
این را گفتم و کتاب را گذاشتم و در میان خیلِ آدم هایی که تا 12 شب ول می گشتند توی خیابان ها برگشتم خواب گاه.
***
... کیف م را برداشتم و سراسیمه از اتوبوس پریدم پایین. پشت سرِ من آن 25 نفر دیگر و راننده و شاگردهاش. پانزده کیلومتری می شد که از شهر دور شده بودیم و حالا هیچ کدام چیزی را که می دیدیم باور نمی کردیم ... شهر در ابر سیاهی از دود و خاک و گرد و غبار و آتش فرو رفته بود. هیچ کس باورش نمی شد. یعنی لااقل هیچ چشمی باور کردن را نشان نمی داد. همین دی روز تلویزیون گواه داده بود که زلزله ای دیگر در راه نیست ... و خب ... شاید ... این هم زلزله نبود ... چیزی به این عظمت را نمی شد تنها گفت "زلزله" ... چنین لرزیدنی را هیچ پوسته ای از زمین و هیچ گداخته ای از اعماق نمی توانست رقم زده باشد ... این مثلِ بلا بود ... مثلِ عذاب ... از زمین نبود، از آسمان بود ... و من چشمان م چیزی را از بیرون می دید که لیاقت درون دیدن ش را داشت ... سرم گیج می رفت ... سنگینی می کرد ... عرق همه تن م را گرفته بود ... داشتم توی چیزی که نمی فهمیدم ش غرق می شدم ... "یعنی ما قوم عاد بودیم؟" ... پیرمردی کنارم این را گفت. دخترکی کنارم گوشی ش را به گوش گرفته بود و با گریه می گفت: "تو رو خدا گوشی رو بردورید". زنی پشتِ سرم غش کرده بود. روحانی ای الغوث می گفت. پسر جوانی می گفت: "شانس آوردیم ها". راننده سیگارش را روشن کرده بود و هیچ نمی گفت. شاگرد به راننده نگاه می کرد و به چرخ های فرو رفته در کشت زار. من نمی فهمیدم. اگر قرار بر عذاب هم بود من از همه ی هم خواب گاهی های م لایق تر به هم چو عذابی بودم. حالا معلوم نبود دیگر بابک و علی و ابی و حسین کجا هستند و چه می کنند. دی روز بابک، سرِ سربه سر گذاشتن علی برای قضیه ی نمازِ آیات، مجبورش کرده بود که دو تا نمازِ سه رکعتی و پنج رکعتی بخواند با هر رکعت شش تا سجده و علی هم بی چاره از ترس ش همه را خوانده بود و بعد گفته بود: "حالا یعنی دیگر بلا رفع شد؟". حسین زنگ زده بود به مادرش و گفته بود که برای فردا ظهرمان ناهار درست کند. ... و من همه شان را ترک کرده بودم و برگشته بودم. چرا؟ ... چرا خدا من را زنده گذاشته بود؟ آیا این فرصتی برای من بود؟ ... که اگر این طور بود، باور دارم که همه ی آن چند میلیون نفر از من، سزاوارتر به چنین فرصتی بودند. ... و راستی مگر فرصت به مان داده نشده بود؟ ... مگر دی شب فرصت نبود؟ ... مگر خدا بم را در شب دگرگون نکرد؟ ... پس دی شب مهلتِ ما بوده. ... اما من هم که چون باقی دی شب را خوابیدم و حتی نماز صبح م قضا و نماز آیات م فراموش شده بود ... پس چرا؟ ...
روحانی ای دست گذاشت روی شانه ام و گفت: "بعضی کارهای خدا، مهلت نیست. فرصت است. بعضی هاشان هم مرحمت است. بعضی هاشان اما برای بعضی ها که به خیال خودشان فرصت است، عبرت است برای باقیِ آدم ها." و پیاده راه افتاد سمتِ شهرِ بلا زده. بعد کمی مکث کرد و بلند، طوری که همه بشنوند گفت: "ما همه مان مستعد بلا بودیم، اما حالا که زنده مانده ایم،" رو کرد به من: "باید ببینیم که جزو کدام ماندنی ها هستیم." و رفت.
حالا من جزو کدام ماندنی ها هستم؟ ... منی که تنها نوشتن یاد دارم. ... شاید ... پس باید از این جا شروع کنم: " نمی دانم از چه فرار می کردم. ..."
پورخسروانی
جمعه 3 شهریور 1391
چراغ های بزرگ راه را می دید، در گیجاویجی که سرش در گردش ماشین می زد. قبل از این که دنده جا نرود، قبل از این که ترمز دیر عمل کند، قبل از این که برای نخوردن به آن ماشین کذایی فرمان را بدهد به چپ و تعادل ماشین ش از دست برود و ماشین برگردد روی سقف و غلت بزند و غلت بزند و غلت بزند. قبل از این که آن ماکِ قدیمیِ 24 دنده شاخ به شاخ بزند زیرش و باک ش سورخ بشود. قبل از این که صدای شره کردن بنزین را کف آسفالت بشنود و جرقه های کوچک آتش که از موتور به اطراف پرت می شدند را ببیند. قبل از آن انفجاری که حتم داشت در شرف وقوع است. حتم داشت که دم دم های آخرش هست. پای ش گیر کرده بود توی فلزی که استخوان ش را جوش می داد به فلز سرد و او را یکی می کرد با ماشین. کمربند هم به دادِ نه مردن ش نه رسیده بود. تنها کمک ش می کرد تا درد را جرعه جرعه حس کند. حتم داشت که دیگر رنگِ آن خانه ی عمر ساخته اش را نخواهد دید. با خود فکر می کرد که این همان لحظه ای است که به هر کس می دهند تا به "خوش بخت بودن" یا نه بودن ش بیندیشد. خیلی وقت ها پیش، وقتی دانش گاه می رفت توی جمع بچه های خواب گاه یکی پرسیده بود: "اگر بدانید که تا چند دقیقه ی دیگر می میرید، به چه فکر می کنید؟" و دیگری جواب داده بود: "به این که آیا از این همه که گذراندم راضی م یا نه؟". و حالا به نظرش داشت به همان چیز فکر می کرد. به این که آیا از این همه راضی بوده یا نه؟ صدایِ قطره های بنزین که می ریخت کفِ آسفالتِ بزرگ راه توی گوش ش مثل تیک تیک های ثانیه شمار ساعت می گفت که وقت مرگ است و او به خانه، به هم سر، به فرزندان، به دوستان، به کار، به بنده گی و شاید به خدایی که احتمال پرستیدن ش را می داد فکر می کرد. حتم داشت که می میرد ولی حتم نداشت که این ها که او می کرده بنده گی بوده باشند یا این ها که او گذرانده زندگی. ... به نظرش آمد که چه قدر این سؤال را از آن زمانِ دانش گاه از سر باز می کرده است؟ "آیا از زندگی ت راضی بوده ای؟ از چیزی که بوده ای؟" انگار همه ی راه های عالم به همین سؤال ختم می شدند، که آیا از انتخاب های ت راضی بوده ای؟ ... اولین انتخابی که به نظرش آمد همسرش بود: آمنه ...
***
لباس هاش را کرد توی کمد و درش را بست. کلید را در آورد و گذاشت توی کیف ش. یک روپوشِ سفیدِ خونی هم سوغاتِ ام شب ش بود. فکرش را که کرد دید این خون با هیچ تاید و تاژی پاک نمی شود. یعنی اصلاً رغبت ش نمی شد که این را بیاندازد توی ماشین لباس شوییِ خانه و ... اَه ... اصلاً چه شد که این طورشد؟ مریضِ تختِ دوازدهِ بخش سر و صدا راه انداخته بود که هم اتاقی ش دارد می میرد. خودشان را رسانده بودند به اتاق و طرف را دیده بودند که مثل گچ سفید شده و چشمان ش گردِ حدقه می لرزند. تا آمده بود نبض ش را بگیرد با دهانی پر از خون و استفراغ مواجهه شده بود که همه ی لباس ش را سرخ و زرد می کرد. بعد هم نبضی که دیگر نمی زد. پاپس کشیده بود و نشسته بود روی زمین. پرستارها دست ش را گرفته بودند و آورده بودند توی اتاقِ استراحت و حالا هم که شیفت کاری اش تمام شده بود. روپوشِ سفید و سرخ و زردِ داخل پلاستیک را با تنفری توصیف ناشدنی انداخت توی سطل زباله ی آلومینیومیِ توی اتاق. ایستاد بالای سرش. نمی دانست یک هو چه طور شد که یادِ حسن افتاد. یادِ لباس کارهاش که صبح انداخته بود توی سطل آشغال و با تنفری نامعلوم به شان نگاه کرده بود. صبح که می خواست برساندش درآمده بود تویِ روی حسن که: "گند زدی به این زندگی با آن شغلِ دردسرسازِ کثیف ت!" و منظورش جنس هایی بود که حسن برای نصب در کارخانه ها موقتاً می گذاشت توی حیاط و خانه را اشغال می کرد. یا شاید هم لباس چرک های کارش که هر شب دعوایی جدید سرشان درست می شد. حسن جوری نگاه ش کرد که آمنه دست ش آمد که این یعنی: "تو هیچ چیزی نمی فهمی!" ... نگاه ش هنوز روی روپوشِ خونیِ درونِ سطل بود. به نظرش آمد که آن لباس ها آن قدرها هم که صبح به نظرش آمده، چندش آور و زشت نبودند.
روزِ عروسی شان یادش آمد. یادِ آن پیکان بارِ آبی برادر شوهرش افتاد که باهاش رفتند مشهد. یادِ اولین بچه شان افتاد. یادِ اولین خانه شان. یادِ بعدش که رفت دانش گاه و حسن هر هفته از شهرستان می رساندش دانش گاه و برمی گشت. یادِ اولین کارنامه ی حسین افتاد. یادِ آن عکسِ دسته جمعیِ خانواده افتاد از آن عکاس خانه های مشهد که پشت شان را عکسُ حرم می گذاشتند. ... یادش افتاد که چه مدت است مشهد نرفته است ... نرفته اند ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"
***
جمع رفقا جمع بود. شبِ عیاشی های آخر ترم بود و پارتیِ بای بای. رفقا، دختر و پسر قرار گذاشته بودند پارک آزادی. تقریباً می شد گفت که دو سوم کلاس بودند. او هم جزو اکثریت. بعضی ها که کم تر اهل بودند به غزلی و بازی ای و سیگارکی و جکی و آن ها که اهل بودند به آبکی ای و قرصی و ... . یک هو دعوا شد، یکی از دخترها کشید توی صورت یکی از پسرها. حسین و دیگران خودشان را زود رساندند. پسرک مست کرده بود و دخترک ... صدایِ سکوت جمع بدتر از صدای صد گل دسته حسی را انداخت به جانِ حسین. با خودش گفت: "چه فرقی می کند؟ ... دو روزِ دیگر باز هم خانه و لابد بنده گیِ خدا. و حشر و نشر با بنده گان نجیب خدا!" از دست پدرش عصبانی می شد وقتی بهش فکر می کرد. از دست مادرش هم. هر چند همه ی این خاک به سری ها همه از صدقه سرِ همان ها بود: دانش گاه و خواب گاه و رفقا و شب نشینی ها. ... پدرش بد اخم بود و بی محابا بی احترامی می کرد به آدم. مادرش هم بدتر آدم را می شکست تویِ جمع. ... به نظرش نمی آمد درست بشناسدشان. ... ناگاه یاد بی بی افتاد. و وقتی یاد او افتاد، بابا و مامانی مهربان را هم به خاطرش آمد که توی خاطراتِ دورِ عصر طلاییِ یادمانده های ش بودند. ... حس کرد با این که اهل سیگار و آبکی و دختر و عیاشی نیست. و فقط آمده است خداحافظی، اما او هم انگار اهل(!) است. ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"
***
مقاله اش را که تمام کرد، شام را بار گذاشت. خانه که تمیز بود، گل ها را هم که آب داده بود. کاری هم نمانده بود برای انجام. نشست پای همان لپ تاپ و رفت سراغِ پوشه ی Family Photo Avshiv. زد رویِ قدیمی ترین سالِ دم دست ش: 1374. عکس های عید بود. بی بی بود و آقابزرگ و خانواده ی عمو و بابا و مامان و حسین فسقلی و یک پیکانِ سبزِ جوانان. عکس ها همه شکسته اسکن شده و رنگ پریده. اما خیلی دوست داشتنی. عکس بابا از همه غریب تر زد برای ش. یک مردِ جوان لبخند به روی. با مشتی ریشِ نرمِ مستضعفی. یک پیراهنِ آبیِ آستین بلند و یک عینکِ فریم مشکیِ درشت، از همان مدل قدیمی ها. به نظرش آمد که چه قدر وقت است این بابای این شکلی را دیگر ندارد و این بابایی که حالا می شناسد چه قدر فرق می کند با حالایش. ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"
***
از کوچه های خاکیِ محله ی تربتی ها تا دانش گاه اصفهان تا سرِ سفره ی عقد با آمنه. تا ماه عسلِ مشهد. تا تولدِ زهرا. تا سفرِ دسته جمعیِ شمال. تا پیکانِ سبز جوانان. تا قبولی دانش گاه آمنه. تا شکستنِ دست حسین. تا فوتِ آقاجان و ننه جان. تا زنده گیِ همین روزهای ش؛ هیچ گاه فکر نمی کرد که این ها را و این جور بودن را بخواهد. فکر نمی کرد که آن همه را که گذرانده به اختیارِ دل خواست های خودش بوده. از گندیِ جایی همیشه به نام خانه. از مراوداتِ رسمیِ بی مزه ی فامیلی. از مسافرت های زورکیِ هر ساله به جنوب و شمال و منطقه آزاد و چه و چه. از جشن های تولد تصنعی و خوشی زدن های بی خودی ... تا هر جا که متصور بود، فکر نمی کرد خواسته های خودش باشند ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟". جرقه ای از آتش افتاد رویِ خیل بنزین ها، با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"
پورخسروانی
دوشنبه 30 مرداد 91
عید فطر
"اکران فیلم در میان تشویق دانش جوها تمام شد. 5 دقیقه ی نمایشِ اعطای جایزه ی اسکار شروع شد. دخترکی روس هیبت و سفید، با ساتنی کرمی، موهایی بسته، قدی بلند و انگشتانی کشیده اسم آقای کارگردان را به انگلیسی با شور و هیجانی در خورِ اسکار می برد، گروهِ ایرانیِ فیلم ساز به همراه کارگردان از جای بلند می شوند، yeh Yehهای بلند می کشند، مشت شان را گره می کنند و مثل قهرمانان های آفریقاییِ دوِ مارتون آن ها را به جمعیت نشان می دهند و فریاد می کشند. بعد هم مثلِ آخر فیلم های سانحه هوایی که هواپیما را سالم به زمین می نشانند هم دیگر را بغل می زنند. کارگردان در میانِ جمعیت حضارِ هالیوودی روی سن می آید، آن مترسکِ اسکار را می گیرد، با مجریِ زن دست می دهد، بعد کمر خم شده اش را نشان جمعیت می دهد. راست می ایستد، گلو باز می کند، Thank you می پراند برای جمع و کاغذِ تاشده ی انگلیسی نوشته اش را در می آورد. ... نطقِ نه چندان غرای ش را آغاز می کند: ".... من از مردمِ کشورم تشکر می کنم، و مطمئن م که آن ها الآن خیلی خوشحال هستند ..." و حضار هم چنان تشویق می کنند. آقای اسپیلبرگ هم تشویق می کند. آقای فلان و بهمان یهودی هم تشویق می کند، آقایِ فلان فلان شده ی ضد ایرانی ساز هم تشویق می کند ...
... و همه ی دانش جویان در جلسه ی اکران فیلم تشویق می کنند، سوت می زنند، کف می کشند، کف می کنند و آقای کارگردان را تشویق می کنند. حالا نوبتِ نقد است. اول فلان دانش جوی سینما خوانده می آید و اندر بابِ صنایعِ سینمایی آقای کارگردان تفاخر می ورزد، بعد بهمان دانش جوی ادبیات نمایشی خوان، متنِ وزین ش را مورد مرحمت قرار می دهد. آخر دست هم یک بابای فیلسوف قیافه می آید و جستارهای فلسفی فیلم را برای دانش جوها باز می کند. و بعد از این همه باز تشویق. جلسه به پایان خودش رسیده. حالا نوبت مجری است که از دست و دل بازی مهمانان برای تحمل جلسه(!) قدردانی کند. دانش جوها یواش یواش کیف و کاغذشان را جمع می کنند که بزنند بیرون. مجری می گوید، یک نفر دیگر هم هست که می خواهد حرف بزند. همه براق می شوند. یک آدم ریشوی شلوارنخی می آید بالا. سرش را پایین انداخته است. هیچ کاغذی به نشانه ی متنِ سخن رانی هم راه ش نیست. پشت تریبون قرار می گیرد. کف دست هاش را تکیه می دهد به سطح میزیِ تریبون. نگاه ش را به کفِ سالن دوخته. مکث می کند. همه می شناسندش. از این مخالف خوان های بسیجی است. هم چنان ساکت کف سالن را نگاه می کند. همه ساکت او را. با همان نگاهِ افتاده شروع می کند:
سرش را می آورد بالا:
پای ش را چند بار به زمین می کوبد:
جمع کماکان نگاه ش می کنند.
از پشت تریبون پایین می آید و بدون این که به کسی نگاهی بیندازد از میان هم همه ی دانش جوها که خیلی چیزها می خوانندش سالن را ترک می کند. همین.
بابا همیشه می گفت: "توی دعوا حلوا خیرات نمی کنند" و هر وقت جایی کسی یقه ی کسی دیگر را گرفته بود، راه اش را یا کج می کرد، یا می گرفت و می رفت، انگار که هیچ خبری نبوده. ما را هم به همین منش دعوت می کرد. می گفت: "آدمی که سرش به تن ش بیرزه، دور و بر این کارا خط می کشه". می گفت: "اگه می خوای سرِ سالم برسونی به خونه، سرت رو بنداز پایین، آسته برو، آسته بیا". یک بار هم که به وساطت دعوا رفته بودیم و ...
"آسمان آن شب روشن بود. البته نه برای زمینیان. آسمان روشن بود از زمینیان. از سقف خانه های زمینیان که حالا آن شب آسمانی شده بودند. شعاع های نور از سقف خانه ها بیرون می زد و می رفت به سمت آسمان. به کدام طبقه و کدام مرتبه ی آسمان معلوم نبود، اما هر چه که بود، آسمانِ شبِ شهر روشن شده بود. نورهایی برساخته از" الغوث"ها و دعاها که می رفتند برای آمرزیده شدن و برآورده شدن. آن شب از سقف خانه های خیلی ها نورهایی به آسمان بلند شد و در خانه های دیگری فرو ریخت. نورهایی از جنس دعا برای خانه هایی از جنس نیاز. نورهایی که می رفتند تا یتیمانی را نوازش کنند و گرفتارهایی را آزاد. می رفتند تا از دل های برآمده ی نیکوشده های عالم، نیکی کنند به محتاج های عالم. آن شب، پای نامه های استعانت خیلی ها امضای لبیک خورد. آن شب با این همه نور انقلاب هایی در عالم رقم خورد که هیچ کس باورش را نمی توانست در ذهن اش بسازد. اما آن شب به واسطه ی دل ها، نورهایی به دل های باور کسان تابید و آینده ی انسان ها روشن کرد. آن شب، شبِ قدر، آسمان قدری روشن بود که پیروان 1400 سال پیشیِ اسلام آرزوی هم سفره شدن با این 1400 سال بعدی ها را داشتند. آن شب، شبِ قدر، خدای محمد راضی شد و اولیای محمد مرضی. آن شب، مسلمانان شهر ما، به جهان ثابت کردند که مسلمانی هنوز هم که هنوزه هست. آن شب، 313 نفر پیداشان شد، و امام ..."
این جورِ نوشتنی بود که شاید می شد در این شب ها نوشت. و راست اش اگر چنین می بود، اصلاً دیگر نیازی به نوشتن نبود. اما این شب ها را دیگر برای مردمان این عصر قدری نیست. ... شاید هم دیده گان من قاصرند از دیدن آن نورها که گفتم. ... به هر رو دل من بر استوار دیده هایم گواه می دهند که نه! خبری نیست. نه این شب ها را برای عالم و نه این شب ها را برای کس قدری نیست، یعنی قدر شناسی ای نیست. تنها قرآنی بر سر و دست هایی به عادت به آسمان که "خدایا! جانِ مادرت" و شاید دعای وسع رزقی یا عاقبت به خیری فرزندی و یا شاید اشکی از سنگینیِ زیستی و بعد هم رضایتی به بخشوده گی حتماً و رفتن برای روزی مثل همیشه و روزی ای مثل همیشه ... هر چند این مراسمِ فرموده را نمی توان کنار گذاشت، اما، کاش تنها عملی از روی تکرار نبودند. به قول قیصر"به بی عادتی کاش عادت کنیم". کاش. البته منشِ من به قضاوت نیست، ولی عذاب که بخواهد بیاید به پرهیزکار و ناپرهیز کاری ندارد. می ریزد بر سرِ همه ی قومِ ثمود. و مگر در هم چو شبی نبود که بلایی بس عظیم بر سر خاکیان نازل شد، و علی را با خود برد؟ ... آن وقت این حق است که بر مرامِ نصرانی جماعت که به صلیب رفتن عیسی را(به شهادت خودشان) عامل بخشوده شدن خودشان انگاشتند، قدر را مدخلِ بخشوده شدن خودمان بدانیم و تنها چیزی که می خواهیم "خلصنا من النار" باشد؟ ... راستش اگر آتش حق مان است، پس بگذار در آغوش مان بگیرد، که علی را با هدایت کار بود، نه با مرحمت. بیایید دعا کنیم: "اللهم! اهدنا الصراط المستقیم" و وقتی این را می خوانید حواس تان باشد که ایستاده باشید، چه که نشسته ها را از "راهِ هدایت" سهمی نیست و اگر آسمانِ شهر ما نوری ندارد، اشکال از آسمان نیست.
باز هم می گویم، کاش به جای این تنبیهِ نفس که می نویسم -و مسلماً منِ خوابیده در مقام نوشتن اش نیستم-، از همان نورهایی می شد نوشت که این شب ها آسمان شهرمان را روشن می کنند.
پورخسروانی
13 مرداد 1391
این حرف های درِ پیتِ "دوست ات دارم! دوست ام داری؟" توی کت ام نمی رود. جدای این که یک بابایِ خویش نسبتی واژه ی "لومپن" را نسبت به این مواضع مرحمت فرمود، من معنای دوست داشتن را نمی فهم ام وقتی که می بینم دوست داشتن گفتن به چه چیزها که ختم نمی شوند. و آن وقت مگر خرم که خود را در چاهِ انتها ناپیدایِ وصلت بیندازم؟!! بله! یک روزی حماریت جوانی ما را با این کلمه ها بازی می داد، اما ام روز روز خوب فهمیده ام که این بازی ها را جماعت عاشق نام از چه رو برمی گزینند: از درِ ترکِ روزمره گی! همین. آن هم با نگاهی فوق خوش بینانه و همین انگارانه.
نه! به قولِ علی محمد مؤدب، ما هیچ کدام "قد"ِ این حرف ها نیستیم. جمع کنیم بساط مان را به تر است. همین.
آن قدر بارِ بی مرامیِ این روح سنگین هست که لایق توبیخ باشد، اما کس را که تن پرور است و روح ستیز، مصدر چنین توبیخی نمی دانم. آن هم با نشانِ تهمت های یک زن لاابالی و دستاویز قرار دادن دو تا بچه ی بی حیا. و این بی حیایی که گفتم بزرگترین توهینی است که در حق کسی می توانم روا داشت. چرا که حیا میوه ی تقوا است و تقوا تنه ی ایمان. و این هر سه را، هر که نداشت، خدایش رحم کند. ... هم چون من را که رحم اش را هم چون آخرین روزنه ی امیدم می دانم از این همه بی حیایی که روا داشته ام.
... و این همه را که نوشتم، قصدی بود برای توبیخِ ساخته ی "مریم کشاورز": Circumstance (2011) ، که پیش از هر چیز یک اثر ضد انسانی است تا هر آشغال دیگر، و بعد هم ضد ایرانی.این که همه چیزِ انسان را مشغولیاتِ زیرشکمی بگیری ضد انسانی نیست؟ این آدم هم با عقلی که در پایین تنه دارد انگار- با آن تفاصیل اش از استیفایِ حقوق گی ها و لزبین ها- ادامه ی کشِ تنبانِ My Tehran For Sale و بچه های موسیقی و Perspolis است. منتها وقیح تر و بی حیا تر. و انگار تمام مسئله ی این نسلِ به حسابِ دوستان سوخته، که همین ما باشیم تنها سلبِ مراودات پایین تنه ای است. ... خانمِ کارگردان! شما به تر است فکرِ عاقبتِ این مالیخولیایی باشید که دچارش اید! و در وطن فروشی بروزش داده ای؛ ... و ما نسل سوخته را بگذارید، هوای خودمان را داریم. آن قدر هست که بین خودسوزی و وطن سوزی، دچار دومی نشویم.
... و کاش هیچ گاه مجبور به نگارش هم چو چیزی نمی شدم، چه که برایِ من فراموش کردن زشت، از گفتن اش واجب تر است، از آن رو که گفت اش هم هم چو تبلیغ اش هست. پس این بی حیایی را اضافه بگیرید به باقی هایم، اما دیگر گفتِ این احمق ها را به ادای گرفتن حقوق مان، نمی توانم برتافت.
راستی حضرت لیدی! شما وقت انقلاب کجا تشریف داشتید که به همین راحتی دیالوگ می گذارید وسط گنده گوزی هاتان که: "شماها این دنیا رو این جوری کردید، با اون انقلاب تون! و حالا با این وضع مجبوریم زندگی کنیم!". و عجالتاً لطف بفرمایید بگویید "این وضع"ای که می گویید همان "زندگی در شمال شهر تهران" و" شب پارتی های توله هاتان" و" ولنگاریِ عورت تان" و" لخت توی دریای شمال" و " سیگار" و" آب جو" و "مواد" و" اکس" و" لب گرفتن های پسرهاتان از دخترهاتان" هست و توی پر و پاچه ی هم پیچیدن تان؟ که اگر این طور باشد باید عرض کنم که خیر! این وضع را ما این طور نکردیم! بی حیایی شما کرد.
همین.
حالا ایستاده بود و بر ریش همه شان کرّ و کر می خندید. بر ریش مربی راننده گی اش، بر ریشِ استادِ پایان نامه اش. بر ریش نداشته ی دکترِ قلب اش، بر زلفِ نه چندان معصومِ نامزدش و بر دست های خسته ی پدرش. بر دلِ نازک مادرش و موهای سیخ سیخِ رفقایش. حالا به صاحب خواب گاه و رئیس دانش گاه و اهالیِ کانون می خندید. ریسه می رفت بر همه ی سفارش های مانده ی صاحب کارش. و از امیدهای وارفته ی استادِ ادبیات اش برای تربیت یک شایسته ی ادبیاتی.
او به همه می خندید. او مرده بود و دست همه را توی حنا گذاشته بود و حالا به ریشِ همه ی بازی خورده های دنیا می خندید.
31 فروردین 91
بعضِ چیزها را فقط در از دست دادن است که می توانی صاحب شد، مثلِ خاطرات خوبِ گذشته، که تا گذشته ای، گذشته نشود، و تا بگذرد و برود جایی که دیگر دست ای به اش نداشته باشی، می شود خاطره ای خوب از اتفاقی دور. و صد حیف که دچار یک هم چو خاطراتی شده ام ام شب. دچارِ علی و احسان و مازیار و حسین و دیگر هم دانش گاهی های تبریزم که تنها یک ترم فرصت دوست بودن شان را داشتم. بعضی اولین تجربه ها و سخت ترین ها را ماندگارترین ها و شیرین ترین ها می دانند. و برای من نیز چنین شده است. افراد و اتفاقاتی در دور دستِ دست نیافتنی. احتمالاً تا به حال مرا نیز از خاطر برده اند. احتمالاً تنها چیزی که نقشی در زندگی شان ندارد و پس، نه یادی را هم صاحب می شوند ... بگذریم.
هزاران لحظه و خاطره ی نگفتنی ازشان در ذهن دارم که ام شب بدجوری پیله شده اند و می آزارندم. نمی دانم مگر یک ترمِ پنج ماهه چه کار می تواند با آدمی کند که یک عمرِ خاطره ی از دست دادن همراهی اش می کند. انگار تکه ای از من، تبریز جامانده است. انگار، سجادِ بدونِ احسان و بدون علی و مازیار و حسین و باقی دوستان ام و خوابگاهِ امام حسین و خیابان لاله و دانش گاهِ تبریز و خیابانِ آب رسان و واحدهای ال گلی و کفش های مندرس و دماغِ گند و موهای پریشانِ من، با همه ی ساده گی و صداقتی که در دوست داشتن آدم ها و همه ی مرزهایی که در عین حال باهاشان می ساختم، توی تبریز، سرِ کلاسِ فیزیک آقای انوریان جامانده. انگارِ همه ی سجاد بودنِ من در خاطرخواهیِ خدا، توی آن ترمینالِ درب و داغان جامانده. انگار، همه ی من در آن کلاس تئاتر هر هفته ی بچه های انجمن تئاتر جامانده. انگار "من"ِ سابق جامانده و "من"ای که باقی مانده است برایم راضی ام نمی کند.
مثل همیشه و بر طبقِ از دست دادن های همیشه باید بگویم که: "تبریز! یادت به خیر ..."
دل تنگی ها، گریه ها، غریبی ها، دعواهای خدا و پیغمبری، دعواهای دوستی و شب نشینی های مهربانانه، حتی کسانی که کلی "سلام" و "خداحافظی" به شان بده کارم، کتاب خانه ی صبح های امتحان، کفِ گرمِ از لوله های شوفاژ، تختِ بی تشکِ مقوایی پوش، حمامِ بدونِ قفلِ در، آزمایش گاهِ بی رمقِ شیمی، قطارِ جلفا، بازارِ تاناکورا، نگهبان ها و حراستی های ترک، نمازخانه ی دل نشین و غم گین، بسیجِ نااهل، باش گاهِ بدن سازی، سلفِ 175 تومانی، آموزشِ بی حوصله، تاکسی های 400 تومانی، کافه ی سیگار و چای و گیتار، و ... و ... و ...دیگرها! یادتان به خیر! ... یادم به خیر.
اولین روزِ کلاس اش، با اخمِ دخترانه ای گفت: "کلاسِ من قوانینی داره! هر کس نمی تونه، از همین حالا یه فکری به حال خودش بکنه!" بعد هم برای کشتن گربه دم حجله، همه مان را فرستاد تا برویم و کاغذ و قلم بگیریم و گفت که بدون کاغذ و قلم کلاس راه مان نمی دهد.
روزِ اول کلاس "طراحی یک" ترم اول بود. و او بعد از نیم ساعت دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. دیگر نمی توانست بیش از این ادایِ اخموها را درآورد. ... و من نمی توانم بیش از این جلویِ گریه ام را بگیرم، برای استادِ جوان ام، خانم دادی، استاد طراحی 1 و 2 و کارگاه گرافیکِ 2 این چند سال دانش جوی هنر بودن ام. حالا دیگر نمی تواند اخم کند و از بدیِ کارمان ایراد بگیرد، یا که به ما با این حجمِ ریش بگوید: "وروجک". دیگر نمی تواند یادمان دهد که چه طور خودمان باشیم و کشف کنیم شخصیت ای را که در طراحی داریم. ... حالا دیگر نمی تواند ... و حالا دیگر نمی توانیم ببینیم اش و لذت با او بودن را هم راهِ پله های بی خیالِ دانش گاه کنیم ... حالا دیگر حتی نمی توانیم سرش غر بزنیم که "استاد! دارید بی انصافی می کنید! من نمره ام بیش از این می شود ..."
نمی توانیم ... چرا که "ام اس"، همه ی این ها را یک جا با خود برد ... گویی که خودِ او را با خود برد. دل ام تنگ اش است.
اهل خرافه نیستم، اصلاً هم جسم را واجد اثر نمی دانم، اما این انگشتر مشکی را که می پوشم احساس می کنم که کمی منطقی تر و البته سخت تر و حتی ستیهنده تر می شوم. و الآن پوشیدم اش، چرا که یک داستان عاشقانه ی چرت، که نه اصالت زمینی داشت و نه آسمانی، و چرخش مدام جهان بینی یک مشت جماعت صاف زاده ی ژاپنی بود بین سه تا بچه دبیرستانی و نه من را مربوط می کرد و نه من را هم راه، قلب ام را درد آورده است. (و حالا تو بگرد دنبال صاحب فعل).
یک آدم ریشی، آن هم وزوز. موهای مجعد پرآَشوب که از بی نظمی شان است که پرآشوب شان می خوانم و نه از جذبه شان. یک صورتِ سفید و گه گاهی دسته جوشی و ریز خال هایی. یک تن نحیف و استخوانی. ابروهایی کوتاه که برخی گمان می کنند برداشت ام شان. و یک عینک دسته مشکیِ ری بون که ماحصل مستضعفی چشمان خمارم است-خواهشاً خمار را همان خمار بگیرید نه یک تعریفی، تمجیدی که ما از خودمان می نداشته ایم-. ... و همه این توصیفات به افاضه ی این که ما را از اهل عشق دو آسمان فاصله است. پس این اداهای زمینی را نکند باور قلب ات کنی و برگردی به اشتباهی به نام دوست داشتن. ... هر چند خداوند دوست داشتن را آفریده باشد ... اما ... بعضی ها را از بعضی چیزها برحذر صلاح تر ... و عجب مدید مدت ای است که روی آور شده ایم به "صلاح"(!).
ماحصل هر سفری یک دریافتی است بالاخره. نمونه ی کامل اش هم همین سفر آخرت، که البته ما تا به حال مشرف نشده ایم و مشرف شده اش را هم می نیافته ایم. به هر حال، غرض این که، از این سفری که نه شرافتی داشت و نه برکتی، هیچ انگار برای گفتن ندارم.
شرافتی نداشت، چون زیارتی نداشت-البت اگر زیارت خویش را، زیارت نگیری- و برکتی هم درش ندیدم، چون دو شب ام را نماز قضا شد-و هنوز هم ادا نکرده-. جدای از این ها زیارتِ اجماعِ فرزندان روح الله هم میسرم نشد. یا درست تر که بگویم: "غیرت ام".
بی حوصله گی ام هم این روزها نمی دانم چه حکایتی است. نه حوصله ی آدم ها را دارم، نه حوصله ی صداها را، نه گفت ها را، نه نبشته ها و کتاب ها را و نه حتی خلوت خودم را. خدا را هم، ... باز فراموش کرده ام. شاید از کوچکی من در مواجهه ی با مصائب زیست است که به گمان ام، ناجوریِ زنده گی را برایم نقش کرده. و یا شاید هم این نوع زیست واقعاً مشکل دار است. رویه ام مثل این است که یک الگوریم مرحله ای برای برخورد با افراد دور و برم طراحی کرده باشم. اول سلامی و علیکی و تحویلی و تعارفی؛ بعد گوشه گیری و سرگرم کار خویش تن شدن. بعد رجوعی دوباره به اطراف و آدم ها و گپی و گفتی و افاضه ی فضلی و نطق غرّایی و نظر شما محترم اما من می دانم و دست آخر رفاقتی و صمیمیت ای و گذار و گذری با دوست، و در نهایت امر، یک هو، بی خود و بی هوا، ترق! کشیدن زیر همه چیز.
و این بار هم باز همین شد. شاید اشکال از من باشد. شاید هم از دیگرانی که هر دفعه می خواهم با فراموشیِ تاریخ، پسی نو را ازشان منتظر باشم. و این انتظار هم آخر کار، یا می شود توهینی، یا از کوره در رفتنی و در هر صورت کناره گیری و انزوای پس از انزوا.
خیلی سعی می کنم، خیلی، حداقل در مرواده ی با مردم، که مرنجان ام، و به همان میزان هم مرنجیدن را در مساعی ام. اما این دیگر خیلی سخت است که آدمی تویِ جمع خانواده اش که برای آرامش اش آفریده شده اند باشد و همه ی رنج ها را از خویش اش بیند و آن گاه مرنجد.
به قولِ بیوتنِ امیرخانی که قولی از خدا را پایه ی قول اش کرده بود: "شب را و خانه را و هم سر را برای آرامش شما آفریدیم. ... شب است. خانه ام. کنار همسرم. و این هر سه مرا آرام نمی کند."
بعضی وقت ها شعور آدم نمی رسد دیگر. حرفی است؟... خب نه، هر چیزی را که آفریده اند، عدم اش را هم می توان مفروض شد. یعنی بالأخره آدمی می شود بی شعور باشد، یا به قول یک کتاب شهیری Ass Hole، اما این دلیل نمی شود که ادای باشعور بودن را در نیاوری. این از آن مواردی است که صدق اش چندان مزیتی نیست. اوکی؟
ما آدم خوب داریم و بد. ما آدم مسلمان داریم و غیرش. خب به همین منوال نیز باشعور داریم و بی شعور. عزیز دلِ برادر، اگر از شعور بهره ای نبرده ای، حداقل این قدر وقیح نباش و ادای باشعورها را درآر. به همان راحتی که نامسلمانی ات را پشت ادای اش پنهان می کنی.
... والعصر. ان الانسان لفی خسر ...
از آب پوزه ی سگ نجس تر اگر هست، متاع دنیاست. و یکی از این متاع ها، مقامِ دنیاست. این گفته ی مولایم بارها و بارها توی گوش ام پیچید، تا در دل ام، تنفر از هر هوس مقامی داشته باشم.
از چرت، پرت تر اگر سؤالی هست، این است که وقتی یک نفر را هل دادی، از او بپرسی که چرا غرق شدی؟ خب معلوم است دیگر. وقتی هل ات می دهند درون یک جاریِ هول ناک، جز دست و پازدن های بیهوده و در انتها غرق شدن مگر دیگر چه می توانی کرد؟
خسته ام و کلافه! از این بازی های الکیِ فرهنگی نام که جز خلافتِ عملگی، برایت به ارمغان نمی آورد. آری! "از بد بَتَر اگر هست" این است که به نام "فرهنگ" بشوی مشبهٌ به پوزه ی نجس سگ. و نتوانی دلیلی درست برای این اتفاق افتاده و این دست و پا زدن در شرف غرق بیابی.
"از بد بَتَر اگر هست" به قول قیصر، این است که "در چاه نابرادر" و یا حالا تو بگو نادان دوست باشی، "بی که یوسف باشی".
حالا دو انتخاب پیش ات می گذارند، یکی که بمانی و غرق شوی ودر عهد دوستان نارس امید داشته باشی به تغییر. و دیگری این که بروی و یک دنیا عذاب از عهدی که نارسانده بردوش ات داری، باقی بماند. و این هر دو جز غرقه شدن است مگر؟
"از بد بتر اگر هست، این است که"
دچار همه ی این ها باشی
"بی که یوسف باشی..."
نه این که او غریبه باشد، نه! مگر می شود که آدم بانوی دو عالم باشد و ناموس خدا باشد و فرزند محمد باشد و هم سر علی باشد و مادر حسن و حسین باشد و مولای همه ی مومن های عالم باشد و غریب باشد؟ این ماییم که خود را دور از محوریت عالم ایمان، کرده ایم و غریب و غریبه شده ایم. غریبِ شهری که آشنای او نیست و غریبه ی مردمی که کسان او.
ای مادر خوب ها! به ما غریبه ها تفضلی کن! حالا که ما دل آشنایی نداریم که در غم ات بگرید، شما بیا و سروری کن و بر غریبیِ ما گریه کن! خدا غم شما را زود خوب می کند و شاید ما را نیز ایضاً جزو غم های شما خوب کرد.
این هم از رسم مسخره ی ما: "خانه تکانی".
اصل و تبارش به کی می رسد؟ چندان مهم نیست. مال کدامین آیین است؟ مهم نیست. پس چه مهم است؟ تنها این مهم است که بخشی است از نو شدن، که من و توِ خو گرفته به این کم ها نمی شویم.
نمی دانم چه قدر حوصله می خواهد که هر سال یک "نوروزی که نمی شویم"ِ تازه سیاه مشق کنم. اما حوصله ی من با همه ی تنگی اش، این بار نیز سیخونک ام کرد که بنویسم.
اول اسباب و اثاثیه را بر می داریم و خوب دستمال می کشیم. بعد فرش ها و موکت ها را. بعد زیرشان را سم می زنیم که موجودات خواب رفته در هوای زمستانی هیچ گاه فرصت دیدار بهار را نکنند. بعد هم یک کوپه خاک از فرش ها می کشیم. آخر سر هم یخچال و فریزر و میزها و مبل ها و صندلی ها و کمدها را یک جای جدید می دهیم. این می شود خانه تکانی. می شود یک زلزله ی واقعی در خانه.... اما، همه ی چیزی که در این پاراگراف ها دیدید و عینیت اتفاقی است که در این رسم می افتد، نو شدن و عوض شدن ابژه های زندگی است. همین. و سهم من و تو مثل همیشه از این نو شدن، هیچ است.
خانه تکانی یعنی تکاندن یک مشت فرش خاکی و اشیای اسقاط که گویی همه ی زندگی ماست. اما کیست که به داد خانه ی دل خویش برسد. خانه تکانی یعنی دردسری هرساله که خانم ها مدیر اصلی و کِِیف کننده ی اصلی آنند که در فرمایشات شان می توانند چپ چپ، راست راست بدهند و دل خوش باشند که شکوم زندگی شان با شست و رفت و دستمال کشیدن خانه حاصل می آید. بی توجه به دل "کسان شان". بی توجه به این که زندگی را ارتباط آدم هاست که می سازد، نه هم زیستی ابژه ها. خانه تکانی یعنی سرگرم شدن، و اتفاقاً عمیقاً هم سرگرم شدن-جوری که جای 11 ماه دیگر سال، پی خودشان را در می آورند- در اتفاقی که تنها یک نماد است برای نو شدن. و غافل ماندن از کسی که درست کنار دست ات، محتاج است به عوض شدن.
حالا می توانم بگویم که "خانه تکانی" هم همان قدر احقانه می زند، که چهارشنبه سوزی. که سفره ی هفت سین که حتی نمی دانیم به چه کار می آید. و چرا؟ چون که در این بازار بی نیاز پنداشتن خویش، یک مشت سینه ریز برای سینه های سنگی مان تهیه می کنیم.
خانه تکانی یعنی یک برداشت غلط از آن چه که می بایست تکانده شود. از آنی که مملو از غم ها و نفرت ها و مرض هاست. مملو از آدم هایی که دوست شان نداریم. و خویشانی که به صله شان پایبند نیستیم. به دور و بری هایی که تنها به دیدن شان و یک "خوبی؟" گفتن بهشان اکتفا می کنیم. به حماقتی که قانع مان کرده که زندگی کنار هم یعنی چهار تا احوال پرسی خشک و بی روح. خانه تکانی یعنی من و توی واقعی در سال 1391. بی "حوّل"ای الی "حال"ای. یعنی به همین کم هایی که بسنده کرده ایم. ... . اما... من، به عنوان میراث دار اخلاق انقلابی کیان ام، به همه ی این ها "نه" می گویم. دور خانه تکانی را خط می کشم. دور لباس نو و خرید عید را خط می کشم. دور مسافرت را خط می کشم. حتی دور ماهی گلی سر سفره ی عید را. حتی تر دور بلغور کردن بی عمق "حوّل حالنا الی احسن الحال". ... خط می کشم، و می نشینم بیرون اش. دور خطا خط می کشم، و به همان طریقی که اینان یادم داده اند، انقلاب می کنم. بایستی انقلاب کرد، در پیش پای هر چه اشتباه است. هر چه، و از هر که، و از هر نسبتی که می پندارد با تو دارد.
اصلاً بهار و "نوروز"، یعنی انقلاب. انقلاب دورن. و اگر درست افتاد، آن گاه وقت هم شکل کردن بیرون است با درون. نمی شود این که هر سال به همان طرق فراموش شده، لباس نو بپوشیم و خودمان را ریخت آدم حسابی ها کنیم و گل و بلبل سر سفره ی غلط هامان بگذاریم و خیال کنیم که همه چیز رو به راه است. نه! نمی شود. باید انقلاب کرد.
سجاد پورخسروانی
20 اسفند 1390
باید گریه کنم. باید گریه کنم. باید گریه کنم. باید. باید. باید. باید. باید. اما نمی شود. می دانم غلط است. می دانم. اما نمی دانم کجایش. تنها این را می دانم که باید گریه کنم. گریه برای قلب خیلی خوب است. گریه برای قلب خوب است. گریه اصلاً برای قلب هم که نباشد خوب است. مثل مرده ای شده ام درون قبر. چه می توانم کرد؟ ... نمی توانم کرد... شاید "ماهی بی دست و پای" امیرخانی شده ام. اما، نه! من که ارمیا نیستم. و نخواهم بود و نخواهم شد. من همان مرده ی درون قبرم. همان که آن قدر مرده که گذاشته اندش داخل قبر. البته باز قبر همه ی مطلب را نمی رساند؛ بهتر است بنویسم "گور". آری این لفظ به درد بخورتر است. تازه گور را برای مرده های بی چاره می گویند و قبر را برای مرده های متوفیِ متشخص که مثل آدم افتاده اند و مرده اند. من اما مرده ی بی چاره ای هستم که گور بیشتر برازنده اش می نماید. چاره ای نداشته ام جز مرده بودن. چاره ای جز این چنین خشک برخورد بودن و همه ی هست ها را لازم انگاشتن. بالاخره هر کسی را بهر چیزی آفریده اند، و یک چیزی را از او انتظار دارند. یکی را پیامبر آفریده اند. یکی را پدر، یکی را معلم، یکی را رئیس، یکی را دوست، یکی را عاشق، یکی را کاسب، و یکی را هم "مرده ی بی چاره". مرده ای که به درد جامعه ای شدن بخورد. که تو سر خور باشد و خدا را شکر کن، جدی باشد و بی خطر.... مثلِ... مثلِ کبریت بی خطر... یکی سه وعده اش را بخورد و حلق و بلق اش را داشته باشد و در کار گنده تر ها دخالت نکند... . یکی که ... یکی که "یک مرده ی بی چاره"ی خوب باشد. درست به همان خوبی که مرده ها هستند.
باید گریه کنم. اما وظیفه ی یک مرده ی بیچاره ی خوب بودن، این اجازه را به من نمی دهد. باید گریه کنم... اما نه! نباید! این جا، این رو به رو نوشته اند که نباید. نباید گریه کرد. گریه کردن ممنوع است. مثل سیگار کشیدن که ممنوع است. البته این دومی مال خیلی پیش ترها بود. حالا-دست شان درست- این دومی را دیگر آزاد کرده اند. حالا دیگر اجازه داری آن قدر سیگار بکشی که ریه هایت بیرون بزند، یا که ریه های مردم.... اما حق نداری گریه کنی... یک جورهایی اصلاً سیکار را گذاشته اند که حالا که دیگر نمی توانی گریه کنی، سیگار بکشی. آخر دانش مندان می گویند: "یک نخ سیگار برابر است با یک ساعت گریه کردن". و این را من خودم شخصاً از دهان مبارک رسانه شنیدم. رسانه که دروغ نمی گوید.... منتها... یک چیز را از قلم انداخته اند... یعنی یک چیز را اشتباهی برعکس گفته اند. این که سیگار را نگذاشته اند، چون که انسان ها نمی توانند بگریند، بل که سیگار را گذاشته اند که انسان ها نگریند... آخر می دانید، همان طور که گفتم، گریه کردن ممنوع است. ... اما... من باید گریه کنم. ... اما، به من می گویند، که نباید. به من می گویند که اگر گریه کنم ممکن است خدایی ناکرده کسی فکر کند که من مشکلی دارم. آن وقت خدایی ناکرده ممکن است، خواب دیگران را بر هم بزنم. گیریم مشکلی هم داشته باشم، آن گاه خدایی ناکرده ممکن است بقیه هم، هوس گریه کنند. و آن گاه است که می فهمند دل دارند. و ممکن است خدایی ناکرده دیگران هم بفهمند که مشکل دارند و مشکل شان این است که توی زندگی شان جایی برای "دل"شان نیست. و آن گاه خدایی ناکرده... اصلاً این ها که مهم نیست. آن گاه آلودگی صوتی را چه می گویی که درست می شود؟ آن وقت تو می خواهی جواب بیماری گوش ملت را بدهی..... آری! حق با آن هاست... من نباید گریه کنم.... اما... من می دانم که باید گریه کرد.
این را می خواستم در رثای "شهید احمدی روشن"، شهید همین امروز صبح خیابان شهرمان بنویسم. اما دیدم "دل"ام محتاج تر است به این رثا تا او. امروز یکی دیگر نیز پرید و این به من می گوید که می شود در بحبوحه ی خوردن و دویدن و روزمره گی شهید هم شد. شهیدی که نمی شناسم اش، تنها یک جرم داشت: غیور بود و مؤمن. و من این هر دو نیستم، چه که مرا کسی خیال کشتن نیست. صبح، ساعت 10، یک مسیج مرا از خواب پراند:"شهید احمدی روشن پرید. مثل مسعود علی محمدی، مثل مجید شهریاری، مثل داریوش رضایی نژاد". و همه ی این ها خواب من را بر هم نزد. خواب من گرمِ شبی بود که با ختام سریال lost شروع می شد. خواب من گرم پروژه ای بود که بایستی در آن یک مجسمه ی شیوا را انیمیت می کردی و خواب من که خواب غفلت بود، به حقیقتِ قرمزی در هم نمی شکست. اما این خودزنی همه اش نیست. همه اش حتی این که خواب هم دانشگاهی ها هم جابه جا نشد، نیست. همه اش این است که می شود یک ملت را به بمب ای کشت و تمام دغدغه ی دانشجوی مملکت اش با این جمله حل شود که:"سر این یکی رو هم نظام کرد زیر آب".
مرثیه می سرایم برای قلب هایی که قرار نیست شهید بشوند. برای قلب خودم. برای قلب آن دانشجو. و برای تمامی شهروندان محترم نظام نوین جهانی در جمهوری اسلامی ایران. و السلام. و الفاتحه.
چهار شنبه 21 دی 1390
"آبی"دست اش را دراز کرد تا دست "قرمز" او را بگیرد. قرمز اما تنها به پیروزی می اندیشید. به این می اندیشید که اولین نفری باشد که این قله را فتح کند. اما حتی یادش هم نبود که کی و کجا مؤظف به این پیروزی شده. تنها چیزی که یادش می آمد یک پدر و مادر بودند که زندگی شان را صرف فتح این قله کرده بودند. پدر و مادری که تنها در فکر یک روز مهلت برای خوش بختی بودند. اما انگار این فرصت را تنها در فتح می شد داشت. روزها می گذشت. روزهایی در تکاپو و شب هایی در استراحت برای تکاپوی روز بعد. روزهایی که وقتی برای آشنایی با شخص جدیدی نبود و شب هایی که جز خواب، هر کار دیگری حرام می نمود. اما آبی دست بردار نبود، هر روز صبح که می شد، یک رنگ قرمز برمی داشت و به قرمز می داد، اما او بی توجه به آن چه که آبی می توانست بخواهد یا باشد، راهش را می گرفت و می رفت. رنگ قرمز ها همیشه غذای قرمز ها بودند و رنگ های دیگر، از آن دیگرها. اما این میان آبی بی اعتنا به هیچ کدام، از هر چه که می رسید می خورد و از هر چه که می خواست به دیگران تعارف می کرد. آبی را همه دیده بودند. همیشه انگار راحت بود. بی که در تک و تاب پیروزی باشد. بعضی ها او را هم چون قرمز طرد می کردند و بعضی ها هم تنها به لبخندی از هدیه های او تشکر می کردند. اما هیچ کس نبود که به واقع از کار او سر در بیارد، همیشه صبح که می شد. از ایستادن و آرامشی که او داشت به این نتیجه می رسیدند که بریده و دیگر حاضر به ادامه ی راه نیست، اما، همین که یک روز از رفتن شان می گذشت، در شبی یا روزی دوباره او را می دیدند که رنگ به دست به سراغشان می آید. یک هو بود و بعد دیگر نبود. بعضی ها از او می ترسیدند. از این که ممکن بود اول شود و عده ای هم او را سبک سری می انگاشتند که اصلاً در نخ اول یا آخر شدن نیست. قرمز اما، جزو هیچ کدام از این دو دسته ی فکری نبود. او از آبی بدش نمی آمد، اما واقعاً از این بی خیالی او لج اش می گرفت. ضمن این که قرمز بیش تر در فکر رسیدن بود تا واکاوی رفتارهای این و آن. روزهایی که تعارف آبی را رد می کرد یا شب هایی که خواب استراحتی را بر هم آتشه شدن با او ترجیح می داد، هیچ گاه فکر نمی کرد که رشته ی سرنوشت او به رنگ آبیِ او گره خورده باشد.
قرمز اما آن شب، روز بدی را سپری کرده بود، روزی با راه های پر پیچ و خم و دشوار بر رفتن. روزی که هزاران بار آرزوی رسیدن یا افتادن را کرده بود. روزی که هزار بار قصد ایستادن کرده بود. روزی بی آبی، روزی بی هم درد، روزی بی همراه و روزی درست به همان گندی روزهای دیگر که بایستی سپری می شدند. شب آبی آمد سراغ اش، یک تکه قرمز توی دست اش بود. قرمز اما رویش را از او برگرداند و خودش فکر کرد:"حوصله ی این یارو رو دیگه ندارم". و گرفت خوابید.توی خوابش مادرش دید، زمانی که افتاده بود. و پدرش و خودش را که با چشم هایی سرخ، از افتادن او گذشته بودند و به رسیدن خویش فکر می کردند. یاد خودش افتاد بر گرده ی پدر. یاد خودش بر بستری از اشک ها. یاد پدرش با چشم هایی از فرط گریه، از حدقه بیرون زده. یاد مادرش، دست بلند کرده به درخواست کمک. یاد چشم های ناامید مادر. یاد دست های کشیده به ... آبی دستش را گرفت. قرمز از خواب پریده بود. صبح شده بود. دست اش توی دست آبی بود، دست اش را از توی دست او بیرون کشید. نگاهی غضبناک به او انداخت. و رویش را برگرداند. آبی آرام زد روی دوش قرمز. قرمز بیشتر عصبانی شد. برگشت سمت آبی. آبی یک تکه قرمز گرفت جلوی او. قرمز با عصبانیت آن را از دست آبی گرفت. آن را دو نیمه کرد و زمین انداخت. بعد هم خم شد و وسایل اش را برداشت تا برود. صبح اول صبح بود. آبی کوله اش را انداخت روی دوش اش. این اولین بار بود که می دیدند، آبی می خواهد با آن ها حرکت کند. آبی کوله اش را سفت کرد. یک تکه چوب برداشت و گذاشت بالای سر دو تکه ی قرمز که قرمز آن ها را شکسته بود. و پشت سر قرمز به راه افتاد. طوری که قرمز متوجه همراهی او باشد. و سفر هر روزه ی آن ها شروع شد. اول جاده های هموار بود. جاده هایی که خیلی ها نشان می کردند برای کمپ زدن های شبانه. بعد جاده های سنگ لاخی بود. بعد تپه ها، بعد کوه ها و رشته کوه ها. بعد رودها و بعد همه ی این ها تجربه ثابت کرده بود که یک منطقه ی هموار دیگر برای شب گذاری.قرمز حالا خیلی از دست آبی آتشی نبود.اصلاً یک جورهایی هم او را دوست داشت. یک بار توی مسیر کوهی که ناگهان سنگ زیر پای قرمز خالی شده بود، آبی دست اش را گرفته بود. اما به هر نحو این سرنوشت شوم نمی گذاشت که آدم ها هم دیگر را دوست داشته باشند. چه می شد کرد؟ مگر آن ها برای مادر از دست رفته شان چه توانسته بودند بکنند؟به هر رو دیگر آن قدر ها هم به تیپ آبی نمی زد. شب در حال فرا رسیدن بود دریاچه را پشت سر گذاشته بودند. داشتند به محل همواری برای کمپ شبانه شان می رسیدند. آبی به نقطه ای اشاره کرد. قرمز اما تحویل اش نگرفت. آبی پایی شد. اما قرمز عجله ی برپایی کمپ را داشت.آبی اما دست بردار نبود. دست آخر برای از سر باز کردن او هم که شده به آن نقطه نگریست. چیزی دید که شک اش را برانگیخت. نمی توانست چنین باشد. نزدیک آن نقطه شد. باورش سخت بود. اما، ... اما... نگاهی به آبی انداخت. زبان که نداشت اما آبی سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد... این همان شکسته های قرمز بود. ... و این مکان مثل هر روز مأمن شب های خستگی شان. آبی یک تکه آبی از خودش کند. آن را گرفت جلوی قرمز. قرمز به آبی نگریست. اشک توی چشمانش جمع شده بود. تکه را گرفت. و یک تکه از خود کند و داد به آبی. آبی هم آن تکه را گرفت. هر دو تکه شان را خوردند. و هر دو بنفش شدند. درست مثل کسانی که دور و برشان کمپ های دو نفری داشتند. درست مثل کسانی که خوش بخت بودند.
پورخسروانی
دی 1390
بسم الله الرحمن الرحیم
«سیلوستر استالونه» وقتی «رمبو1» را معرفی کرد، در واقع آغازگر جریانی شد که بعدها به سیر «ماچو»ها مشهور میشود، عَلُم گردن کلفتان در برابر قهرمانان ملی همچون «چهگوارا». این یک برنامهی مهندسی شدهی دقیق میتواند باشد که برای به جریان انداختن یک مفهوم یا یک ایمیج در اذهان عمومی بسیار عالی جواب میدهد. فرض کنید بخواهید مفهومی جدید را به نام «Alien» معرفی کنید. چه میکنید؟ من میگویم؛ اول از نفیاش شروع میکنید. یعنی خیلی منطقی و باورپذیر یک چیز را که نیست، میگویید نیست. هجوش میکنید، طنزش میکنید و اینجاست که یک ناموجود، موجود میشود. بعد یک کارگردان شجاع پیدا میشود و جدای همهی حرف و حدیثها یک فیلم جدی دربارهی این «بیگانه» میسازد. آهسته آهسته موضوع سر زبانها میافتد و کار را به جایی میرساند که دولت آمریکا یک مرکز در nasa برای شناسایی این فضاییهای ناشناخته تأسیس میکند. رسانهها به بحثهای جدی(!) در اینباره مینشینند و در نهایت ارتش، ملزومات مقابله با حملهی احتمالی بیگانگان فضایی را مهیا میکند؛ شاید یک مرکز جدا هم به آن تخصیص داد. و رسانهها همچنان، حداقل سالی یک فیلم در رابطه با این سوژه تولید میکنند تا موضوع فراموش نشود. و جالبتر اینکه مجلات زرد و وبلاگهای اینترنتی هم به شایعاتی دربارهی بشقابپرندهها و مشاهدهی موجودات فضایی دامن میزنند تا در نهایت با یک فرضیهی مسلم روبهرو باشیم: وجود بیگانگان فضایی.
سطور بالا هرچند سنگین بزند، یا به نظر مغرضانه بیاید. شاید بیمدرک باشد یا حاصل تصورات یک وبلاگنویس، اما اتفاقی است که وجودش را سیر فیلمهای «موجودات بیگانه» همچون skyline، aliens1&&2&3، مردان سیاهپوش، Direct9 و از این دست تصدیق میکند. ما با کلمههایی چون خونآشامها، گرگنماها، جادوگرها و حتی هولوکاست آشناییم. از کجا؟ چطور؟ مقولاتی که هیچ دخلی به زندگی عادی ما پیدا نمیکند. اینها حاصل هر نوع نیازی که باشند و یا برآورندهی هرگونه منافعی برای سازندگانشان، در این اصل مسلماند که تبدیل به سیر موضوعی شدهاند، و عجب نباشد اگر توی همین مملکت و از زیر دست صدا و سیمای همین جمهوری ادامه پیدا کنند. سریالهای ماه مبارک رمضان را دیدهاید؟ چه شباهتهایی با ماوراء ساختههای غربی دارند؟
و اما اینکه این سیاههها چه دخلی به «اخراجیها 3» پیدا میکند. سهگانهی اخراجیها را پیشتر از اینکه به عنوان یک فیلم از یک فیلمساز ببینم، شروع و تعریف اولین سیر جدی سینمای ایران میدانم. چه عامدانه، چه غیرش. کاری که مسعود دهنمکی با پرداخت این سه انجام داد، وارد کردن فرضیهی اصالت جبهه و همان جملهی معروف امام(ره) بود که از جنگ به عنوان یک منبع ارزشمند یاد میکرد. برای اولین بار زندگی واقعی مردمی که نه دغدغهی عشقهای مثلثی دارند و نه دردهای مرفهکش به نمایش درآمد تا معلوم شود که زندگی مردمی که با انقلاب و جنگ پا به عرصهی وجود گذاشتند، بی آنها معنا نمیشود. برای اولین بار مردم مردماند. نه فرشتگان زمینی که در هیئت دولت مصور شوند و نه بدذاتان قسمخورده که به بندهگی شیطان با فرشتهها دست و پنجه نرم کنند. خلاصه قصه، دیگر قصه خیر و شر نیست. قصهی مدرن آدمهای واقعی است، آن هم در زمانهای که تشخیص به شهادت ختم میشود.
من هیچگاه جبهه نبودهام و به گمانم، هیچوقت هم نتوانم به واقع درکاش کنم. اما خوب میدانم که جبهه کرامت داشت، چرا که حق و باطلاش مبین بود. اما دورهی پس از جنگ نه. جبهه مانند یک مسجد بود. مکان بود، اما آدابی داشت که فقط در جبهه بود. بسیجی در جبهه معنا پیدا میکرد و این از آنش بود که جدای از که بودن و چهکاره بودن هدف فتح بود، در خون یا در اسارت یا در آزادی. اما بعد وضع فرق کرد. آدمهایی که بر یک اصل مشترک، بر یک دوستی مشترک-خودی- و یک دشمنی مشترک-غیرخودی- متحد بودند، حالا میان هیاهوی کسانی که خودی و غیرخودیشان معلوم نبود، دوستی و دشمنیشان معلوم نبود، گیر کرده بودند. حالا کسانی روی کار آمده بودند که به اصول مشترک کاری نداشتند، بلکه به اصول متشابه برخورده بودند. همانطور که حاجی گرینف به دباغ متشابهتر بود تا به دستهی اخراجیها. هر چند یکی جبهه بوده و یکی هنگامهی جنگ فلنگ را بسته بود و رفته بود آنور هیاهوی جنگ. این دو متشابه بودند و این کاملاً مشخص بود.
اخراجیها برای این اتفاقات پشت سر گذاشته یک نسخه پیچید: تعریف ایران در تعامل با جنگ. این که مردمش در جنگش چه کردند، در اسارتش چه کردند و حالا دعوت به اینکه همان را در بعد از جنگاش بکنند. این سیری است که در اخراجیها برای اولین بار به صورت مستمر تعریف شد و بعدتر هم شاهد مجموعهای بودیم به عنوان «نابردهرنج» که به تأسی از اخراجیها جزو پرطرفدارترینهای رسانهی ملی شد.
اخراجیها بهخلاف زعم خیلیها که به اصالت بخشیدن بر شخصها اصرار داشتند، به اصالت جبهه میپرداخت و شرایطی که جنگ آفریدگارش بود. اخراجیها با تمام ضعفهایی که از حیث فیلم بودن داشت، اما یک استارت خوب بود که با پایان اخراجیها 3 تازه شروع میشود.
ضعف قصه مسلم بود. مخصوصاً در همین قسمت سوم. دچار ضعف مخاطب شمولی بود از حیث پیشآشنایی و در ضمن اینکه به روایت مدرن گرایش شدید داشت. چیز تازهای در فیلم نبود، اما برای فیلم بود. یعنی یک سری مسائل درونی شده که در سینما واپس مانده بودند، اینک با توسل به پیشآشنایی مخاطب برای اولین بار نمایانده میشدند. و مهمترین بخش این سهگانه، همان قسمت سه بود که نسبت بعد از جنگ را با جنگ به تعریف مینشست. کارگردان بیش از اینکه خود را گرفتار تعریفهای دست و پاگیر «هنرمند» از نگاه این زمانه کند، دغدغهی گفتن دارد و از این رو هیچ باکی ندارد از اینکه فیلم را به یک فیلم موزیکال و به تعریف بعضیها «فیلم هندی» تبدیل کند. در نوع انتخاب بازیگر هم این مشهود است، از امین حیایی استفاده کرده است و شریفینیا و هاشمی و حتیتر از بهنام صفویِ عاشقانه خوان در فریادِ شعر محمد حسین جعفریان. یعنی به اصول مشترک، کسانی را که یک لحظهشان را هم مخاطب کنار هم نمیتوانست تصور کند، آورده است کنار هم جلوی پرده سینما. اصول مشترک، اتحاد میآفریند.
حرفی برای گفتنام نمانده، چرا که این جستاری در فیلم بودن اخراجیها نبود، که بررسی آن از حیث یک جریان بود. باقی فسانه است.
پورخسروانی
12 مرداد 90
تور این خانههای قدیمی را که بگذرانید موافق اسم «لانههای سگی» میشوید که برای این چند متریهای روی سر هم ساختهی آپارتمان نام، برگزیدهام. و چه عجب باشد اگر بنابر اصل تطبیق با محیط زندگی، به زندگی سگی برسیم...
- چشمم را که گشودم، دیدم همه در حال دویدناند. حیران ایستاده بودم که یک نفر از پشت سر رسید و دستم را گرفت و شروع کرد به دویدن. اولش از ترس بود که میدویدم. اول تو را نمیدانم. بعد که جلوتر رفتم از اعتماد بود، بعدترها بنا بر عادت، عادت هر روزه و ساده و در عین حال بدیهی. مثل بازی کردن. مثل ادای بزرگترها را درآوردن. مثل خمیازه کشیدن و بعد ناگهان دراز کشیدن. مثل تنفس و هر عادت واجب دیگر که بتوانی تصور کنی. میرفتم و زندگی را چنین سپری میکردم. میخندیم و میگذشتم. میشکستم و میگذشتم. میشکاندم و میگذشتم. خسته میشدم و میگذشتم. آنقدر خسته میشدم که گاهی واقعاً دلم میخواستم بایستم. اما ناگاه یک نفر دستم را میکشید و با خود مجبور به رفتنم میکرد. مثل چند صباح پیشتر های تو و من. مثل هوس های ایستادن تو و خستهگی های من و بیتوجه به هر دو حال تکرار همان بازی قدیمی رفتن. خیلی قبلتر از اینها. خیلی قبلتر از اینکه بیفتم و زیر پایم را ببینم. خیلی قبل تر از ایندفعهی اینجا. احساس هوس ایستادن آنموقعها خیلی هم هوس هم نبود. و البته مالِ تو هم. هر دو سؤال بودند. و هر دو سرکوب میشدند با احساس مسئولیتی که نمیدانم و نمیدانست از کجا یکهو پیدا میشد و دست یک تازهوارد را میگرفت و همراه دویدناش میکرد.... بزرگتر شدم و مسیر هنوز ناتمام. هنوز سؤال داشتم و دیگران همه فراموشی. بزرگ و بزرگتر شدم. «او»ی من رفت. من هم شدم ««من»ِ خودم. حالا دیگر اختیار ایستادن داشتم اما تو اگر بودی چه میکردی؟ میایستادی؟ ... نه! دیگر خیلی دیر شده بود. دیگر حتی برایم مثل مسابقه شده بود. حتی به ماندن «او» هم توجه نکردم. به خستهگی ای که بر او مستولی شده بود و راه را برایش آخر کرده بود. بیکه بدانم میرفتم و آدمهای دور و برم نیز. آنقدر میرفتند تا دیگر نتوانند.
پیرمرد سرش را پایین انداخت. دستی را که در دستش بود و تقلای رها شدن داشت را فشرد. نگاهی به خاک انداخت. سرش را بالا آورد و رو به مرد جوان:
- حالا دیگر من نمیتوانم. دستت را گرفتهام. تویی که حاصل احساس مسئولیت منای. دستت را گرفتهام تا به تو چیزی را بگویم که هیچ کس جرأت گفتناش را نداشت. میدانم که نرفتن خیلی سخت است. میدانم که این من بودم که تو را مجبور کردم به رفتن. اما: «ما نمیدانستیم!». نمیدانستیم که چرا میرویم. این که میشود ایستاد را نمیدانستیم.
جوان دستش را رها کرد و رفت. پیرمرد روی خاک افتاده بود و با نهایت عجز پلک میزد دستش را بر خاک زد و مشتی برداشت. با هر پلکی که میزد قطرهای اشک میسرید و سنگین و آرام میچکید روی خاک.
- ما نمیدانستیم. ولی حالا من میدانم کجا هستم، بر همان خاکی که شروع کردم.
***
گروهی همچنان میگذشتند و در میان آنها نزدیکترها که دست هم را گرفته بودند به هم قول میدادند که مقصد در پیش است، در همین نزدیکی. به هم وعدهی خوشبختی میدادند و فرصتی برای در آغوش گرفتن هم.
... اما، همچنان میگذشتند... .
پورخسروانی
6 مرداد 1390
بسم الله الرحمن الرحیم
تفاوت رسانهای مرگ ما ایرانیها با جماعت تابوتی غربی در این است که آنها را التزام به «رسم»، فغان و شیون را نمیگذارد در طبق فریاد تا همهی دنیا بفهمند که دنیای فانی و آخرت باقی را غربیها بیشتر باوراندهاند در شیوهشان. یعنی حداقل در شیوهشان. تفاوت یک دست کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کرابات به نشانهی صلیب با یک دست پیراهن مشکی و سگدو زدن در دفن کردن متوفی در این احترامی است که جهان مؤمنهای شترگاوپلنگ برنمیتابندش. فغان یک مادرِ فرزند از دست داده حق است منتها برای دلتنگیهای خانه نه برای مراسمی که فاصلهی زن و مرد و آشنا و غریبش یک پرده است. میآییم توی مراسم هفت آن رها شده مینشینیم و خطابش میکنیم که «بیچاره شدهای فلانی!» و عمقش را در این فغان من ببین. بعد توی این بلبشویی که نمیدانی عرف راهش انداخته یا مذهب یک سخنران میآوری و اندر باب غفلت خطابه میخوانی و عزادیدگان را ملزم به سکوت میکنی. سکوتی خشموار. خشم نسبت به منبر، به نصیحت و نسبت به مذهبی که به قسم متهم این ماجرا نیست.
بعد هم قرآن میآوری و ملت را شرطی میکنی به خطوطی که بعد از عمری گذاشتهای برای سر قبر طرف. فرق اجتماعی شأن دین و مذهب جهان سومی، و مسجد به نشانهی مأمنش با کلیساهایی که به اعتقاد ما شاید حتی یک دسیسه باشد را سیر میکنی؟ دومی هم مراسم جشن عروسی به خودش دیده و هم مراسم تشویش کودک و پیرش و در آخر هم مراسم ختم. و اما ما از آن همه فقط به ختماش ملزمایم. آن هم نه به حقِ دین که تکهپاره دیمیوار مشتی فعل را برداشتهایم و چپاندهایم درش که اگر «عزیز از دست رفته» را نترساند مطمئناً باعث تسکین آلام بازماندگان یا آرامشاش نخواهد شد. خرما را از سنت عرب گرفتهایم و مشکی را از سنت ایرانی. مسجد را از پیامبر ستاندهایم و بلندگو را از تکنولوژی. آخوند را از همان مسجد گرفتهایم و مداح را از هیئت- که البته گویی زیاده نگران تایمشان ان که مدام به ساعت گوشیشان نگاه میکنند- و البته بستنی را هم از سوپری سر محل! دردا که قرآن را فقط چاشنی کردهایم. مثل همیشه ناقص و نابهجا. و در این نظام مدیریتیای که برای یاد گرفتهایم حتی خودمان هم روی نمایشش در رسانه را نداریم مگر به ادا و اصول و عینک آفتابی الحاقی و دستمال کاغذی. این وسط که همهی در تکاپوی انجام وظایف خطیرشان(!) اند تنها سفر کرده است که فراموش شده. آهای خانوم! داد نزن. دادی که برای خودت میزنی را بگذار برای مراسم خودت.
مجلس گرفتهایم برای ترحیم دین و رسم و زیبایی که لازمهی یک پدیده است برای نمایش. ترحیم گرفتهایم برای حوصلهی خودمان که نداریمش برای یک کوچیده. چه میشد اگر به جای این قرتیبازیهای بیحکمت مجلس یاد میگرفتیم برای مرحوم و حضار را دعوت میکردیم تا در گردآمدنی خاطره ردیف کنند از کسی که اگر باور داریم نیک میزیسته و همه برای سفرش دعایش میکردیم؟ چه میشد اگر خودخواهیهای خودمان یا گیریم جامعه را سر یک مرده خالی نمیکردیم و میگذاشتیم رسم را در جواب نیاز بیاوریم نه برعکساش؟ ها؟ چه میشد؟
30 خرداد 1390
به نام خدا
کسی را که باید شناخت
میشود توی یک اتوبوس بود و خیلی چیزها یاد گرفت. میشود نهصد کیلومتر را یک کله رفت و پیاده نشد و خیلی چیزها یاد گرفت. میشود از چهار استان و کلی شهر گذشت و بها نداد و کماکان توی اتوبوس ماند و خیلی چیزها یاد گرفت. اصلاً میشود از فسا گذاشت و رفت تهران و برگشت و خیلی چیزها یاد گرفت. میشود!... اما بایستی که مقصودت خیلی چیزها یاد داشته باشد.
ساعت دوازده و نیم شب بود که موبایلم صدا داد. پیام بود. از طرف ابراهیم: « سلام. میتونی فردا به جای من بری؟». جواب دادم که «نه نمیشه، کلاس دارم». دوباره فرستاد که کار برایش پیش آمده. قبول کردم، اما گفتم که فقط عکس میگیرم و از فیلم خبری نیست. قبول کرد.
- «ساعت شش صبح مصلا باش»
بفهم که وقتی به تو میگویند شش صبح جایی باش تو حداقل بایستی هفت راه بیفتی. اما ما که همیشه سروقت بودیم توی کتمان نمیرفت که دیرتر از شش ربع کم آنجا باشم. پدر با ماشین رساندمان. توی راه هم آش خرید.
صبحها توی استان فارس معمولاً گربهها چرخ میزنند اما از آدمها خبری نیست. میگفتند امسال دیگر مثل سالهای دیگر نیست. سروقت حرکت است، شش اینجا نبودید، دیگر نیایید(!) و من دوباره مثل همیشه سعی داشتم این «سروقت» را با «ontime» خارجی جماعت جفت کنم و ببینم کدام معادل کدام است. «سر» در آخر اندام آدمی قرار میگیرد. پس یحتمل «سر»وقت هم میشود آخروقت(!)
بگذریم. کمکم جماعت زائر پیداشان شد. هیچ کدامشان را نمیشناختم مگر چند نفرشان را که به قیافه قبلاً دیده بودم. بابا ساکت نشسته بود کنارم توی ماشین. گفتم شما بروید، من خودم منتظر میمانم. گفت: «نه! کاری ندارم. نشستهایم دیگر» و من خوب میدانستم که چقدر کار دارد. راستش اصلاً قرار نبود من فسا باشم. حوصلهی خانه را نداشتم. خانه آنقدر برایم روزمره بود که ترجیح میدادم خوابگاه بمانم و گرسنگی بکشم و خانه نروم. اما پدر زنگ زد و گفت که بروم. خانه خیلی خوب بود، اما همین خوب بودنش مشکل ایجاد میکرد. یا خدا توی خانه ما نمیآمد یا توی اتاق من. هیچ وقت توی خانه پیدایش نمیکردم. دانشگاه هر چند ساده اما به تو میآموخت که زندگی میتواند روزمره نباشد. میشود توی یک اتاق یازده نفره اعصابت خرد شود. میشود روزانه یک وعده غذا خورد و فهمید که جز خدا را هم میشود پرستید و میشود با آدمهایی دوست شد که یک بار هم در روز خم نمیشوند، نه در برابر خدا و نه در برابر خلق خدا.... و آن وقت خدایت را بیشتر دوست داشته باشی.
ابراهیم که آمد قرار شد ما را به مسئول کاروان معرفی کند و بگوید که خودش نمیتواند بیاید.
- آقای زنگنه! ایشون ...
و خلاصه ما شدیم «ابراهیم شیشهگر» و با کاروان فسا راهی دیدار با رهبر.
وقتی با غریبه همسفر میشوی اول غمات، آشنایی است. اما بعد که خوب آشنا شدی و گفتی و شنیدی و خندیدی به صرافت مقصدت میافتی. ملاقات با رهبر. من را که بگویید با یک کامپکت sony میشد که جز برای مستند سازی نرفته باشم. اما! اما همان هم هدف میخواهد و شناخت. واقعاً اگر قرار باشد تو از تعطیلیات بزنی و کولهبرداری و بشوی همسفر عدهای که سودای دیدار رهبر دارند، دلیلش چه میتواند باشد؟ رفع بیکاری؟ توان سنجی یک حرفه؟ کار؟ ... یا دیدار؟ به گمانم هر چه که هست آخریاش نیست.
این ابراهیم همیشه دغدغهزا بوده، اما این زایشاش نه هیچگاه به درد خودش خورد و نه به درد ما. بیسوادی هم بد چیزی است. بد نوایی هم. اما این که یک دوربین عکاسی کامپکت sony داشته باشی به آن بدیها نیست که چیزی برای گفتن نداشته باشی. سر به شیشهی اتوبوس میچسبانی و با خود میگویی: «خب یک سفر است دیگر، درست مثل دیگر سفرها». اما خودت هم به تلقین خودت واقفی. این فرق دارد. هم به قول «آقا» کیف حلالش فرق دارد و هم به توصیهی عقلا صرفهاش!
این که خرجت را جور کنی تا چند روز بیزبان را در راه باشی و یک سخنرانی نیمساعته را گوش دهی با هیچ دخلی در این عالم جور درنمیآید. حتی با دخل حضرت دولت و جیب مبارک بیتالمال. آخر در این کاروان نه ارباب پیدا میشود و نه مواجیبخوار مأموریت. اینها همه عواماند و اگر ادبیات زمانه اجازهام میداد میگفتم رعیت. اما نه، همان امت درست تر است.
با یک برآورد سرانگشتی میتوان گفت که حداقل هر ماه یک گروه را روانه زیارت میکنند-آقا- و تو با خودت میگویی خیر دیدار در چیست؟ یا همه شکمشان سیر است یا دیدار از آنِ شکم سیرهاست(!)
رهبر را میرویم ببینیم که چه بشود؟ چه میخواهیم از جانش؟ اصلاً چه دارد که به ما بدهد؟ او هم آدمی است مثل من و شما. آدمی که اگر جریان انتخابات پیش نمیآمد فقط دوستش میداشتیم و لزومی نمیدیدم که تبییناش کنیم برای سائلینی که تنها او را یک پیرمرد خوب و مهربان میانگارند و به گمانشان برای مؤثر بودن و رهبر شدن در انظار بودن الزامی است. کسانی که هنوز رهبر را با رئیسجمهور طاق میزنند و تشنهی لایحههای دوقلواند.
- واقعاً رهبر را میرویم ببینیم که چه بشود؟
آخر این هم شد سؤال؟ «چرا میروید آقا را ببینید؟» خوب آدمی تئاتر هم میرود، سینما هم میرود، موزه هم میرود. دور از جان شما پارک هم ایضاً. خب آدمی میرود دیگر. چرا چسبیدهای خفت ما را؟ آدمی اردو هم میرود. آنموقع هم میگفتی چرا میرود؟ ...
... اما این رفتن با آنها خیلی فرق دارد. اگر واقعاً دربارهاش فکر کنی میبینی ... . من که نمیدانم، اما هر چه که هست از این شعارهای آبکی جوابش نیست. شعار، شعار است دیگر. حالا میخواهد خوب بدهیماش یا بد. به هر رو شعار است. خون شهیدان، میهن، خاک، اسلام، تجدید میثاق؛ مثل این است که به تو کلمه بدهند و بگویند با آنها جمله بسازید. اما چه اهمیتی دارد وقتی تو از چیزهایی رنج میبری که بودشان خارج از جهان بین آن واژههاست. اگر میشد! آخ اگر میشد همین یک سؤال را بفهمیم درست و حسابی، آنوقت میگفتیم که قضیه از چه قرار است. آنوقت حساب کار میآمد توی دستمان که تنمان به تن BBC خواهد خورد یا نانگیر رسانهی ملی خواهیم شد. آنوقت این چادر و چفیهها را شاید جور دیگر میدیدیم.
آنوقتها که تبریز بودم و قرار بود بروم دیدار «آقا» هیجانم را نمیدانستم. اینکه چرا سختی سفر را به جان میخریدم و میرفتم. این که چرا توی آن هیاهو با یکبار دیدنش اشکم سرازیر شد را نمیدانستم؛ تازه آن هم از دوازده متری. این که چرا حاضر شدم توی تهران گم شوم را. آن یازده هزار تومان کرایهی برگشت را و سه ساعت معطلی توی ترمینال و خیلی چیزهای دیگر را. و نمیدانم که آیا این ندانستن خوب است یا بد!
گیریم آقا خوب هم باشد؛ به من که هر روز صبح بلند میشوم و میروم دانشگاه چه دخلی پیدا میکند؟ یا به آن گدای متمدن که هر روز صبحِ زود، خیلی زودتر از زودهای من و شما، کارتن زیرش را آنکارد میکند و میرود جلوی پیتزا فروشی و بساط گداییاش را که یک دست تهی باشد و یک آبروی ریخته پهن میکند؟ ... هر چند آبرویی که پیش خلقخدا بریزد خیلی بهتر از ریختنی است که پیش خدا باشد.
بُهتان نمیزنم، اما یک کارمند، جز به تعطیلی یا مأموریتی که پای این دیدار به او میدهند، دیگر به چه میاندیشد؟ گمان نمیکنم همهی اینها آنقدر حوصلهی مداقه داشته باشند که در خط سیر ولایت الهی با ولایت فقیه روبهرو شوند و آن را امتداد راه امامت بینگارند. گمان نمیکنم ...
هی... یادت بخیر امام که اینقدر گمان در حقت روا نبود و چه در اوج رفتی تا یک «سید علی» که نمیدانماش این قدر «پیر» شود...هی... .
اینها ذهنیات من بود از سفری که فقط برای مستند کردناش رفته بودم و بگذارید مستند کسانی را بنویسم که فقط برای «آقا» آمده بودند. نه چون منای برای کار یا دیگریای برای تفریح یا مأموریت و الخ.
بهترین نمونهی آدمهایی که برای آقا میتوانند آمده باشند همین جوانهاییاند که دغدغهی نانی، آقا را براشان «رئیس» معاش نکرده. آقا براشان «آقا»ست. همین و این همین یعنی همهی چیزی که میتواند یک نفر را عزیز کند. آقا عزیز است چون «آقا»ست. و آیا این کافی نیست؟ ... آری! کافی نیست برای کسانی که ... نمیدانم. اما شاید بتوانم بگویم برای کهها کافی است. اما زهی خیال باطل. چه فکر کردهاید؟ که میگویم؟ زرشک! اصلاً به من چه؟ بردارم چه بنویسم؟ از ضرورتی بگویم در ولایت فقهی و در قانون اساسی؟ چه بگویم؟ که یکی متضمن رأی «حق» است و دیگری رأی قانون؟ به من چه؟ اینها حرفهای سادهایست اما این طور نیست که انگاشته باشی و توهم زده باشی. اینها حقیقتی است که تکرارش سادهاش کرده و ضرورت آب را برای بیآبی نکشیده گفتن چه گفتنی است؟ حالا منِ کوچک بردارم و از ولایت فقیه بنویسم که شالودهی نظام الهی است؟ آخر نظام الهی برای کسی که ماجراهای کوچک و بزرگ زندگیاش را بر گردن خدا میداند چه ترکیبی است؟ برای من که چند درجهی کاستی چشمم را تقصیر خدا میدانم یا برای گروهی که عدم شرب خمر را بیعدالتی میدانند. من چه را هجا کنم که دفاع از «سیدعلی» کرده باشم، حال که بزرگترین جفاها را خود «علی» کشید، آن هم تازه یک چند صباحی بعد از پیامبرش.
- یا رسولالله! این امتت چهقدر به من ظلم کردند...
این را یک بچه یتیم سر کوچه نگفته. این درد دل امام یک امت و عزیز یک خداست. دلاور روز و زاهد شب. پدر همهی آن یتیمها. اینها حماسهی شکست یک امت است. من که باشم که از اینها دفاع کنم؟!...
دل را هر جور زیر و رو کنی میلرزد و عقل را هر جور برشمری میلنگد. سیدعلی را بایستی با بصیرت شناخت. همآنچه که خودش توصیه میکند. توی راه بحثی درگرفت. حاج آقا دهقان بچهها را جمع کرد ته اتوبوس و کمی گفت و خندید. حسابی که خودمانی شدیم، پرسید بچهها «چرا بایستی ولایت فقیه را دوست داشت؟» و کم نگفتهام اگر بگویم هنوز گاوگیجه میزنم در همین یک. و من میپرسم چرا بایستی به او عشق ورزید؟ چه که عشق از مرتبهی آگاهی است. نه عقل ناقص و نه احساس فرّار.
میگویند سفر در راه معنی میشود، والّا نیمساعت سخنرانی آن هم با فاصلهی حداقل پنج متر چه دردی از آدم درمان میکند. حرف بایستی در گوش شنوا اثر افتد والّا نفس، قدسی هم که باشد، در کر جماعت اثر نمیکند. تو بگو از دو سانتی!
و یکی از این «در راه»ها جمکران است. فصل جمکران:
حوالی ساعت یازده بود که رسیدیم جمکران. مسیر شهر را طی کردیم تا در نهایت رسیدیم به پارکینگ جمکران. جمکران میدانید کجاست؟ یک گنبد سبز، دو تا گلدستهی الحاقی. چهارتا گنبد کوچک سبز و یک حیاط لختِ لخت است. آنقدر لخت که به تو اجازه میدهد راحت بگریی. عریانِ عریان. به تو اجازه میدهد هر کجا که خواستی چمبره بزنی یا اینکه بلند شوی و بروی نزدیک مادری پیر که عکس پسر عقبافتادهی گمشدهاش را در دست گرفته تا آدرسش را از امام غریبش بگیرد، به امید اینکه شاید چیزی هم نصیب تو شود. میتوانی هر کسی که هستی بیتردید بنشینی تکهای از این حیاط تهی و زیر آسمانی که از آنِ شب است بگریی برای هرچه که در دل داری. هر چه که داری و هرچه که نداری! میگویم بیتردید چرا که اینجا جای مرددها نیست. اینجا فقط جای به یقین رسیدههاست. جای باورکردههایی که دست نیاز به سوی خدا برداشتهاند، نه کسانی که دست طلبکاری بر یقهی او دارند. راستی اینجا فقط جای گرفتارهای معلوم نیست، جای گرفتارهای نامعلوم هم هست که به تو هم اجازه میدهند بیدلیل بگریی! بیدلیل گریستن، قبلاً هم گفتهام، خیلی خوب است. گریستن خوبیاش این است که به تو باور میدهد تا دیگر حرف کوچکهای دانشکده عذابات ندهد که :
- این جمکران هم با اون چاهش معلوم نیست چطور یکهو مثل شلغم از زمین زد بیرون! تا خمینی نبود، خبری هم از اون نبود، همین که خمینی پیداش شد مثل اینکه از پاریس با خودش آورده باشه ...
آری! اینجا جایی جز برای باور نیست...
دلم برای جنگی که ندیدماش تنگ است. برای امامی که ندیدماش. برای خدایی که ندیدمش. دلم برای خیلی چیزها تنگ است اما نه چیزهایی که دیدهام. دلم برای ندیدههایم تنگ است. نه لیدیهای استارنشان اینترنت. نه هیروهای آنتیتروریزم و نه عصری که دلش اصلاً برای ندیدهی حاضرش تنگ نیست.چیزی که توصیف کردنی نیست را بهتر است توصیف نکنیم. میشود توی حیاط بیمرزش قدم زد و گریست و خندید و آنقدر حال گرفت که گمان برد دیگر مشکلی نیست. ...آه... این احساساتی بودن چقدر کم است... .
***
فصل حرم امام(رض)
خواب بودم، خوابِ خواب. ان مع العسر یسری و آن عسر غفلت من بود در این سفر. ساعت پنجونیم صبح از خواب بیدار شدم. دیدم ته یک اتوبوس خالی خوابم برده. نگاه به ساعتم کردم. تندی بلند شدم و از ماشین پریدن پایین. چند تا از بچهها را دیدم.
- بچهها اذان صبح رو گفتن؟
- آقا رو باش ! ... همه نمازشونرو خوندن. قراره حرکت کنیم...
دویدم سمت حرم. اما وقت نبود. سریع رفتم سراغ منبع آبها که بیرون گذاشته بودند و رویش نوشته بودند: «آب آشامیدنی است»
- ما رو بیخیال شو! وضو هم نوشیدنی روح هست دیگه؟ ها؟
باد سردی میوزید. وضو را گرفتم و رفتم روی چمنهای جلوی حرم ایستادم رو به قبله. نماز را خواندم. سلام دادم. و سریع برگشتم سمت اتوبوسها. این هم فصل کوتاه جماران بود. حرم امام خمینی. بس است دیگر. مگر برای غفلت، چقدر روده درازی لازم است؟!...
***
حدود 12 تا گیت بازرسی را بایستی پشت سر بگذاری تا وارد حسینیهی امامات کنند. دو ساعت غر این و آن را تحمل کنی، فشار و هل را تحمل کنی. شوخیهای همسفران را تحمل کنی و عاقبت که رسیدی به حسینیه، بنشینی بیرون صحن توی حیاط روی یک موکت قهوهای رنگ و رو رفته. آقا از مهمانانش چطور پذیرایی میکند؟
یکبار را تا توی راهروی ورودی رفتم. منتظر آمدن آقا بودم. ناگهان در سمت راست انتهای سالن باز شد و قامتی وارد شد که صدای مهیبی از پشت شنیدم. کسانی که هنوز گیر گیتهای آخر بودند با شنیدن صدای مردمی که از رهبر استقبال میکردند گیتها را رد کردند و با هجوم آمدند سمت ورودی و تو تصور کن که یکسوم جمعیتی که داخل بودند به قبلیها اضافه شوند. ما هم که از ترسمان پناه برده بودیم به حواشی در و با پیرمردها همصنف شده بودیم، برگشتیم تا ببینیم چه خبر است. یکی در میان روی هوا بودند.
- این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده ... این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده ...
خیلی سعی کردم تا از پس همهی سرها آقا را ببینم. در انتهای سالن، جلوی یک صندلی ساده، کنار عکس امام و دو تا پرچم جمهوری اسلامی. بعضی وقتها را مخصوص گذاشتهاند برای گریستن. و در فشار جمعیت، میان تنها تن از تو، چشم در قامت فرتوت گشتهی آقا یکی از همان مخصوصهاست.
- مولاآآآ مولاآآآ مولاآآآ
ما منتظر منتقم فاطمه هستیم ....
- ممنونم. ممنونم. بفرمایید...
آقا از مهمانانش خیلی خوب پذیرایی میکند.
ما که گریهمان بند آمد و شعر خواندنمان هم تمام شد، آقا گرفتند نشستند. دستشان را به پایشان گرفتند و خسته و متین نشستند. ما گریهمان بند آمده بود اما بعضیها همچنان میگریستند. اول یک بابایی آمد بالا و ایستاد به سخنرانی و بعد از ایشان قرار شد تا یک نفر هم از سپاه بیاید دربارهی یادوارهی 14600 شهید استان بگوید. بندهی خدا تا آمد «بسمالله»ش را بگوید، مردم صداشان درآمد که: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» و جلوی سخنرانی طرف را گرفتند. اما آن آقا هم دست بردار نبود. تا چند بار قضیه تکرار شد تا مردم رضایت دادند که ایشان هم گلویی برای آقا تر کنند. همه وقتی میخواستند.
کنترل یک جمعیت زیاد و ناهمگون خیلی مشکل است، اما آقا خوب بلد است «بسمالله» بگوید، و مردم هم خوب معرفت دارند که توی حرف آقا نپرند.
- بسم الله الرحمن الرحیم
***
این آدمها را نمیبرند تا پای سخنرانی بنشینند و آدم شوند. اینها نه توی انتخاباتی ماشین آتش زدند و نه توی مشاجرهی حزبیای گلو جر دادند. اینها را همانطور که گفتم نمیبرند تا دو خط سخنرانی بشنوند و سرشان به سنگ بخورد و آدم بشوند، هر چند سر به سنگ خوردن هم تجربه ثابت کرده که جواب نمیدهد. شاید اینها را میروند که ویلان دهند، بیمحابا از اینکه متهمات کنند به حزباللهی(!) متهمات کنند به گمراهی و گول نظام را خوردن و بعضاً مواجیباش را. شاید میروند که راحت بزنند زیر گریه و باورشان این است که این گریهها را یکی هست که بخرد. یکی هست که بفهمد.
***
رفتیم آقا را دیدیم. همین. از حواشی میگذرم. از دخترک تهرانی که متلک بار روحانی جوان کرد میگذرم. از غش کردنها، از گریهها، گلایهها. از برخورد کسانی که بهچشم مزاحم مینگریستندمان میگذرم. از نظامیهای خوب آن شهر نمیگویم. حتی از محلهی حسینیه امام که مردماش با محبت و کمال احترام با ما رفتار کردند نمیگویم. از دبستان آن محله، از همسفرانم. از یاسر، علی، جاسم و دیگران نمینویسم. از خاطرهها نمینویسم و این همه نگفتن و ننوشتن را توی بوق و کرنا نمیکنم(!) که با این گفتنها «سیدعلی» را نمیتوان شناخت. «سیدعلی» را بایستی از جایی دیگر درک کرد و شناخت، نه از خط و تصویر یک جوان مشوش که هنوز سفر برایش هضم نشده....
... اما، «سیدعلی» را باید شناخت.
سجاد پورخسروانی
6 اردیبهشت 1390
به نام خدا
روایت بهشت
قصهی پیرزنی است که تا آخر عمرش «خوب» میماند. پسرش شهید میشود، همسرش میمیرد و حالا وقت آن است که برود آن دنیا توی صف بهشت بایستد. پیرزنی که حالا قرار است بنشیند ور دل حوری(!) و همراه با جامگان لطیف جا خوش کند روی زیرانداز بهشتیاش و خلاصه جفتک بیندازد و عشق آن دنیا را بکند.
خلاصهی امر، میمیرد. تمام مراحل آنور را که میگذراند، وارد بهشتش میکنند. دم در فرودگاه بهشت منتظر کسانی میماند که وعدهی دیدارش داده بودند. اما هیچ کس جز عدهای حوری و فرشته و همسر پاکیزه سراغش نیامدند. او را سوار تختی کردند و بردند تا منزلش در بهشت. و اما بهشت...
بهشت جای خوبی است، گوش شیطان کر خیلی جای باحالی است. خدا نصیبتان کند خیلی خوش میگذرد. به پیرزن هم خیل «خوش» میگذشت. خورد و خوراکش به راه بود. حوری و همسر زیر پر و بالش را میگرفتند و هر چه که میخواست مهیا بود. او که آخر شامهای شبانهاش سیبزمینی آبپز بود و گاهی هم تخممرغ حالا هر خواستنی که اراده میکرد داشت. انگار شده بود نوعی خدا. راستی او جوان هم شده بود و این جوانی از لحاظ بدنی بود؛ روح که عمر ندارد ... اما چرا. عمر یعنی تجربه و آن دلی که میگویند بایستی جوان باشد اینجا بود که پیر شده بود. یک بابایی یک جای از روانشناسیاش نوشته بود که روح عمر ندارد دوجنسی است، یعنی هم سایقهای مادینگی دارد و هم نرینگی اما او دوباره زن شده بود و جدای از عشق و حال بهشت یک چیزهایی جایی از روحش خالی داشت ... روزگاری سپری شده در آنسوی برزخ ... توی دنیای آدمها، یک عمر اعتماد و عشق را گذاشته بود و آمده بود اینور. پسری که بزرگ کرده بود. همسری که معشوقه شده بود ... و زندگیای و خدایی که قربتش را باور کرده بود. این جای قصهی ما در بستر بهشتیاش جور درنمیآید اما بگذارید بنویسم. پیرزن خانم که حالا جوانی خوش چهره شده بود دربهدر دنبال شوهر و پسرش میگردد، پیداشان هم میکند، اما چه پیدا کردنی ... یکی زیر بغلش را حوری و همسر پاکیزه گرفته بود و دیگری زندگیای جاویدان با رضایتی که از خدا قولش را گرفته بود و اینها همه یعنی تنهایی پیرزنی که آنها را به عنوان کَس میشناخت.
بگذارید بگوییم پیرزن با واقعیات کنار آمد و گذاشت رفت گوشهای از بهشت تا برای خودش زندگیای بسازد؛ اما مشکل بهشت در این است که مثل اربابها هر چه خواستی تندی مهیاست و اینجاست که لذت تلاش را از تو میگیرند. پیرزن اگر میخواست آبی بنوشد ناگهان سیراب میشد. اگر هوس رفتن به جایی میکرد ناگهان میرسید. اگر میخواست چیزی بکارد ناگهان سبز میشد و انگار یادش رفته بود که اینجا بهشت است ....
عصبانی شد. افتاد توی بهشت دنبال خدا ... گفتندش او همه جاست هر چند عرشش جای دیگری است ... بلند شد ... نیاز به بهانهای داشت ... افتاد توی بهشت و داد و بیداد میکرد که هی آیا این آن عهدی بود که میگفت با ما بسته است؟ ... مأمورین بهشت گرفتندش و بردندش پیش خدا ... حالا به زمان زمینیها قرنها بود که میگذشت ...
- ای بندهی من مشکلت چیست؟ چه میخواهی؟
هر چند خدا علم کل است، اما بدون مسألهٌ خدا روند داستانی قصه پیش نمیرود:
- خدایا! یادت هست گفتی در بهشتات و در مرتبهی رضایتات هر چه که بخواهیم برآورده است؟!
- آری.
- خب پس چرا «آدم و حوا»یت را از بهشت بیرون راندی؟ آیا بهشتت کفایتشان نمیکرد؟
- آنها خودشان خواستند. اما تو چه میخواهی؟
- خدایا خستهام! ... از بهشت تو خستهام! ... میشود بگذاری از اینجا خارج شوم؟ ... میخواهم همان پیرزن کوخ نشین زمینیات باشم ... همو که هر شب دست دعا به سویت بلند میکرد ... یا چیزی غیر از این ...
نوری در بهشت پیچید ...
- پس تو دیگر آمادهای ... به بهشت من وارد شو ...
سجاد پورخسروانی
16 اسفند 1389
به نام خدا
اواخر شب عید
او شیطان بود. اما دیگر کار از کار گذشته بود، من دیگر گول خورده بودم. دیگر وقت جاودانه شدنم بود. آری، دیگر وقتش رسیده بود. دیگر برای من خیلی دیر شده بود. من در غم شناور بودم و قرار بود جاودانه شوم در این غم. موقعش که میرسید به هر کس اجازه میدادند روزی از گذشتهاش را ببیند. پیش هر کداممان یک کاسه آب گذاشتند. قرار شد هر کس هر روزگاری را که دلش میخواهد بخواند و درون آب ببیندش. اما گفته بودند از آب نخوریم که به غمی جاودانه مبتلا خواهیم شد. میگفتند به گذشته برمیگردی و مجبوری تمام گذشته را دوباره سپری کنی. میگفتند از هدیهی بازنشستگی هم دیگر خبری نخواهد بود و چون با گذشتهات روبرو شوی، برای همیشه همچون روحی سرگردان خواهی ماند، بیهویت.
اما من بایستی برمیگشتم. بایستی چیزی را به خودم میگفتم. نبایستی میگذاشتم شیطان دوباره مرا گول بزند. درون آب نگریستم. این من بودم پشت وانت عمو. آری این من بودم، در اوج کودکی. قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. افتاد درون آب. آب درون کاسه به تلاطم افتاد. دیگر داشت وقتم تمام میشد. آب را لاجرعه سرکشیدم. لحظهای به صورت روح ازلی و خدایی خویش درآمدم. من در خدا سیر میکردم. معنای زمان بیمعنا شده بود. من به کودکی خویش میرسیدم. ...
چشمم را که گشودم توی شهر خودمان بودم، فسا. اینجا تل ضحاک بود. دمدمهای صبح بود. میگفتند اینجا عتیقه پیدا میشود. حالا من هم عتیقه شده بودم. من از عصر دیگری میآمدم؛ عصر اضمحلال. از عصر جاودانگی و این جاذبه چقدر مرا اذیت میکرد، اما من خوشحال بودم. خوشحالِ خوشحال. دستم را گذاشتم روی زمین و بلند شدم. تکه چوبی پیدا کردم. از اینجا همهی شهر را میشد دید. راه افتادم سمت خانه. این مسیر را از بر بودم. چند بار این راهها را پیاده رفته بودم. هیچوقت گواهینامه نگرفتم. از ماشین عقّم میگرفت. همیشه عاشق پیادهروی بودم. عاشق راههای دور. عاشق فامیلی که از همه دورتر بود و آنقدر دلتنگت میکرد که همهی راه را لحظهلحظه تا به رسیدنش درک میکردی. ... اگر موبایل و تلفن و اینها میگذاشتند. ...
اِ !... این من بودم! من بودم پشت ترک دوچرخهی رفیقم. منِ کودکی از جلوی من گذشت:
- سلام آقا!
- سلام آقا! قربونِ آقا!
درست مثل پیرمردی جوابش را دادم که بچگیها سلامش میکردم. خندیدم. اشک توی چشمانم حلقه زد. الآن بایستی اول راهنمایی باشد. باشم. همان موقع که عینکم را گم کردم و تا دو هفته جلوی «بابا» آفتابی نمیشدم. کفش نو خریده بودم. از عینک هم که بدم میآمد. عینک را میگذاشتم توی جیب پیراهن و گاهاً خم میشدم تا کفشم را تمیز کنم. وقتی عینک گم شد همهی راه را پیاده برگشتم، اما عینک پیدا نشد. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.
راهم را ادامه دادم. خستهی سفر بودم. رفتم سراغ محلهی خودمان. هوا بهاری میزد. به گمانم دمدمهای عید بود. اواخر اسفند. این موقع سال همیشه بهارنارنجها زودتر از بهار از راه میرسید و بوی بهارنارنج میپیچید توی شهر. زندهات میکرد. گرسنهام بود. از جلوی مغازهی آقای خوشخرام رد شدم. هنوز هم داشت مشتریهایش را میپایید که سراغ مغازهی پایینتر نروند. هنوز هم سرش توی حساب و کتاب بود. سلامش کردم. عادت همیشگیام بود. جوابم را داد اما گویی مرا نشناخت. حق هم داشت. حالا دیگر من دیگر سن پدرِ پدرش را داشتم. به نوعی نمونهای فسیل محسوب میشدم. گذشتم. سر کوچه که رسیدم صدای باز شدن در میآمد. وارد کوچه شدم. خانهی خودمان بود. پدرِ خودم بود. پدرِ خودم. داشت پیکان بژ را از حیاط درمیآورد. کلاس داشت حتماً. خواهرم هم جلوی ماشین نشسته بود. سرعت گامهای خستهام را تندتر کردم. رسیدم جلو در خانه. بابا حالا داشت در حیاط را میبست. ایستادم جلو پیکان. زل زدم به خواهرم. چقدر جوان بود. درست مثل بابا. درست مثل «من» که صبح از روبرویم گذشت.
همینطور ایستادم و زل زدم به صورتش. خودش بود، خودِ خودش. سرش را چرخاند. مرا دید. اول کمی نگاهم کرد. حس آشنایی را در چشمانش دیدم. با خود گفتم مرا میشناسد. هر چه که باشد خواهر بزرگتر از هر کسی بهتر برادرش را میشناسد.
- بابا! بابا!
- اومدم
پدر از حیاط بیرون آمد. مرا که دید، جا خورد. نشناخت، درست مثل آقای خوشخرام، درست مثل خواهرم، درست مثل من. بغض کرده بودم.
- بفرمایید؟!...
شکست. بدجوری هم شکست. مثل یک آدم مادرمرده. پیرمرد فکنسی مثل یک بچهی شیرخواره زار میزدم. پدر پریشان شد. رفت سمت ماشین. از جلوی فرمان ماشین ده تومانی تاخوردهای برداشت و آورد گذاشت کف دست من. بعد هم رفت سوار ماشین شد و دندهعقب گرفت و رفت. من همچنان سر جای خود ایستاده بودم و هق میزدم. دیگر آن ده تومانی حکم دستمال کاغذی را پیدا کرده بود. شده بود خیسِ خیس.
***
پسرها همیشه مامانی بودهاند. صد سالشان هم که بشود باز مامانیاند. مخصوصاً اگر سالها باشد که مادرشان را ندیده باشند. اما مادرم هم من را نشناخت. نهایت لطفی که به پسرِ چندصد سالهاش کرد این بود که ظرفی غذا برایم بیاورد دم در. من هم نشستم همان جلو و شروع کردم به خوردن. عجب عشقی داشت غذای مامانپز.
غذا را خوردم. درِ خانه را زدم اما دیگر نایستادم. ظرف را گذاشتم دم در و راه افتادم. حتماً با خودش میگفت عجب گدای گستاخی! غذایش را خورد، یک تشکر هم نکرد و کلهاش را انداخت و رفت...
همان حوالی پرسه میزدم. امسال سالی بود که دو سال از فوت پدربزرگم میگذشت. پس بایستی «بیبی» هنوز زنده باشد. دیدم ماشین آشنایی از دور نزدیک میشود. «تویوتا»ی عمو علیرضا بود که میآمد. همانی که باهاش چپ کرد. اِ...بیبی هم داخل ماشینش نشسته. اون دو تا هم بچههای عمو هستند که پشت نشستهاند. اون هم زنعمو هست. از نزدیکی من پیچیدند توی کوچه و رفتند جلوی خانهی ما. جلوی خانه خیس بود. حتماً حیاط را آب و جارو کرده بودند. رفتم پیش آقای خوشخرام و پرسیدم امروز چه روزی است. گفت روز آخر اسفند. پس با این حساب عمو عباس و عمو غلامعلی و عمو ابراهیم هم بایستی در راه باشند. نزدیکهای عید همگیشان میپریدند پشت وانت عمو و از شیراز میزدند میآمدند فسا تا شب عیدی را کنار «بیبی» و دیگر فامیل «یا مقلب القلوب» بخوانند. جفت قلبهای یکدیگر. پس من امروز صبح با دوستم کجا میرفتم؟ آها! حتماً میرفتم پیک نوروزی بگیرم. آخر پیک نوروزیها گاهی دیرتر میرسید دستمان. شهرستان بودیم دیگر. یا شاید هم رفته بودیم ماهی شب عید بگیریم. ماهی شب عید را بایستی شب عید خرید.
عموها آمدند. همهی همهشان. زنعموها، پسرعموها، دخترعموها. حالا توی خانه ولولهای بود به یقین. من پشت پنجره نشسته بودم و به همهی آن صداها گوش میدادم. حالی داشتم میان گریه و خنده. خودِ کودکی که گریه میکرد، من میخندیدم و وقتی او میخندید من گریهام شروع میشد. بچهها تصمیم گرفتند بیایند بیرون و کمی «وسطو» بازی کنند. طبق عادت همیشگیشان اول توپ را از دیوار انداختند اینور. توپ خورد به دیوار روبرویی و قل خورد آمد پیش من. من هم گرفتمش. توپ پلاستیکی پارهپورهی کودکیهای خودم بود. مالِ مالِ خودم. سفت چسبیدمش. درست مثل آن عینکی که صبح پیدا کرده بودم و مال خودم بود. حالا تازه میفهمم چه کسی عینکم را برداشته بود. خودم بودم که عینکم را برداشته بودم. خود بزرگیهایم. یحتمل او هم الآن چون من جایی از این عالم جاودانه شده و دارد مرا نفرین میکند، یا شاید هم خودش را. چقدر نصیحتام کرد و چقدر تلاش کرد که از «عمو نوروز» چه بخواهم. اما من ...
من در را باز کرد و بیرون آمد. منِ کودکیهایم. سارا هم بود، علی هم بود، احمد هم بود، الهه هم بود. جمعشان جمع بود. همان جمع قدیمی عزیز. همانی که دیگر هیچوقت نداشتیماش.
- بچهها! یه آقاهه نشسته کنار دیوار! سجاد! توپ تو هم دستشه!
خود کودکیها آمد نزدیکم. اول با تردید، اما لبخند مرا که دید خیالش راحت شد. آمد جلوتر:
- پدربزرگ! این توپ منه!
بچهگیها همیشه پیرمردها را پدربزرگ صدا میکردم.
- میدونم. بیا بگیرش.
جلو آمد.
- اما قبلش میخوای یه قصه بشنوی؟!
با تردید نگاهم کرد. بعد برگشت سمت بچهها و صداشان کرد. اندکی بعد با آنها آمد. سارا و علی و الهه و احمد. همهشان تهتغاری بودند. فسقلی و دوست داشتنی. درست همانطور که بچهگیها دوستشان داشتم. خودم هم آمد نشست درست روبروی من.
- یه روزی بود، یه روزگاری. خدا بود. شیطون هم بود. توی دنیایی که آدمها خوش بودند و خرم. تو دنیایی که آدمهاش اونقدر خوشبخت بودند که هیچوقت آرزوی بهشتی رو نمیکردند، اون شیطونه پیداش شد و نقشه ریخت تا شادی آدمها رو از اونها بگیره. یه زمانی که نزدیکهای عید بود و خدا عمو نوروزش رو میفرستاد تا آرزوهای شب عید بندههاش رو برآورده کنه، شیطونه دست به کار شد و اومد پیش بچهها. اومد پیششون و برای اونها از بهشتی گفت که مردم هیچوقت توش نمیمیرند. از بهشتی که توش پر بود از ماشینهای آخرین سیستم و خونههای آنچنانی. از بهشتی براشون گفت که هر کسی تو اون یه موبایل داره و هر کس، هرجا که باشه میتونه با دیگری حرف بزنه.
عمو نوروز که اومد، همه اون بهشت رو آرزو کردند غافل از اینکه بهشتشون رو، بهشتی که خدا براشون آفریده رو از دست میدادند. بهشت بابا و مامان و بیبی. بهشت عمو و زنعمو و بچههای عمو. بهشت بچهگی. و تا ابد جاودانه شدند تو بهشتی که شیطون براشون تعریف کرده بود. شیطون هم حالا دیگه سالها بود که انتقامش رو تونسته بود از آدمها بگیره...
- آقا یعنی آدما همیشه پولدار بودن؟
- همیشه غمگین بودن.
- آقا یعنی ماشین بده؟
- بزرگ شدن بده.
- آقا یعنی خونه بده؟
- تنهایی بده.
***
شب بود. اوخر شب عید. موقع اومدن عمو نوروز. من پشت دیوار نشسته بودم. من دلم میلرزید، قلبم میلرزید. نه دیگر برای خودِ جاودانهام، که برای همهی آنهایی که پشت این دیوار میخندیدند و همهی آیندهشان به دعای نیمهشب آن بچهها بستگی داشت.
اواخر شب عید بود.
سجاد پورخسروانی
12 فروردین 1390
به نام خدا
...
حسن عباسی ادعا میکند که اصلیترین و شاید تنها صادرات ایالات متحدهی آمریکا «مدل زندگی» است . پس اگر موفق شده باشد بایستی همهی دنیا الآن آمریکایی باشد . ... خب ، بگذارید بررسی کنیم . از چپ یا راست فرقی ندارد بشمار و بیا ، سومی را که رسیدی بگیر بالا . چه شد ؟ خیلی زشت بود؟ اما این که فقط یک انگشت است . پس چرا زشت میزند ؟ خدا بیامرز حداقل انگشت شصت خودمان را نشان بده که مدل وطنیاش هست (!)
و اگر چهایی روابط آمریکایی را میفهمید و اگر معنی علائمشان را و اگر بین آنها و خودتان مشترکات رفتاریای میبینید ، پس بدانید که آمریکا در صادراتش موفق بوده و بدانید که این مقال راست است .
... و این شاید نه در همه اما ، در بسیاری از شئونات زندگی ما جای گرفته . از مدل لباس پوشیدن تا مدل مو . از غذا خوردن و افاضهی پز کردن تا کافیشاپ رفتن با گرل فرند و حتی تا نحوهی عشقبازی کردن یک زن و شوهر هم پیش رفته و جای خودش را باز کرده ؛ این فرهنگی که اصولاً ثمرهی یک تهاجم نیست (!)
...
برای دیدن کامل متن به ادامه ی مطلب مراجعه کنید .