آدرس وبلاگِ جدیدِ من

سلام. 

با معرفی یکی از دوستان با بلاگ آشنا شدم. فعلاً می روم سراغِ بلاگ. شاید ماندگار شدم، شاید هم برگشتم به بلاگفا. هر چه که هست، فعلاً می روم سراغ آن. 

آدرس جدیدِ من:

http://khak.blog.ir

مستعدِّ بلا

نمی دانم از چه فرار می کردم. این همه راه را زده بودم و آمده بودم این جا تا بچه ها را ببینم و حالا به همین سرعت، بعدِ یک روز داشتم برمی گشتم. دی روز پولِ دانش گاه را به حساب ریخته بودم، فیش ش را برده بودم و تحویل شان داده بودم، توی خواب گاه جا رزرو کرده بودم و تازه نوبت خوش خوشان م بود که با بچه ها بروم گشت و گذار. اما صبح مثلِ یک خواب گرد از جای م بلند شدم و آمدم ترمینال. حالا هم که توی راهِ برگشت. واقعاً نمی دانم از چه فرار می کردم. سرم را تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس و دشتِ زرد رنگ گندم ها را نگاه می کردم. رشته کوه های کشیده شده و ماشین هایی که از کنارم رد می شدند. هر از چند گاهی چاله ای یا تکانی سرم را از شیشه جدا می کرد و دوباره محکم می کوباندش به آن. اما من انگار عین خیال م نبود. آن 25 نفرِ دیگر مسافر هم عین خیال شان نبود. صدایِ موتورِ درب و داغانِ اتوبوس همراه می شد با صدای کولر و بادی که مستقیم می خورد توی سرم و همه ی این ها با سکوتی که آدم ها توی ش فرو رفته بودند می شد دلیلِ تازه ای برای دل شوره ای که نمی فهمیدم ش. دل شوره، فرار، سکوت، وحشت، ... نکند این ها همه به خاطرِ خیال بافی هایی بود که بعدِ آن ماجرا به سرم زده بودند. آن هم همین یک بار. آخر این همه از این انفاق های معمول توی زندگی آدم می افتد و زود بی خیال ش می شود. چرا این اما این قدر نگران م کرده بود؟ از مرگ ترسیده بودم؟ چیزی ملزوم می کرد به رفتن؟ ... قضیه چه بود؟

یک هو دشتِ انبوهِ زرد تکان تکان خورد. مثلِ شیشه ی نازکی که پشت ش را چند دهانه باندِ حسابی بگذاری و بعد آهنگِ باس داری پخش کنی، دشت می لرزید. اتوبوس به چپِ جاده منحرف شد. صدایِ مهیبی زیرِ پایم پیچید. ماشین هایی که از جلو می آمدند سریع می زدند روی ترمز یا به شانه ی خاکی جاده کشیده می شدند. صدایِ خطری توی گوشم می پیچید. عرق کرده بودم. خشک م زده بود. انبوهیِ جمعیت با صداهایِ غریبِ ترس فضای باریکِ اتوبوس را پر کرده بود. دل شوره ام به زنگِ خطری تبدیل شده بود که می گفت اتفاقی افتاده یا در پیش است. اتوبوس چند باری به این ور و آن ور جاده پیچ خورد و بعد لرزان از جاده ی خاکیِ سمتِ راست جاده تا یک سوم فرو رفت توی گندم کاشته های حاشیه ی جاده. سریع درِ عقب را زدند. درِ جلو هم که زودتر از این باز شده بود. کیف م را برداشتم و سراسیمه از اتوبوس پریدم پایین. پشت سرِ من آن 25 نفر دیگر و راننده و شاگردهاش. پانزده کیلومتری می شد که از شهر دور شده بودیم و حالا هیچ کدام چیزی را که می دیدیم باور نمی کردیم ...

***

مهمان ها را رد کردیم رفتند. عیدِ فطر تمام شده بود و توی سایت دانش گاه هم آخرین مهلتِ واریزِ شهریه و تحویلِ فیش را گذاشته بودند ام روز. خب چه می شد کرد؟ بایستی می رفتم. شکرش باقی بود که سه ساعت و نیم بیش تر تا مرکزِ استان فاصله نبود. گفتم حالا که بعدِ یک ماه رمضان سر کردن، فرصتی دست داده چه به تر که برویم و یک هوایی هم عوض کنیم. کیف م را برداشتم و لپ تاپ و کاغذی و کتابی و کارتِ عابر بانک و کارت ملی و مسواک و خمیر دندان و برس و جاعینکی، همین ها که همیشه لازم ند. و چهار ساعت بعد بانک بودم و بعدش هم دانش گاه. خواب گاه را هم رزرو کردم و زنگ هام شروع شد: "بابک! کی میای این جا؟ ام شب منتظرت م؛ علی خواب گاهی یا خونه گرفتی؟ ابی! ترمِ تابستونه بردوشتی دیگه؟ هان؟ حسین! یه امشبه رو از خونه بزن بیا خواب گاه پیش رفقا". و چند ساعت بعدش، حوالیِ ظهر همه دور هم توی اتاقِ خالیِ هشت نفره ی خواب گاه، پای فیلم Battle Ship. علی ریش هاش را گذاشته بود بلند شود. بابک می گفت، حالا که شما می خواهید عصر بروید یک فلش 40 هزار تومانی بگیرید، یک 300 هزار تومانی بگذارید روی ش و یک هاردِ اکسترنالِ یک ترابایتی بگیرید. ابی فحش مان می داد که: "مثلاً داریم فیلم نگاه می کنیم ها" و من ایستک ها را باز می کردم برای بچه ها و دونگ شان را برایِ فیلمِ کلاه قرمزی و بچه ننه که قرار بود شب برویم می گرفتم. خواصیت خواب گاه، که هم چین خاصیتی هم نیست، دیوارهای نازک و سقف های کوتاه ش هست. یکی که دعوا کند یا یکی که سریع بدود همه ی ساختمان شروع می کند به لرزیدن. اما وقتی کفِ طبقه ی دومی که ما توی ش باشیم شروع کرد به لرزیدن، هیچ شباهتی به دعوا یا دویدن کسی نداشت. واقعاً داشت زلزله می آمد. حسین که تازه پاش را عمل کرده بود و میخ چه هاش را کشیده بود، لنگان و باعجله پرید روی طبقه ی اول تخت دونفره. ابی از پنجره پرید توی بالکن، من خشک م زده بود. بابک از در فرار کرد، و علی همان طور بی خیال نشسته بود پایِ فیلم. چند ثانیه بیش تر طول نکشید، اما همین برای خیس کردن یک خواب گاه کفایت می کرد. لرزه ها که خوابید. اول خنده مان گرفت و بعد صداهای توی کوچه توجه مان را جلب کرد. پریدیم توی کوچه. ملت همه ریخته بودند توی کوچه، ظرف چند ثانیه و با چه وضعی هم. مردها معمولاً رکابی و شورتک، یا گرم کن و زیرپوش و زن ها تکه چادری یا روسری ای بر سر یا کمر، پریده بودند بیرون. وضعِ خنده داری شده بود. هر چند که هیچ کس نمی خندید. چند گلدان افتاده بود کفِ کوچه. پیرزن ها و پیرمردها یواش یواش داشتند از پله ای یا دری بیرون می آمدند. و بعضاً ناامیدانه به فرزندان شان نگاه می کردند. بچه ها کوچک ترهاشان ترسیده بودند و گوشه ی چادر مادری یا زیرِ دست پدری آویزان و بزرگ ترهاش به همین زودی ماجرا را فراموش کرده بودند و دنبال هم توی کوچه می دویدند. یواش یواش مردم شروع کردند به حرف آمدن و سه تا سه تا یا بیش تر ماجراها آغاز کردند برای گفت و گو. خانم ها هم که گوشه ی دیواری، یا حلقه زده بر دور تیر چراغ برقی مثل مردها اما ریزریز. کم کم یخِ ترس جماعت ریخت. یکی از پنجره ی آپارتمانی سرش را بیرون کرد و گفت: "بابا! تلویزیون داره درباره ی زلزله حرف می زنه". همه مان پریدیم توی خانه هامان. مسئول خواب گاه و من و باقی بچه ها و اهالیِ خواب گاه توی لابی جمع شده بودند. مجریِ شبکه ی دو می گفت: "زلزله ی چند ریشتری ای چند دقیقه پیش مرکز استان را لرزاند. این زلزله ی خفیف خساراتی بر جای نگذاشته و تلفاتی هم نداشته است. بنا به بررسی کارشناسان این زلزله، با توجه به پیش لرزه ها و پس لرزه ها، زلزله ی اصلی محسوب می شود و نگرانی ای از بابتِ احتمالِ وقوعِ زلزله ای دیگر وجود ندارد. ..." البته حرفِ مفت می زد. همین محله ی خودمان چند تا پیرمرد و پیرزن از ترس سکته زده بودند. " امام جمعه ی شهر اعلام کردند که نمازِ آیات بر عموم مردمِ شهر واجب است و ...".

علی پرسید: "نماز آیات را چه طور می خوانند؟" و بابک شروع کرد به توضیح دادن ش. تازه ناهار خورده بودیم. سنگین بودیم. نماز را گذاشتیم برای وقتی دیگر. فیلم هم دیگر جذابیتی نداشت. نمی دانم چه طور بود که همه خواب مان گرفت.

دم دم های غروب بیدار شدم. بچه ها هنوز خواب بودند. اما حوصله شان را نداشتم. نمی دانم چرا، اما بعدِ خواب یک جوریم شده بود. حوصله ی کسی را نداشتم. هر جور هم بخواهی حساب ش کنی بالآخره در شرفِ مرگ بودیم. تنها کافی بود چند ریشتر بیش تر یا چند ثانیه بیش تر طول می کشید. هوس کردم بروم امام زاده. نزدیکی های خواب گاه بود. 20 دقیقه ای بیش تر راه نبود. پیاده راه افتادم. وقتِ اذانِ مغرب بود و مردم انگار که همه ی ماجرا را فراموش کرده باشند، دوباره ول می چرخیدند توی خیابان ها و مغازه ها را رصد می کردند. بابام همیشه از این شهر بدش می آمد. البته قدیمی هم بود و نمی شد به ش خرده گرفت. یک عمری توی شهرستان چادری دیده بود و ریشی، و بنده خدا مسلماً نمی توانست توی شهری با این کیفیت پوششی راحت باشد. من هم که دیگر عادت کرده بودم. هر چه باشد، آدمِ عصر جدید بودم. عصرِ بی خیالیِ گفت و ها شنفت ها. عصرِ بی حالی نسبت به آن چه روزی عده ای آرمان می پنداشت ند. عصرِ مسیج های تبلیغِ لوازم جنسی. عصرِ به بازی گرفتن های چهره هایی مثل علی شریعتی و هر اراجیفی را با اس ام اس به حساب او فرستادن. عصرِ قرارهای عاشقانه ی دانش جوهای گرل اند بوی.عصرِ عروسی های شبِ قدر. عصرِ" ول کن بابا نماز آیات رکعتی چند؟" عصرِ "کی حوصله ی مشهد رو داره، بیاین بریم شمال" یا نه "دوبی، عمارات، بحرین". عصرِ رکورددار بودن مرکز استان در تاپ تری های آمارِ فساد و خانه های عفاف(!) عصرِ توله سگ بغل کردن. اصلاً عصرِ بی حوصله گی مؤمن ها یا بی بخاری آخوندها. عصرِ دستگاه پیدا کردنِ مداحی ها. عصرِ لعاب پیدا کردن مسجد ها. چه می دانم، عصری که من می زنم بیرون و حوصله ی هیچ بنی بشرِ زیرِ قدم را که کنار خیابانی یا درِ پاساژی طلبِ کمک می کند را ندارم. عصرِ نالدیج های کذای و فضاییِ دانش گاه ها. عصر نمادشناس شدنِ بچه بسیجی ها. عصرِ نه امامی. عصرِ همینی که توی ش افتاده ایم و بالآخره هر کس که نداند خودمان که می دانیم.

درست توی همین عصر، بعدِ همان زلزله رفتم امام زاده. سه روز از پایان ماه رمضان می گذشت. راست ش بود و نه بودش که برای من فرقی نمی کرد. منهای این که از افطار تا سحر بیش تر از همه ی روزهای دانش گاه غذا داشت م برای خوردن. امام زاده خلوت بود. البته هنوز مسافرهای تابستانه نیامده بودند. نمازی خواندیم و منبرِ شرعیاتِ طهارتی را هم نشستیم و دعایِ کمیلی هم زدیم. ... و هیچ کس از زلزله ای که می توانست همه مان را بکشد چیزی نگفت. خسته شدم. نمایش گاهِ کتابی توی صحنِ امام زاده زده بودند. بلند شدم: "چگونه در زندگیِ کاری مان موفق باشیم؟ چگونه فرزندانِ باهوشی تربیت کنیم؟ این قرباغه را قورت بده. آشپزی اسپانیایی. رازهای یک مدیرِ موفق. تاریخ چه فریماسونی. اساطیرِ یهودیِ هالیوود. کرامات الحسین. کرامات الحسن. قرآن. نهج البلاغه. دیوان حافظ به همراه فال نامه. قصه ی قوم عاد و ثمود. ..." چشم م را گرفت، برش داشتم: "... وقتی بخواهد عذاب بیاید، تر و خشک را با هم می سوزاند. کسی که در مقابلِ خطا علمی بلند نکند، یعنی به خطا تن داده است. پس این است سنت الهی که ناپرهیز را با رضا داده به ناپرهیزی با هم می سوزاند ..."

  • چه قدر حرف های تکراری می زنند این کتاب ها.

این را گفتم و کتاب را گذاشتم و در میان خیلِ آدم هایی که تا 12 شب ول می گشتند توی خیابان ها برگشتم خواب گاه.

***

... کیف م را برداشتم و سراسیمه از اتوبوس پریدم پایین. پشت سرِ من آن 25 نفر دیگر و راننده و شاگردهاش. پانزده کیلومتری می شد که از شهر دور شده بودیم و حالا هیچ کدام چیزی را که می دیدیم باور نمی کردیم ... شهر در ابر سیاهی از دود و خاک و گرد و غبار و آتش فرو رفته بود. هیچ کس باورش نمی شد. یعنی لااقل هیچ چشمی باور کردن را نشان نمی داد. همین دی روز تلویزیون گواه داده بود که زلزله ای دیگر در راه نیست ... و خب ... شاید ... این هم زلزله نبود ... چیزی به این عظمت را نمی شد تنها گفت "زلزله" ... چنین لرزیدنی را هیچ پوسته ای از زمین و هیچ گداخته ای از اعماق نمی توانست رقم زده باشد ... این مثلِ بلا بود ... مثلِ عذاب ... از زمین نبود، از آسمان بود ... و من چشمان م چیزی را از بیرون می دید که لیاقت درون دیدن ش را داشت ... سرم گیج می رفت ... سنگینی می کرد ... عرق همه تن م را گرفته بود ... داشتم توی چیزی که نمی فهمیدم ش غرق می شدم ... "یعنی ما قوم عاد بودیم؟" ... پیرمردی کنارم این را گفت. دخترکی کنارم گوشی ش را به گوش گرفته بود و با گریه می گفت: "تو رو خدا گوشی رو بردورید". زنی پشتِ سرم غش کرده بود. روحانی ای الغوث می گفت. پسر جوانی می گفت: "شانس آوردیم ها". راننده سیگارش را روشن کرده بود و هیچ نمی گفت. شاگرد به راننده نگاه می کرد و به چرخ های فرو رفته در کشت زار. من نمی فهمیدم. اگر قرار بر عذاب هم بود من از همه ی هم خواب گاهی های م لایق تر به هم چو عذابی بودم. حالا معلوم نبود دیگر بابک و علی و ابی و حسین کجا هستند و چه می کنند. دی روز بابک،  سرِ سربه سر گذاشتن علی برای قضیه ی نمازِ آیات، مجبورش کرده بود که دو تا نمازِ سه رکعتی و پنج رکعتی بخواند با هر رکعت شش تا سجده و علی هم بی چاره از ترس ش همه را خوانده بود و بعد گفته بود: "حالا یعنی دیگر بلا رفع شد؟". حسین زنگ زده بود به مادرش و گفته بود که برای فردا ظهرمان ناهار درست کند. ... و من همه شان را ترک کرده بودم و برگشته بودم. چرا؟ ... چرا خدا من را زنده گذاشته بود؟ آیا این فرصتی برای من بود؟ ... که اگر این طور بود، باور دارم که همه ی آن چند میلیون نفر از من، سزاوارتر به چنین فرصتی بودند. ... و راستی مگر فرصت به مان داده نشده بود؟ ... مگر دی شب فرصت نبود؟ ... مگر خدا بم را در شب دگرگون نکرد؟ ... پس دی شب مهلتِ ما بوده. ... اما من هم که چون باقی دی شب را خوابیدم و حتی نماز صبح م قضا و نماز آیات م فراموش شده بود ... پس چرا؟ ...

روحانی ای دست گذاشت روی شانه ام و گفت: "بعضی کارهای خدا، مهلت نیست. فرصت است. بعضی هاشان هم مرحمت است. بعضی هاشان اما برای بعضی ها که به خیال خودشان فرصت است، عبرت است برای باقیِ آدم ها." و پیاده راه افتاد سمتِ شهرِ بلا زده. بعد کمی مکث کرد و بلند، طوری که همه بشنوند گفت: "ما همه مان مستعد بلا بودیم، اما حالا که زنده مانده ایم،" رو کرد به من: "باید ببینیم که جزو کدام ماندنی ها هستیم." و رفت.

حالا من جزو کدام ماندنی ها هستم؟ ... منی که تنها نوشتن یاد دارم. ... شاید ... پس باید از این جا شروع کنم: " نمی دانم از چه فرار می کردم. ..."

 

 

 

پورخسروانی

جمعه 3 شهریور 1391

چرا این طور شد؟

چراغ های بزرگ راه را می دید، در گیجاویجی که سرش در گردش ماشین می زد. قبل از این که دنده جا نرود، قبل از این که ترمز دیر عمل کند، قبل از این که برای نخوردن به آن ماشین کذایی فرمان را بدهد به چپ و تعادل ماشین ش از دست برود و ماشین برگردد روی سقف و غلت بزند و غلت بزند و غلت بزند. قبل از این که آن ماکِ قدیمیِ 24 دنده شاخ به شاخ بزند زیرش و باک ش سورخ بشود. قبل از این که صدای شره کردن بنزین را کف آسفالت بشنود و جرقه های کوچک آتش  که از موتور به اطراف پرت می شدند را ببیند. قبل از آن انفجاری که حتم داشت در شرف وقوع است. حتم داشت که دم دم های آخرش هست. پای ش گیر کرده بود توی فلزی که استخوان ش را جوش می داد به فلز سرد و او را یکی می کرد با ماشین. کمربند هم به دادِ نه مردن ش نه رسیده بود. تنها کمک ش می کرد تا درد را جرعه جرعه حس کند. حتم داشت که دیگر رنگِ آن خانه ی عمر ساخته اش را نخواهد دید. با خود فکر می کرد که این همان لحظه ای است که به هر کس می دهند تا به "خوش بخت بودن" یا نه بودن ش بیندیشد. خیلی وقت ها پیش، وقتی دانش گاه می رفت توی جمع بچه های خواب گاه یکی پرسیده بود: "اگر بدانید که تا چند دقیقه ی دیگر می میرید، به چه فکر می کنید؟" و دیگری جواب داده بود: "به این که آیا از این همه که گذراندم راضی م یا نه؟". و حالا به نظرش داشت به همان چیز فکر می کرد. به این که آیا از این همه راضی بوده یا نه؟ صدایِ قطره های بنزین که می ریخت کفِ آسفالتِ بزرگ راه توی گوش ش مثل تیک تیک های ثانیه شمار ساعت می گفت که وقت مرگ است و او به خانه، به هم سر، به فرزندان، به دوستان، به کار، به بنده گی و شاید به خدایی که احتمال پرستیدن ش را می داد فکر می کرد. حتم داشت که می میرد ولی حتم نداشت که این ها که او می کرده بنده گی بوده باشند یا این ها که او گذرانده زندگی. ... به نظرش آمد که چه قدر این سؤال را از آن زمانِ دانش گاه از سر باز می کرده است؟ "آیا از زندگی ت راضی بوده ای؟ از چیزی که بوده ای؟" انگار همه ی راه های عالم به همین سؤال ختم می شدند، که آیا از انتخاب های ت راضی بوده ای؟ ... اولین انتخابی که به نظرش آمد همسرش بود: آمنه ...

***

لباس هاش را کرد توی کمد و درش را بست. کلید را در آورد و گذاشت توی کیف ش. یک روپوشِ سفیدِ خونی هم سوغاتِ ام شب ش بود. فکرش را که کرد دید این خون با هیچ تاید و تاژی پاک نمی شود. یعنی اصلاً رغبت ش نمی شد که این را بیاندازد توی ماشین لباس شوییِ خانه و ... اَه ... اصلاً چه شد که این طورشد؟ مریضِ تختِ دوازدهِ بخش سر و صدا راه انداخته بود که هم اتاقی ش دارد می میرد. خودشان را رسانده بودند به اتاق و طرف را دیده بودند که مثل گچ سفید شده و چشمان ش گردِ حدقه می لرزند. تا آمده بود نبض ش را بگیرد با دهانی پر از خون و استفراغ مواجهه شده بود که همه ی لباس ش را سرخ و زرد می کرد. بعد هم نبضی که دیگر نمی زد. پاپس  کشیده بود و نشسته بود روی زمین. پرستارها دست ش را گرفته بودند و آورده بودند توی اتاقِ استراحت و حالا هم که شیفت کاری اش تمام شده بود. روپوشِ سفید و سرخ و زردِ داخل پلاستیک را با تنفری توصیف ناشدنی انداخت توی سطل زباله ی آلومینیومیِ توی اتاق. ایستاد بالای سرش. نمی دانست یک هو چه طور شد که یادِ حسن افتاد. یادِ لباس کارهاش که صبح انداخته بود توی سطل آشغال و با تنفری نامعلوم به شان نگاه کرده بود. صبح که می خواست برساندش درآمده بود تویِ روی حسن که: "گند زدی به این زندگی با آن شغلِ دردسرسازِ کثیف ت!" و منظورش جنس هایی بود که حسن برای نصب در کارخانه ها موقتاً می گذاشت توی حیاط و خانه را اشغال می کرد. یا شاید هم لباس چرک های کارش که هر شب دعوایی جدید سرشان درست می شد. حسن جوری نگاه ش کرد که آمنه دست ش آمد که این یعنی: "تو هیچ چیزی نمی فهمی!" ... نگاه ش هنوز روی روپوشِ خونیِ درونِ سطل بود. به نظرش آمد که آن لباس ها آن قدرها هم که صبح به نظرش آمده، چندش آور و زشت نبودند.

روزِ عروسی شان یادش آمد. یادِ آن پیکان بارِ آبی برادر شوهرش افتاد که باهاش رفتند مشهد. یادِ اولین بچه شان افتاد. یادِ اولین خانه شان. یادِ بعدش که رفت دانش گاه و حسن هر هفته از شهرستان می رساندش دانش گاه و برمی گشت. یادِ اولین کارنامه ی حسین افتاد. یادِ آن عکسِ دسته جمعیِ خانواده افتاد از آن عکاس خانه های مشهد که پشت شان را عکسُ حرم می گذاشتند. ... یادش افتاد که چه مدت است مشهد نرفته است ... نرفته اند ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"

***

جمع رفقا جمع بود. شبِ عیاشی های آخر ترم بود و پارتیِ بای بای. رفقا، دختر و پسر قرار گذاشته بودند پارک آزادی. تقریباً می شد گفت که دو سوم کلاس بودند. او هم جزو اکثریت. بعضی ها که کم تر اهل بودند به غزلی و بازی ای و سیگارکی و جکی و آن ها که  اهل بودند به آبکی ای و قرصی و ... . یک هو دعوا شد، یکی از دخترها کشید توی صورت یکی از پسرها. حسین و دیگران خودشان را زود رساندند. پسرک مست کرده بود و دخترک ... صدایِ سکوت جمع بدتر از صدای صد گل دسته حسی را انداخت به جانِ حسین. با خودش گفت: "چه فرقی می کند؟ ... دو روزِ دیگر باز هم خانه و لابد بنده گیِ خدا. و حشر و نشر با بنده گان نجیب خدا!" از دست پدرش عصبانی می شد وقتی بهش فکر می کرد. از دست مادرش هم. هر چند همه ی این خاک به سری ها همه از صدقه سرِ همان ها بود: دانش گاه و خواب گاه و رفقا و شب نشینی ها. ... پدرش بد اخم بود و بی محابا بی احترامی می کرد به آدم. مادرش هم بدتر آدم را می شکست تویِ جمع. ... به نظرش نمی آمد درست بشناسدشان. ... ناگاه یاد بی بی افتاد. و وقتی یاد او افتاد، بابا و مامانی مهربان را هم به خاطرش آمد که توی خاطراتِ دورِ عصر طلاییِ یادمانده های ش بودند. ... حس کرد با این که اهل سیگار و آبکی و دختر و عیاشی نیست. و فقط آمده است خداحافظی، اما او هم انگار اهل(!) است. ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"

***

مقاله اش را که تمام کرد، شام را بار گذاشت. خانه که تمیز بود، گل ها را هم که آب داده بود. کاری هم نمانده بود برای انجام. نشست پای همان لپ تاپ و رفت سراغِ پوشه ی Family Photo Avshiv. زد رویِ قدیمی ترین سالِ دم دست ش: 1374. عکس های عید بود. بی بی بود و آقابزرگ و خانواده ی عمو و بابا و مامان و  حسین فسقلی و یک پیکانِ سبزِ جوانان. عکس ها همه شکسته اسکن شده و رنگ پریده. اما خیلی دوست داشتنی. عکس بابا از همه غریب تر زد برای ش. یک مردِ جوان لبخند به روی. با مشتی ریشِ نرمِ مستضعفی. یک پیراهنِ آبیِ آستین بلند و یک عینکِ فریم مشکیِ درشت، از همان مدل قدیمی ها. به نظرش آمد که چه قدر وقت است این بابای این شکلی را دیگر ندارد و این بابایی که حالا می شناسد چه قدر فرق می کند با حالایش. ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"

***

از کوچه های خاکیِ محله ی تربتی ها تا دانش گاه اصفهان تا سرِ سفره ی عقد با آمنه. تا ماه عسلِ مشهد. تا تولدِ زهرا. تا سفرِ دسته جمعیِ شمال. تا پیکانِ سبز جوانان. تا قبولی دانش گاه آمنه. تا شکستنِ دست حسین.  تا فوتِ آقاجان و ننه جان. تا زنده گیِ همین روزهای ش؛ هیچ گاه فکر نمی کرد که این ها را و این جور بودن را بخواهد. فکر نمی کرد که آن همه را که گذرانده به اختیارِ دل خواست های خودش بوده. از گندیِ جایی همیشه به نام خانه. از مراوداتِ رسمیِ بی مزه ی فامیلی. از مسافرت های زورکیِ هر ساله به جنوب و شمال و منطقه آزاد و چه و چه. از جشن های تولد تصنعی و خوشی زدن های بی خودی ... تا هر جا که متصور بود، فکر نمی کرد خواسته های خودش باشند ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟". جرقه ای از آتش افتاد رویِ خیل بنزین ها، با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"

 

پورخسروانی

دوشنبه 30 مرداد 91

عید فطر  

وقتی دشمن تشویق تان می کند

"اکران فیلم در میان تشویق دانش جوها تمام شد. 5 دقیقه ی نمایشِ اعطای جایزه ی اسکار شروع شد. دخترکی روس هیبت و سفید، با ساتنی کرمی، موهایی بسته، قدی بلند و انگشتانی کشیده اسم آقای کارگردان را به انگلیسی با شور و هیجانی در خورِ  اسکار می برد، گروهِ ایرانیِ فیلم ساز به همراه کارگردان از جای بلند می شوند، yeh Yehهای بلند می کشند، مشت شان را گره می کنند و مثل قهرمانان های آفریقاییِ دوِ مارتون آن ها را به جمعیت نشان می دهند و فریاد می کشند. بعد هم مثلِ آخر فیلم های سانحه هوایی که هواپیما را سالم به زمین می نشانند هم دیگر را بغل می زنند.  کارگردان در میانِ جمعیت حضارِ هالیوودی روی سن می آید، آن مترسکِ اسکار را می گیرد، با مجریِ زن دست می دهد، بعد کمر خم شده اش را نشان جمعیت می دهد. راست می ایستد، گلو باز می کند، Thank you می پراند برای جمع و کاغذِ تاشده ی انگلیسی نوشته اش را در می آورد. ... نطقِ نه چندان غرای ش را آغاز می کند: ".... من از مردمِ کشورم تشکر می کنم، و مطمئن م که آن ها الآن خیلی خوشحال هستند ..." و حضار هم چنان تشویق می کنند. آقای اسپیلبرگ هم تشویق می کند. آقای فلان و بهمان یهودی هم تشویق می کند، آقایِ فلان فلان شده ی ضد ایرانی ساز هم تشویق می کند ...

... و همه ی دانش جویان در جلسه ی اکران فیلم تشویق می کنند، سوت می زنند، کف می کشند، کف می کنند و آقای کارگردان را تشویق می کنند. حالا نوبتِ نقد است. اول فلان دانش جوی سینما خوانده می آید و اندر بابِ صنایعِ سینمایی آقای کارگردان تفاخر می ورزد، بعد بهمان دانش جوی ادبیات نمایشی خوان، متنِ وزین ش را مورد مرحمت قرار می دهد. آخر دست هم یک بابای فیلسوف قیافه می آید و جستارهای فلسفی فیلم را برای دانش جوها باز می کند. و بعد از این همه باز تشویق. جلسه به پایان خودش رسیده. حالا نوبت مجری است که از دست و دل بازی مهمانان برای تحمل جلسه(!) قدردانی کند. دانش جوها یواش یواش کیف و کاغذشان را جمع می کنند که بزنند بیرون. مجری می گوید، یک نفر دیگر هم هست که می خواهد حرف بزند. همه براق می شوند. یک آدم ریشوی شلوارنخی می آید بالا. سرش را پایین انداخته است. هیچ کاغذی به نشانه ی متنِ سخن رانی هم راه ش نیست. پشت تریبون قرار می گیرد. کف دست هاش را تکیه می دهد به سطح میزیِ تریبون. نگاه ش را به کفِ سالن دوخته. مکث می کند. همه می شناسندش. از این مخالف خوان های بسیجی است. هم چنان ساکت کف سالن را نگاه می کند. همه ساکت او را. با همان نگاهِ افتاده شروع می کند:

  • "من نمی دانم شما کجای عالم ایستاده اید و به چه زمزمه ای گوش می دهید ..."

سرش را می آورد بالا:

  • "اما از این جایی که من ایستاده ام ..."

پای ش را چند بار به زمین می کوبد:

  • " صدایی توی گوش م می پیچد که: "هر گاه دیدید که دشمن دارد شما را تشویق می کند، بدانید که کار خرابی از حد گذشته" ..."

جمع کماکان نگاه ش می کنند.

  • "همین"

از پشت تریبون پایین می آید و بدون این که به کسی نگاهی بیندازد از میان هم همه ی دانش جوها که خیلی چیزها می خوانندش سالن را ترک می کند. همین.     

دعوا چیزِ بدی نیست

    بابا همیشه می گفت: "توی دعوا حلوا خیرات نمی کنند" و هر وقت جایی کسی یقه ی کسی دیگر را گرفته بود، راه اش را یا کج می کرد، یا می گرفت و می رفت، انگار که هیچ خبری نبوده. ما را هم به همین منش دعوت می کرد. می گفت: "آدمی که سرش به تن ش بیرزه، دور و بر این کارا خط می کشه". می گفت: "اگه می خوای سرِ سالم برسونی به خونه، سرت رو بنداز پایین، آسته برو، آسته بیا". یک بار هم که به وساطت دعوا رفته بودیم و ... 

ادامه نوشته

اشکال از آسمان نیست

 

"آسمان آن شب روشن بود. البته نه برای زمینیان. آسمان روشن بود از زمینیان. از سقف خانه های زمینیان که حالا آن شب آسمانی شده بودند. شعاع های نور از سقف خانه ها بیرون می زد و می رفت به سمت آسمان. به کدام طبقه و کدام مرتبه ی آسمان معلوم نبود، اما هر چه که بود، آسمانِ شبِ شهر روشن شده بود. نورهایی برساخته از" الغوث"ها و دعاها که می رفتند برای آمرزیده شدن و برآورده شدن. آن شب از سقف خانه های خیلی ها نورهایی به آسمان بلند شد و در خانه های دیگری فرو ریخت. نورهایی از جنس دعا برای خانه هایی از جنس نیاز. نورهایی که می رفتند تا یتیمانی را نوازش کنند و گرفتارهایی را آزاد. می رفتند تا از دل های برآمده ی نیکوشده های عالم، نیکی کنند به محتاج های عالم. آن شب، پای نامه های استعانت خیلی ها امضای لبیک خورد. آن شب با این همه نور انقلاب هایی در عالم رقم خورد که هیچ کس باورش را نمی توانست در ذهن اش بسازد. اما آن شب به واسطه ی دل ها، نورهایی به دل های باور کسان تابید و آینده ی انسان ها روشن کرد. آن شب، شبِ قدر، آسمان قدری روشن بود که پیروان 1400 سال پیشیِ اسلام آرزوی هم سفره شدن با این 1400 سال بعدی ها را داشتند. آن شب، شبِ قدر، خدای محمد راضی شد و اولیای محمد مرضی. آن شب، مسلمانان شهر ما، به جهان ثابت کردند که مسلمانی هنوز هم که هنوزه هست. آن شب، 313 نفر پیداشان شد، و امام ..."

 

این جورِ نوشتنی بود که شاید می شد در این شب ها نوشت. و راست اش اگر چنین می بود، اصلاً دیگر نیازی به نوشتن  نبود. اما این شب ها را دیگر برای مردمان این عصر قدری نیست. ... شاید هم دیده گان من قاصرند از دیدن آن نورها که گفتم. ... به هر رو دل من بر استوار دیده هایم گواه می دهند که نه! خبری نیست. نه این شب ها را برای عالم و نه این شب ها را برای کس قدری نیست، یعنی قدر شناسی ای نیست. تنها قرآنی بر سر و دست هایی به عادت به آسمان که "خدایا! جانِ مادرت" و شاید دعای وسع رزقی یا عاقبت به خیری فرزندی و یا شاید اشکی از سنگینیِ زیستی و بعد هم رضایتی به بخشوده گی حتماً و رفتن برای روزی مثل همیشه و  روزی ای مثل همیشه ...  هر چند این مراسمِ فرموده را نمی توان کنار گذاشت، اما، کاش تنها عملی از روی تکرار نبودند. به قول قیصر"به بی عادتی کاش عادت کنیم". کاش. البته منشِ من به قضاوت نیست، ولی عذاب که بخواهد بیاید به پرهیزکار و ناپرهیز  کاری ندارد. می ریزد بر سرِ همه ی قومِ ثمود. و مگر در هم چو شبی نبود که بلایی بس عظیم بر سر خاکیان نازل شد، و علی را با خود برد؟ ... آن وقت این حق است که بر مرامِ نصرانی جماعت که به صلیب رفتن عیسی را(به شهادت خودشان) عامل بخشوده شدن خودشان انگاشتند، قدر را مدخلِ بخشوده شدن خودمان بدانیم و تنها چیزی که می خواهیم "خلصنا من النار" باشد؟ ... راستش اگر آتش حق مان است، پس بگذار در آغوش مان بگیرد، که علی را با هدایت کار بود، نه با مرحمت. بیایید دعا کنیم: "اللهم! اهدنا الصراط المستقیم" و  وقتی این را می خوانید حواس تان باشد که ایستاده باشید، چه که نشسته ها را از "راهِ هدایت" سهمی نیست و اگر آسمانِ شهر ما نوری ندارد، اشکال از آسمان نیست.

باز هم می گویم، کاش به جای این تنبیهِ  نفس که می نویسم -و مسلماً منِ خوابیده در مقام نوشتن اش نیستم-، از همان نورهایی می شد نوشت که این شب ها آسمان شهرمان را روشن می کنند.  

حبّه ی حُب

  •  اولین بار که توجه ام را جلب کرد، سر کلاسِ عکاسی بود. یک مانتوی کوتاهِ پارچه ای، از آن ها که خیلی شق و رق می ایستند پوشیده بود. به رنگِ سبزِ تیره.  دو تا آستین هاش را  هم تا آرنج بالا زده بود، پاهاش را روی صندلیِ دسته دارِ کلاس بغل گرفته بود و مثلاً داشت به صحبت های استاد گوش می داد.  از بقیه ی هم کلاسی های دختر، یک سر و گردن کوتاه تر بود. موهاش را هم جوری کوتاه کرده بود که انگار می خواهد قاچاقی جایِ یک پسر برود مسابقات فوتبال دانش گاه. با خودم گفتم: "عجب آدم بی خودی!"
  • حوصله ی دوست پسر و این حرف ها را نداشت، اما برای هم رنگی با جماعت هم که شده، دعوت مان را پذیرفت. قرارمان بود که شبِ یلدا برویم حافظیه، که مثلاً حافظ خوانیِ شبِ یلدا، اما خودمان را که دیگر گول نمی توانستیم بزنیم، همه ی پسرخوش تیپ های دانش گاه را دعوا کرده بودیم. آیه هم گیرِ یکی از همین نره غول های خوش تیپ افتاد. خلوت خودشان را یافته بودند و یک سه ربع ساعتی با هم حرف زده بودند. ما هم وقت مان را به نوشیدن و جک های بی مزه ی هم را شنیدن و خاطره های دوران جهالت پسری یا دختر را شنیدن گذشت. شب که با هم رفتیم خواب گاه، با بی حوصله گی گفت:  "این پسرها چه قدر چرت می گویند!"
  • آخر شب بود، ساعت از 11 هم گذشته بود. یعنی اگر خواب گاه پسرها هم که بود، الآن می بایست در را می بستند. چه برسد که خواب گاه دخترانه و حضورغیاب سر شب و آمار دادن از ولنگاری دخترها به مادرها و پدرهاشان. مسئول شب که آمد، گفتیم آیه ناخوش احوال است، برای همین خوابیده، همه بالشت هامان را انداختیم روی تخت آیه و پتوش را هم تا آن جا که  کلاه گیسِ یکی از بچه ها بیرون می زد بالا کشیدیم. شانس آوریدم، نگاهی به تخت نینداخت. انگار از حوصله اش خارج بود. آخر شب آیه را از بالکن کشیدیم بالا. بد جوری می خندید. یک بوی ناجوری هم می داد. نفهمیدم چش شده. چراغ ها را که خاموش کردیم، گریه اش را می شد توی تاریکی شنید.
  • "اَه! استاد! گیر نده دیگه". کلاس عمومی اخلاق بود، حاج آقا برقعی سر ماژیک را بست، بعد رو کرد به آیه و گفت: "چه فرمودید؟" آیه، همان طور که پاهاش توی بغلش بود، انگار که با حاج آقا حرف نمی زند، گفت: "ای بابا! هیچی! با شماها که نمی شه دو کلام حرف زد! همه ش سرتان را کرده اید توی کتاب های عهد بوقی و همه دانسته تان از زن ها مال آدم های عصر حجری است. بعد هم یک جوری درباره ی زن ها حرف می زنید که انگار با شیطان دست شان توی یک کاسه است."
  • برای یک هم چو منی که آن هم سال توی کاردانی، دخترها آویزان ام می شدند، خیلی کسر داشت که یک هم چو دختر عجیب غریبی بزند توی برجک ام و به من بگوید: "خواب ام گرفت! چه قدر حرفِ مفت می زنی" و بعد هم بگذارد برود پیش رفقایش.
  • مسئولِ واحد خواهران، هم کلاسیِ دو ترم و نیمه مان می شد. ولی خب معمولاً این تیپ آدم ها با جماعت ما کاری نداشتند. یک پنج شنبه آمد سراغ مان و دعوت مان کرد که صبح جمعه برویم کوه پیمایی و دعایِ ندبه، آن هم با بچه های بسیج (!) من تا آمدم رد کنم دعوت اش را، آیه درآمد که "ساعت چند دانش گاه باشیم؟". مرا می گویی؟ شاخ هام درآمده بود.
  • دختر خوبی بود. می توانستیم رفقای خوبی برای هم باشیم. من عکاسی کمک اش می کردم، او تدوین. البته اگر آن حبه ی لعنتی می گذاشت. مادرش را هم یکی دوبار توی دانش گاه دیده بودم. مثل این که خیلی دسته گل به آب ده بود. مادر بیچاره اش، ترمی چند بار می آمد، فقط برای تعهدنامه، آخرش هم هیچی به هیچی! روز از نو، روزی از نو، تا دوباره گیر بیفتد. یک پنج شنبه، که جا برای اردو زیاد آورده بودیم، زد به سرم که برای کوه پیمایی و دعایِ صبح جمعه دعوت اش کنم. توی جمع رفقای اش توی سلف بود. همین جوری که بی حساب باز کردن روی اش دعوت را پراندم، توی هوا گرفت اش. خیلی هم خوب برخورد کرد، برعکس رفقای اش که حوصله ی چادری جماعت را نداشتند. توی اردو، فکر کردم یک چیزی توی اش هست، که خیلی قابل است. هیچ وقت سر دماغ نبود، تنها یک بار، بعدِ دعایِ کمیلی که شبِ شهادت حضرت علی، یعنی شب قدر توی حسینیه ی دانش گاه گرفته بودیم، دیدم خیلی سرحال است. دختر خوبی بود، اگر آن حب لعنتی می گذاشت.
  • آیه خیلی عجیب شده بود آن شب. من که هم اتاقی اش بودم و همه کارهاش را تویِ آن چهار دیواری دیده بودم، نمی توانستم باور کنم. یک همچین آدمی، که اگر جلوی اش لخت و عور هم راه می رفتی، خم به ابروش نمی آورد، حالا اصلاً قابل تشخیص نبود. آن گوشه ی حسینیه، اگر خوب نگاه اش نمی کردم، هیچ راهی نداشت که بفهمی آیه است او. نشسته بود گوشه ی حسینیه و مثل مادر مرده ها پاهاش را توی بغل اش گرفته بود و با هر خط دعای کمیل مثل یک کوه آتش فشان فورانِ گریه می زد. حتی حال من را هم داشت منقلب می کرد. آن شب تنها شبی بود که آیه را نمی شناختم. گویی کسی دیگر بود. آیه ای جدا از آن همه دودی که تولید می کرد توی خواب گاه و شری که درست می کرد با دوست پسرها و دخترهاش توی دانش گاه. اصلاً آیه ای دیگر بود. نمی دانم، شاید آیه ی تطهیر، یا توبه، ... یا نه! آیه ی دل شکسته گی!
  • از آن کارهای عجیب اش بود. دخترکِ فال فروش را شب آورده بود خواب گاه. هر چه پایی اش شدیم که: "این چه کاری است کرده ای دختر! می دانی اگر مسئول شب بفهمد چه بر روزگارمان می آورد؟"، او فقط جواب داد: "جایی را برای ام شب نداشت که بماند، گفتم مهمان ما".
  • پدرش مردی سه تیغه بود با یقه دیپلمات، از این رئیس مئیس ها لابد. مادرش زنی چادری بود.یک برادر کوچک هم داشت که گوشه ی پله های بیمارستان نشسته بود و پاهاش را در آغوش گرفته بود. ما رفقایش گوشه ای، رئیس دانش گاه و معاون و چندی از کارکنان گوشه ای. مسئول خواب گاه گوشه ای. یک چندتایی از پسرها هم که با ماشین شان آمده بودند خواب گاه و ما را رسانده بودند بیمارستان، در گوشه ای خیلی گوشه تر و دورتر. صدای گریه ی مادرش بلند شد، هری دل ام ریخت پایین.
  • خیلی داغون بود آن شب. خیلی. حتی یک پاکت بهمنِ پاکوتاه هم جواب اش را نداده بود. بعد دست کرد توی کیف دستی اش و یک پاکت سفیدِ مقوایی درآورد. یک حب توش بود. نمی دانم چه. درش آورد و گذاشت دهان. نیمه های شب، دیدم تخت دارد تکان می خورد، من طبقه دوم تخت اش می خوابیدم. سریع از تخت پریدم پایین. دیگر بچه ها هم بیدار شده بودند، چراغ ها را روشن کردیم، به تشنج افتاده بود، از گوشه ی لب هاش هم کف می آمد.     

 

 

 

پورخسروانی

13 مرداد 1391

?I.L.Y: You too

این حرف های درِ پیتِ "دوست ات دارم! دوست ام داری؟" توی کت ام نمی رود. جدای این که یک بابایِ خویش نسبتی واژه ی "لومپن" را نسبت به این مواضع مرحمت فرمود، من معنای دوست داشتن را نمی فهم ام وقتی که می بینم  دوست داشتن گفتن به چه چیزها که ختم نمی شوند. و آن وقت مگر خرم که خود را در چاهِ انتها ناپیدایِ وصلت بیندازم؟!! بله! یک روزی حماریت جوانی ما را با این کلمه ها بازی می داد، اما ام روز روز خوب فهمیده ام که این بازی ها را جماعت عاشق نام از چه رو برمی گزینند: از درِ ترکِ روزمره گی! همین. آن هم با نگاهی فوق خوش بینانه و همین انگارانه.

نه! به قولِ علی محمد مؤدب، ما هیچ کدام "قد"ِ این حرف ها نیستیم. جمع کنیم بساط مان را به تر است. همین.

دنباله ی ابتر

آن قدر بارِ بی مرامیِ این روح سنگین هست که لایق توبیخ باشد، اما کس را که تن پرور است و روح ستیز، مصدر چنین توبیخی نمی دانم. آن هم با نشانِ تهمت های یک زن لاابالی و  دستاویز قرار دادن دو تا بچه ی بی حیا. و این بی حیایی که گفتم بزرگترین توهینی است که در حق کسی می توانم روا داشت. چرا که حیا میوه ی تقوا است و تقوا تنه ی  ایمان. و  این هر سه را، هر که نداشت، خدایش رحم کند. ... هم چون من را که رحم اش را هم چون آخرین روزنه ی امیدم می دانم از این همه بی حیایی که روا داشته ام.

... و این همه را که نوشتم، قصدی بود برای توبیخِ ساخته ی "مریم کشاورز": Circumstance (2011) ، که پیش از هر چیز یک اثر ضد انسانی است تا هر آشغال دیگر، و بعد هم ضد ایرانی.این که همه چیزِ انسان را مشغولیاتِ زیرشکمی بگیری ضد انسانی نیست؟  این آدم هم با عقلی که در پایین تنه دارد انگار- با آن تفاصیل اش از استیفایِ حقوق گی ها و لزبین ها-  ادامه ی کشِ تنبانِ My Tehran For Sale و بچه های موسیقی و Perspolis است. منتها وقیح تر و بی حیا تر. و انگار تمام مسئله ی این نسلِ به حسابِ دوستان  سوخته، که همین ما باشیم  تنها سلبِ مراودات پایین تنه ای است. ... خانمِ کارگردان! شما به تر است فکرِ عاقبتِ این مالیخولیایی باشید که دچارش اید! و در وطن فروشی بروزش داده ای؛ ... و ما نسل سوخته را بگذارید، هوای خودمان را داریم. آن قدر هست که بین خودسوزی و وطن سوزی، دچار دومی نشویم.

... و کاش هیچ گاه مجبور به نگارش هم چو چیزی نمی شدم، چه که برایِ من فراموش کردن زشت، از گفتن اش واجب تر است، از آن رو که گفت اش هم هم چو تبلیغ اش هست. پس این بی حیایی را اضافه بگیرید به باقی هایم، اما  دیگر  گفتِ این احمق ها را به ادای گرفتن حقوق مان، نمی توانم برتافت. 

راستی حضرت لیدی! شما وقت انقلاب کجا تشریف داشتید که به همین راحتی دیالوگ می گذارید وسط گنده گوزی هاتان که: "شماها این دنیا رو این جوری کردید، با  اون انقلاب تون!  و حالا با این وضع مجبوریم زندگی کنیم!". و عجالتاً لطف بفرمایید بگویید "این وضع"ای که می گویید همان "زندگی در شمال شهر تهران" و" شب پارتی های توله هاتان" و" ولنگاریِ عورت تان" و" لخت توی دریای شمال" و " سیگار" و" آب جو" و "مواد" و" اکس" و" لب گرفتن های پسرهاتان از دخترهاتان" هست  و توی پر و پاچه ی هم پیچیدن تان؟ که اگر این طور باشد باید عرض کنم که خیر! این وضع را ما این طور نکردیم! بی حیایی شما کرد.

همین.

در شُکوه مرگ

حالا ایستاده بود و بر ریش همه شان کرّ و کر می خندید. بر ریش مربی راننده گی اش، بر ریشِ استادِ پایان نامه اش. بر ریش نداشته ی دکترِ قلب اش، بر زلفِ نه چندان معصومِ نامزدش و بر دست های خسته ی پدرش. بر دلِ نازک مادرش و موهای سیخ سیخِ رفقایش. حالا به صاحب خواب گاه و رئیس دانش گاه و اهالیِ کانون می خندید. ریسه می رفت بر همه ی سفارش های مانده ی صاحب کارش. و از امیدهای وارفته ی استادِ ادبیات اش برای تربیت یک شایسته ی ادبیاتی.

او به همه می خندید. او مرده بود و دست همه را توی حنا گذاشته بود و حالا به ریشِ همه ی بازی خورده های دنیا می خندید.

31 فروردین 91

یادم به خیر

بعضِ چیزها را فقط در از دست دادن است که می توانی صاحب شد، مثلِ خاطرات خوبِ گذشته، که تا گذشته ای، گذشته نشود، و تا بگذرد و برود جایی که دیگر دست ای به اش نداشته باشی، می شود خاطره ای خوب از اتفاقی دور. و صد حیف که دچار یک هم چو خاطراتی شده ام ام شب. دچارِ علی و احسان و مازیار و حسین و دیگر هم دانش گاهی های تبریزم که تنها یک ترم فرصت دوست بودن شان را داشتم. بعضی اولین تجربه ها و سخت ترین ها را ماندگارترین ها و شیرین ترین ها می دانند. و برای من نیز چنین شده است. افراد و اتفاقاتی در دور دستِ دست نیافتنی. احتمالاً تا به حال مرا نیز از خاطر برده اند. احتمالاً تنها چیزی که نقشی در زندگی شان ندارد و پس، نه یادی را هم صاحب می شوند ... بگذریم.

هزاران لحظه و خاطره ی نگفتنی ازشان در ذهن دارم که ام شب بدجوری پیله شده اند و می آزارندم. نمی دانم مگر یک ترمِ پنج ماهه چه کار می تواند با آدمی کند که یک عمرِ خاطره ی از دست دادن همراهی اش می کند. انگار تکه ای از من، تبریز جامانده است. انگار، سجادِ بدونِ احسان و بدون علی و مازیار و حسین و باقی دوستان ام و خوابگاهِ امام حسین و خیابان لاله و دانش گاهِ تبریز و خیابانِ آب رسان و واحدهای ال گلی و کفش های مندرس و دماغِ گند و موهای پریشانِ من، با همه ی ساده گی و صداقتی که در دوست داشتن آدم ها و همه ی مرزهایی که در عین حال باهاشان می ساختم، توی تبریز، سرِ کلاسِ فیزیک آقای انوریان جامانده. انگارِ همه ی سجاد بودنِ من در خاطرخواهیِ خدا، توی آن ترمینالِ درب و داغان جامانده. انگار، همه ی من در آن کلاس تئاتر هر هفته ی بچه های انجمن تئاتر جامانده. انگار "منسابق جامانده و "من"ای که باقی مانده است برایم راضی ام نمی کند.

مثل همیشه و بر طبقِ از دست دادن های همیشه باید بگویم که: "تبریز! یادت به خیر ..."

دل تنگی ها، گریه ها، غریبی ها، دعواهای خدا و پیغمبری، دعواهای دوستی و شب نشینی های مهربانانه، حتی کسانی که کلی "سلام" و "خداحافظی" به شان بده کارم، کتاب خانه ی صبح های امتحان، کفِ گرمِ از لوله های شوفاژ، تختِ بی تشکِ مقوایی پوش، حمامِ بدونِ قفلِ در، آزمایش گاهِ بی رمقِ شیمی، قطارِ جلفا، بازارِ تاناکورا، نگهبان ها و حراستی های ترک، نمازخانه ی دل نشین و غم گین، بسیجِ نااهل، باش گاهِ بدن سازی، سلفِ 175 تومانی، آموزشِ بی حوصله، تاکسی های 400 تومانی، کافه ی سیگار و چای و گیتار، و ... و ... و ...دیگرها! یادتان به خیر! ... یادم به خیر.     

همه اش را یک جا برد

اولین روزِ کلاس اش، با اخمِ دخترانه ای گفت: "کلاسِ من قوانینی داره! هر کس نمی تونه، از همین حالا یه فکری به حال خودش بکنه!" بعد هم برای کشتن گربه دم حجله، همه مان را فرستاد تا برویم و کاغذ و قلم بگیریم و گفت که بدون کاغذ و قلم کلاس راه مان نمی دهد.

روزِ اول کلاس "طراحی یک" ترم اول بود. و او بعد از نیم ساعت دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. دیگر نمی توانست بیش از این ادایِ اخموها را درآورد. ... و من نمی توانم بیش از این جلویِ گریه ام را بگیرم، برای استادِ جوان ام، خانم دادی، استاد طراحی 1 و 2 و کارگاه گرافیکِ 2 این چند سال دانش جوی هنر بودن ام. حالا دیگر نمی تواند اخم کند و از بدیِ کارمان ایراد بگیرد، یا که به ما با این حجمِ ریش بگوید: "وروجک". دیگر نمی تواند یادمان دهد که چه طور خودمان باشیم و کشف کنیم شخصیت ای را که در طراحی داریم. ... حالا دیگر نمی تواند ... و حالا دیگر نمی توانیم ببینیم اش و لذت با او بودن را هم راهِ پله های بی خیالِ دانش گاه کنیم ... حالا دیگر حتی نمی توانیم سرش غر بزنیم که "استاد! دارید بی انصافی می کنید! من نمره ام بیش از این می شود ..."

نمی توانیم ... چرا که "ام اس"، همه ی این ها را یک جا با خود برد ... گویی که خودِ او را با خود برد. دل ام تنگ اش است.  

ره آوردِ صلاحِ دل

اهل خرافه نیستم، اصلاً هم جسم را واجد اثر نمی دانم، اما این انگشتر مشکی را که می پوشم احساس می کنم که کمی منطقی تر و البته سخت تر و حتی ستیهنده تر می شوم. و الآن پوشیدم اش، چرا که یک داستان عاشقانه ی چرت، که نه اصالت زمینی داشت و نه آسمانی، و چرخش مدام جهان بینی یک مشت جماعت صاف زاده ی ژاپنی بود بین سه تا بچه دبیرستانی و نه من را مربوط می کرد و نه من را هم راه، قلب ام را درد آورده است. (و حالا تو بگرد دنبال صاحب فعل).

یک آدم ریشی، آن هم وزوز. موهای مجعد پرآَشوب که از بی نظمی شان است که پرآشوب شان می خوانم و نه از جذبه شان. یک صورتِ سفید و گه گاهی دسته جوشی و ریز خال هایی. یک تن نحیف و استخوانی. ابروهایی کوتاه که برخی گمان می کنند برداشت ام شان. و یک عینک دسته مشکیِ ری بون که ماحصل مستضعفی چشمان خمارم است-خواهشاً خمار را همان خمار بگیرید نه یک تعریفی، تمجیدی که ما از خودمان می نداشته ایم-. ... و همه این توصیفات به افاضه ی این که ما را از اهل عشق دو آسمان فاصله است. پس این اداهای زمینی را نکند باور قلب ات کنی و برگردی به اشتباهی به نام دوست داشتن. ... هر چند خداوند دوست داشتن را آفریده باشد ... اما ... بعضی ها را از بعضی چیزها برحذر صلاح تر ... و عجب مدید مدت ای است که روی آور شده ایم به "صلاح"(!).   

چیزهایی که آرام ام نمی کنند

ماحصل هر سفری یک دریافتی است بالاخره. نمونه ی کامل اش هم همین سفر آخرت، که البته ما تا به حال مشرف نشده ایم و مشرف شده اش را هم می نیافته ایم. به هر حال، غرض این که، از این سفری که نه شرافتی داشت و نه برکتی، هیچ انگار برای گفتن ندارم.

  • خب، پس مرض داری وقت مردم را می گیری یارو!
  • ای بابا، حالا ما یک ادایی آمدیم، بل شکستِ نفس باشد، شما چرا به این زودی جری می شوی؟

شرافتی نداشت، چون زیارتی نداشت-البت اگر زیارت خویش را، زیارت نگیری- و برکتی هم درش ندیدم، چون دو شب ام را نماز قضا شد-و هنوز هم ادا نکرده-. جدای از این ها زیارتِ اجماعِ فرزندان روح الله هم میسرم نشد. یا درست تر که بگویم: "غیرت ام".

بی حوصله گی ام هم این روزها نمی دانم چه حکایتی است. نه حوصله ی آدم ها را دارم، نه حوصله ی صداها را، نه گفت ها را، نه نبشته ها و کتاب ها را و نه حتی خلوت خودم را.  خدا را هم، ... باز فراموش کرده ام. شاید از کوچکی من در مواجهه ی با مصائب زیست است که به گمان ام، ناجوریِ زنده گی را برایم نقش کرده. و یا شاید هم این نوع زیست واقعاً مشکل دار است. رویه ام مثل این است  که یک الگوریم مرحله ای برای برخورد با افراد دور و برم طراحی کرده باشم. اول سلامی و علیکی و تحویلی و تعارفی؛ بعد گوشه گیری و سرگرم کار خویش تن شدن. بعد رجوعی دوباره به اطراف و آدم ها و گپی و گفتی و افاضه ی فضلی و نطق غرّایی و نظر شما محترم اما من می دانم و دست آخر رفاقتی و صمیمیت ای و گذار و گذری با دوست، و در نهایت امر، یک هو، بی خود و بی هوا، ترق! کشیدن زیر همه چیز.

و این بار هم باز همین شد. شاید اشکال از من باشد. شاید هم از دیگرانی که هر دفعه می خواهم با فراموشیِ تاریخ، پسی نو را ازشان منتظر باشم. و این انتظار هم آخر کار، یا می شود توهینی، یا از کوره در رفتنی و در هر صورت کناره گیری و انزوای پس از انزوا.

خیلی سعی می کنم، خیلی، حداقل در مرواده ی با مردم، که مرنجان ام، و به همان میزان هم مرنجیدن را در مساعی ام. اما این دیگر خیلی سخت است که آدمی تویِ جمع خانواده اش که برای آرامش اش آفریده شده اند باشد و همه ی رنج ها را از خویش اش بیند و آن گاه مرنجد.

به قولِ بیوتنِ امیرخانی که قولی از خدا را پایه ی قول اش کرده بود: "شب را و خانه را و هم سر را برای آرامش شما آفریدیم. ... شب است. خانه ام. کنار همسرم. و این هر سه مرا آرام نمی کند."

بی شعوری؟باشد، حرفی نیست

بعضی وقت ها شعور آدم نمی رسد دیگر. حرفی است؟... خب نه، هر چیزی را که آفریده اند، عدم اش را هم  می توان مفروض شد. یعنی بالأخره آدمی می شود بی شعور باشد، یا به قول یک کتاب شهیری Ass Hole، اما این دلیل نمی شود که ادای باشعور بودن را در نیاوری. این از آن مواردی است که صدق اش چندان مزیتی نیست. اوکی؟

ما آدم خوب داریم و بد. ما آدم مسلمان داریم و غیرش. خب به همین منوال نیز باشعور داریم و بی شعور. عزیز دلِ برادر، اگر از شعور بهره ای نبرده ای، حداقل این قدر وقیح نباش و ادای باشعورها را درآر. به همان راحتی که نامسلمانی ات را پشت ادای اش پنهان می کنی.

سترِ آبرو

آبرو. آری، آبرو. همینی که خدا از جان مؤمن عزیزترش می دارد و همینی که برای حفظ اش صفت "ستّار"ی را نشانه گذاشته و می گوید: "خدا می بیند و پنهان می کند و مردم نمی بینند و فریاد می زنند." و آیا می دانی که آبرو ریزِ بنده و مؤمن، با آبرو از این دنیا نمی رود؟ هیچ می دانی؟ پس خدا رحم ات کند! ...  نه رحمت ات.
 
این چند روزه ی گذشته را در کنار نارحت شدن ها و همین غم های دوره ای که اصالتاً تنها مال آدم است و نه هیچ خلقت دیگری، یک چیز را از خلأ اش در این دور و بری ها دیدم: ستّار نابودن را و از آن بدتر درنده بودن پرده های آبرو و اسرار دیگران را. انگار تنها عورت است که آبرو دارد و حفظ اش ستر می خواهد.
 

... والعصر. ان الانسان لفی خسر ... 

از بد بَتَر اگر هست

از آب پوزه ی سگ نجس تر اگر هست، متاع دنیاست. و یکی از این متاع ها، مقامِ دنیاست. این گفته ی مولایم بارها و بارها توی گوش ام پیچید، تا در دل ام، تنفر از هر هوس مقامی داشته باشم.

از چرت، پرت تر اگر سؤالی هست، این است که وقتی یک نفر را هل دادی، از او بپرسی که چرا غرق شدی؟ خب معلوم است دیگر. وقتی هل ات می دهند درون یک جاریِ هول ناک، جز دست و پازدن های بیهوده و در انتها غرق شدن مگر دیگر چه می توانی کرد؟

خسته ام و کلافه! از این بازی های الکیِ فرهنگی نام که جز خلافتِ عملگی، برایت به ارمغان نمی آورد. آری! "از بد بَتَر اگر هست" این است که به نام "فرهنگ" بشوی مشبهٌ به پوزه ی نجس سگ. و نتوانی دلیلی درست برای این اتفاق افتاده و این دست و پا زدن در شرف غرق بیابی.

"از بد بَتَر اگر هست" به قول قیصر، این است که "در چاه نابرادر" و یا حالا تو بگو نادان دوست باشی، "بی که یوسف باشی".

حالا دو انتخاب پیش ات می گذارند، یکی که بمانی و غرق شوی ودر عهد دوستان نارس امید داشته باشی به تغییر. و دیگری این که بروی و یک دنیا عذاب از عهدی که نارسانده بردوش ات داری، باقی بماند. و این هر دو جز غرقه شدن است مگر؟

"از بد بتر اگر هست، این است که"

دچار همه ی این ها باشی

"بی که یوسف باشی..."  

مادرِ خوب های عالم

 نه این که او غریبه باشد، نه! مگر می شود که آدم بانوی دو عالم باشد و ناموس خدا باشد و فرزند محمد باشد و هم سر علی باشد و مادر حسن و حسین باشد و مولای همه ی مومن های عالم باشد و غریب باشد؟ این ماییم که خود را دور از محوریت عالم ایمان، کرده ایم و غریب و غریبه شده ایم. غریبِ شهری که آشنای او نیست و غریبه ی مردمی که کسان او.

ای مادر خوب ها! به ما غریبه ها تفضلی کن! حالا که ما دل آشنایی نداریم که در غم ات بگرید، شما بیا و سروری کن و بر غریبیِ ما گریه کن! خدا غم شما را زود خوب می کند و شاید ما را نیز ایضاً جزو غم های شما خوب کرد.

خانه های دل مان را گرد گرفته است

 

این هم از رسم مسخره ی ما: "خانه تکانی".

اصل و تبارش به کی می رسد؟ چندان مهم نیست. مال کدامین آیین است؟ مهم نیست. پس چه مهم است؟ تنها این مهم است که بخشی است از نو شدن، که من و توِ خو گرفته به این کم ها نمی شویم.

نمی دانم چه قدر حوصله می خواهد که هر سال یک "نوروزی که نمی شویم"ِ تازه سیاه مشق کنم. اما حوصله ی من با همه ی تنگی اش، این بار نیز سیخونک ام کرد که بنویسم.

 اول اسباب و اثاثیه را بر می داریم و خوب دستمال می کشیم. بعد فرش ها و موکت ها را. بعد زیرشان را سم می زنیم که موجودات خواب رفته در هوای زمستانی هیچ گاه فرصت دیدار بهار را نکنند. بعد هم یک کوپه خاک از فرش ها می کشیم. آخر سر هم یخچال و فریزر و میزها و مبل ها و صندلی ها و کمدها را یک جای جدید می دهیم. این می شود خانه تکانی. می شود یک زلزله ی واقعی در خانه.... اما، همه ی چیزی که در این پاراگراف ها دیدید و عینیت اتفاقی است که در این رسم می افتد، نو شدن و عوض شدن ابژه های زندگی است. همین. و سهم من و تو مثل همیشه از این نو شدن، هیچ  است.

خانه تکانی یعنی تکاندن یک مشت فرش خاکی و اشیای اسقاط که گویی همه ی زندگی ماست. اما کیست که به داد خانه ی دل خویش برسد. خانه تکانی یعنی دردسری هرساله که خانم ها مدیر اصلی و کِِیف کننده ی اصلی آنند که در فرمایشات شان می توانند چپ چپ، راست راست بدهند و دل خوش باشند که شکوم زندگی شان با شست و رفت و دستمال کشیدن خانه حاصل می آید. بی توجه به دل "کسان شان". بی توجه به این که زندگی را ارتباط آدم هاست که می سازد، نه هم زیستی ابژه ها. خانه تکانی یعنی سرگرم شدن، و اتفاقاً عمیقاً هم سرگرم شدن-جوری که جای 11 ماه دیگر سال، پی خودشان را در می آورند- در اتفاقی که تنها یک نماد است برای نو شدن. و غافل ماندن از کسی که درست کنار دست ات، محتاج است به عوض شدن.

حالا می توانم بگویم که "خانه تکانی" هم همان قدر احقانه می زند، که چهارشنبه سوزی. که سفره ی هفت سین که حتی نمی دانیم به چه کار می آید. و چرا؟ چون که در این بازار بی نیاز پنداشتن خویش، یک مشت سینه ریز برای سینه های سنگی مان تهیه می کنیم.

خانه تکانی یعنی یک برداشت غلط از آن چه که می بایست تکانده شود. از آنی که مملو از غم ها و نفرت ها و مرض هاست. مملو از آدم هایی که دوست شان نداریم. و خویشانی که به صله شان پایبند نیستیم. به دور و بری هایی که تنها به دیدن شان و یک "خوبی؟" گفتن بهشان اکتفا می کنیم. به حماقتی که قانع مان کرده که زندگی کنار هم یعنی چهار تا احوال پرسی خشک و بی روح. خانه تکانی یعنی من و توی واقعی در سال 1391. بی "حوّل"ای الی "حال"ای. یعنی به همین کم هایی که بسنده کرده ایم. ... . اما... من، به عنوان میراث دار اخلاق انقلابی کیان ام، به همه ی این ها "نه" می گویم. دور خانه تکانی را خط می کشم. دور لباس نو و خرید عید را خط می کشم. دور مسافرت را خط می کشم. حتی دور ماهی گلی سر سفره ی عید را. حتی تر دور بلغور کردن بی عمق "حوّل حالنا الی احسن الحال". ... خط می کشم، و می نشینم بیرون اش. دور خطا خط می کشم، و به همان طریقی که اینان یادم داده اند، انقلاب می کنم. بایستی انقلاب کرد، در پیش پای هر چه اشتباه است. هر چه، و از هر که، و از هر نسبتی که می پندارد با تو دارد.

اصلاً بهار و "نوروز"، یعنی انقلاب. انقلاب دورن. و اگر درست افتاد، آن گاه وقت هم شکل کردن بیرون است با درون. نمی شود این که هر سال به همان طرق فراموش شده، لباس نو بپوشیم و خودمان را ریخت آدم حسابی ها کنیم و گل و بلبل سر سفره ی غلط هامان بگذاریم و خیال کنیم که همه چیز رو به راه است. نه! نمی شود. باید انقلاب کرد.

 

سجاد پورخسروانی

20 اسفند 1390

می دانم اما نباید

باید گریه کنم. باید گریه کنم. باید گریه کنم. باید. باید. باید. باید. باید. اما نمی شود. می دانم غلط است. می دانم. اما نمی دانم کجایش. تنها این را می دانم که باید گریه کنم. گریه برای قلب خیلی خوب است. گریه برای قلب خوب است. گریه اصلاً برای قلب هم که نباشد خوب است. مثل مرده ای شده ام درون قبر. چه می توانم کرد؟ ... نمی توانم کرد... شاید "ماهی بی دست و پای" امیرخانی شده ام. اما، نه! من که ارمیا  نیستم. و نخواهم بود و نخواهم شد. من همان مرده ی درون قبرم. همان که آن قدر مرده که گذاشته اندش داخل قبر. البته باز قبر همه ی مطلب را نمی رساند؛ بهتر است بنویسم "گور". آری این لفظ به درد بخورتر است. تازه گور را برای مرده های بی چاره می گویند و قبر را برای مرده های متوفیِ متشخص که مثل آدم افتاده اند و مرده اند. من اما مرده ی بی چاره ای هستم که گور بیشتر برازنده اش می نماید. چاره ای نداشته ام جز مرده بودن. چاره ای جز این چنین خشک برخورد بودن و همه ی هست ها را لازم انگاشتن. بالاخره هر کسی را بهر چیزی آفریده اند، و یک چیزی را از او انتظار دارند. یکی را پیامبر آفریده اند. یکی را پدر، یکی را معلم، یکی را رئیس، یکی را دوست، یکی را عاشق، یکی را کاسب، و یکی را هم "مرده ی بی چاره". مرده ای که به درد جامعه ای شدن بخورد. که تو سر خور باشد و خدا را شکر کن، جدی باشد و بی خطر.... مثلِ... مثلِ کبریت بی خطر... یکی سه وعده اش را بخورد و حلق و بلق اش را داشته باشد و در کار گنده تر ها دخالت نکند... . یکی که ... یکی که "یک مرده ی بی چاره"ی خوب باشد. درست به همان خوبی که مرده ها هستند.

باید گریه کنم. اما وظیفه ی یک مرده ی بیچاره ی خوب بودن، این اجازه را به من نمی دهد. باید گریه کنم... اما نه! نباید! این جا، این رو به رو نوشته اند که نباید. نباید گریه کرد. گریه کردن ممنوع است. مثل سیگار کشیدن که ممنوع است. البته این دومی مال خیلی پیش ترها بود. حالا-دست شان درست- این دومی را دیگر آزاد کرده اند. حالا دیگر اجازه داری آن قدر سیگار بکشی که ریه هایت بیرون بزند، یا که ریه های مردم.... اما حق نداری گریه کنی... یک جورهایی اصلاً سیکار را گذاشته اند که حالا که دیگر  نمی توانی گریه کنی، سیگار بکشی. آخر دانش مندان می گویند: "یک نخ سیگار برابر است با یک ساعت گریه کردن". و این را من خودم شخصاً از دهان مبارک رسانه شنیدم. رسانه که دروغ نمی گوید.... منتها... یک چیز را از قلم انداخته اند... یعنی یک چیز را اشتباهی برعکس گفته اند. این که سیگار را نگذاشته اند، چون که انسان ها نمی توانند بگریند، بل که سیگار را گذاشته اند که انسان ها نگریند... آخر می دانید، همان طور که گفتم، گریه کردن ممنوع است. ... اما... من باید گریه کنم. ... اما، به من می گویند، که نباید. به من می گویند که اگر گریه کنم ممکن است خدایی ناکرده کسی فکر کند که من مشکلی دارم. آن وقت خدایی ناکرده ممکن است، خواب دیگران را بر هم بزنم. گیریم مشکلی هم داشته باشم، آن گاه خدایی ناکرده ممکن است بقیه هم، هوس گریه کنند. و آن گاه است که می فهمند دل دارند. و ممکن است خدایی ناکرده دیگران هم بفهمند که مشکل دارند و مشکل شان این است که توی زندگی شان جایی برای "دل"شان نیست. و آن گاه خدایی ناکرده... اصلاً این ها که مهم نیست. آن گاه آلودگی صوتی را چه می گویی که درست می شود؟ آن وقت تو می خواهی جواب بیماری گوش ملت را بدهی..... آری! حق با آن هاست... من نباید گریه کنم.... اما... من می دانم که باید گریه کرد.    

در رثای دلی که شهید نمی شود

این را می خواستم در رثای "شهید احمدی روشن"، شهید همین امروز صبح خیابان شهرمان بنویسم. اما دیدم "دل"ام محتاج تر است به این رثا تا او. امروز یکی دیگر نیز پرید و این به من می گوید که می شود در بحبوحه ی خوردن و دویدن و روزمره گی شهید هم شد. شهیدی که نمی شناسم اش، تنها یک جرم داشت: غیور بود و مؤمن. و من این هر دو نیستم، چه که مرا کسی خیال کشتن نیست. صبح، ساعت 10، یک مسیج مرا از خواب پراند:"شهید احمدی روشن پرید. مثل مسعود علی محمدی، مثل  مجید شهریاری، مثل داریوش رضایی نژاد". و همه ی این ها خواب من را بر هم نزد. خواب من گرمِ شبی بود که با ختام سریال lost شروع می شد. خواب من گرم پروژه ای بود که بایستی در آن یک مجسمه ی شیوا را انیمیت می کردی و خواب من که خواب غفلت بود، به حقیقتِ قرمزی در هم نمی شکست. اما این خودزنی همه اش نیست. همه اش حتی این که خواب هم دانشگاهی ها هم جابه جا نشد، نیست. همه اش این است که می شود یک ملت را به بمب ای کشت و تمام دغدغه ی دانشجوی مملکت اش با این جمله حل شود که:"سر این یکی رو هم نظام کرد زیر آب".

مرثیه می سرایم برای قلب هایی که قرار نیست شهید بشوند. برای قلب خودم. برای قلب آن دانشجو. و برای تمامی شهروندان محترم نظام نوین جهانی در جمهوری اسلامی ایران. و السلام. و الفاتحه.

چهار شنبه 21 دی 1390

آن را به تو نشان می دهم

"آبی"دست اش را دراز کرد تا دست "قرمز" او را بگیرد. قرمز اما تنها به پیروزی می اندیشید. به این می اندیشید که اولین نفری باشد که این قله را فتح کند. اما حتی یادش هم نبود که کی و کجا مؤظف به این پیروزی شده. تنها چیزی که یادش می آمد یک پدر و مادر بودند که زندگی شان را صرف فتح این قله  کرده بودند. پدر و مادری که تنها در فکر یک روز مهلت برای خوش بختی بودند. اما انگار این فرصت را تنها در فتح می شد داشت. روزها می گذشت. روزهایی در تکاپو و شب هایی در استراحت برای تکاپوی روز بعد. روزهایی که وقتی برای آشنایی با شخص جدیدی نبود و شب هایی که جز خواب، هر کار دیگری حرام می نمود. اما آبی دست بردار نبود، هر روز صبح که می شد، یک رنگ قرمز برمی داشت و به قرمز می داد، اما او بی توجه به آن چه که آبی می توانست بخواهد یا باشد، راهش را می گرفت و می رفت. رنگ قرمز ها همیشه غذای قرمز ها بودند و رنگ های دیگر، از آن دیگرها. اما این میان آبی بی اعتنا به هیچ کدام، از هر چه که می رسید می خورد و از هر چه که می خواست به دیگران تعارف می کرد. آبی را همه دیده بودند. همیشه انگار راحت بود. بی که در تک و تاب پیروزی باشد. بعضی ها او را هم چون قرمز طرد می کردند و بعضی ها هم تنها به لبخندی از هدیه های او تشکر می کردند. اما هیچ کس نبود که به واقع از کار او سر در بیارد، همیشه صبح که می شد. از ایستادن و آرامشی که او داشت به این نتیجه می رسیدند که بریده و دیگر حاضر به ادامه ی راه نیست، اما، همین که یک روز از رفتن شان می گذشت، در شبی یا روزی دوباره او را می دیدند که رنگ به دست به سراغشان می آید. یک هو بود و بعد دیگر نبود. بعضی ها از او می ترسیدند. از این که ممکن بود اول شود و عده ای هم او را سبک سری می انگاشتند که اصلاً در نخ اول یا آخر شدن نیست. قرمز اما، جزو هیچ کدام از این دو دسته ی فکری نبود. او از آبی بدش نمی آمد، اما واقعاً از این بی خیالی او لج اش می گرفت. ضمن این که قرمز بیش تر در فکر رسیدن بود تا واکاوی رفتارهای این و آن. روزهایی که تعارف آبی را رد می کرد یا شب هایی  که خواب استراحتی را بر هم آتشه شدن با او ترجیح می داد، هیچ گاه فکر نمی کرد که رشته ی سرنوشت او به رنگ آبیِ او گره خورده باشد.

قرمز اما آن شب، روز بدی را سپری کرده بود، روزی با راه های پر پیچ و خم و دشوار بر رفتن. روزی که هزاران بار آرزوی رسیدن یا افتادن را کرده بود. روزی که هزار بار قصد ایستادن کرده بود. روزی بی آبی، روزی بی هم درد، روزی بی همراه و روزی درست به همان گندی روزهای دیگر که بایستی سپری می شدند. شب آبی آمد سراغ اش، یک تکه قرمز توی دست اش بود. قرمز اما رویش را از او برگرداند و خودش فکر کرد:"حوصله ی این یارو رو دیگه ندارم". و گرفت خوابید.توی خوابش مادرش دید، زمانی که افتاده بود. و پدرش و خودش را که با چشم هایی سرخ، از افتادن او گذشته بودند و به رسیدن خویش فکر می کردند. یاد خودش افتاد بر گرده ی پدر. یاد خودش بر بستری از اشک ها. یاد پدرش با چشم هایی از فرط گریه، از حدقه بیرون زده. یاد مادرش، دست بلند کرده به درخواست کمک. یاد چشم های ناامید مادر. یاد دست های کشیده به ... آبی دستش را گرفت. قرمز از خواب پریده بود. صبح شده بود. دست اش توی دست آبی بود، دست اش را از توی دست او بیرون کشید. نگاهی غضبناک به او انداخت. و رویش را برگرداند. آبی آرام زد روی دوش قرمز. قرمز بیشتر عصبانی شد. برگشت سمت آبی. آبی یک تکه قرمز گرفت جلوی او. قرمز با عصبانیت آن را از دست آبی گرفت. آن را دو نیمه کرد و زمین انداخت. بعد هم خم شد و وسایل اش را برداشت تا برود. صبح اول صبح بود. آبی کوله اش را انداخت روی دوش اش. این اولین بار بود که می دیدند، آبی می خواهد با آن ها حرکت کند. آبی کوله اش را سفت کرد. یک تکه چوب برداشت و گذاشت بالای سر دو تکه ی قرمز که قرمز آن ها را شکسته بود. و پشت سر قرمز به راه افتاد. طوری که قرمز متوجه همراهی او باشد. و سفر هر روزه ی آن ها شروع شد. اول جاده های هموار بود. جاده هایی که خیلی ها نشان می کردند برای کمپ زدن های شبانه. بعد جاده های سنگ لاخی بود. بعد تپه ها، بعد کوه ها و رشته کوه ها. بعد رودها و بعد همه ی این ها تجربه ثابت کرده بود که یک منطقه ی هموار دیگر برای شب گذاری.قرمز حالا خیلی از دست آبی آتشی نبود.اصلاً یک جورهایی هم  او را دوست داشت. یک بار توی مسیر کوهی که ناگهان سنگ زیر پای قرمز خالی شده بود، آبی دست اش را گرفته بود. اما به هر نحو این سرنوشت شوم نمی گذاشت که آدم ها هم دیگر را دوست داشته باشند. چه می شد کرد؟ مگر آن ها برای مادر از دست رفته شان چه توانسته بودند بکنند؟به هر رو دیگر آن قدر ها هم به تیپ آبی نمی زد. شب در حال فرا رسیدن بود دریاچه را پشت سر گذاشته بودند. داشتند به محل همواری برای کمپ شبانه شان می رسیدند. آبی به نقطه ای اشاره کرد. قرمز اما تحویل اش نگرفت. آبی پایی شد. اما قرمز عجله ی برپایی کمپ را داشت.آبی اما دست بردار نبود.  دست آخر برای از سر باز کردن او هم که شده به آن نقطه نگریست. چیزی دید که شک اش را برانگیخت. نمی توانست چنین باشد. نزدیک آن نقطه شد. باورش سخت بود. اما، ... اما... نگاهی به آبی انداخت. زبان که نداشت اما آبی سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد... این همان شکسته های قرمز بود. ... و این مکان مثل هر روز مأمن شب های خستگی شان. آبی یک تکه آبی از خودش کند. آن را گرفت جلوی قرمز. قرمز به آبی نگریست. اشک توی چشمانش جمع شده بود. تکه را گرفت. و یک تکه از خود کند و داد به آبی. آبی هم آن تکه را گرفت. هر دو تکه شان را خوردند. و هر دو بنفش شدند. درست مثل کسانی که دور و برشان کمپ های دو نفری داشتند. درست مثل کسانی که خوش بخت بودند.

پورخسروانی

دی  1390

درباره ی اخراجی ها 3

بسم الله الرحمن الرحیم

«سیلوستر استالونه» وقتی «رمبو1» را معرفی کرد، در واقع آغازگر جریانی شد که بعدها به سیر «ماچو»ها مشهور می­شود، عَلُم گردن کلفتان در برابر قهرمانان ملی هم­چون «چه­گوارا». این یک برنامه­ی مهندسی شده­ی دقیق می­تواند باشد که برای به جریان انداختن یک مفهوم یا یک ایمیج در اذهان عمومی بسیار عالی جواب می­دهد. فرض کنید بخواهید مفهومی جدید را به نام «Alien» معرفی کنید. چه می­کنید؟ من می­گویم؛ اول از نفی­اش شروع می­کنید. یعنی خیلی منطقی و باورپذیر یک چیز را که نیست، می­گویید نیست. هجوش می­کنید، طنزش می­کنید و این­جاست که یک ناموجود، موجود می­شود. بعد یک کارگردان شجاع پیدا می­شود و جدای همه­ی حرف و حدیث­ها یک فیلم جدی درباره­ی این «بیگانه» می­سازد. آهسته آهسته موضوع سر زبان­ها می­افتد و کار را به جایی می­رساند که دولت آمریکا یک مرکز در nasa برای شناسایی این فضایی­های ناشناخته تأسیس می­کند. رسانه­ها به بحث­های جدی(!) در این­باره می­نشینند و در نهایت ارتش، ملزومات مقابله با حمله­ی احتمالی بیگانگان فضایی را مهیا می­کند؛ شاید یک مرکز جدا هم به آن تخصیص داد. و رسانه­ها هم­چنان، حداقل سالی یک فیلم در رابطه با این سوژه تولید می­کنند تا موضوع فراموش نشود. و جالب­تر این­که مجلات زرد و وبلاگ­های اینترنتی هم به شایعاتی درباره­ی بشقاب­پرنده­ها و مشاهده­ی موجودات فضایی دامن می­زنند تا در نهایت با یک فرضیه­ی مسلم روبه­رو باشیم: وجود بیگانگان فضایی.

سطور بالا هرچند سنگین بزند، یا به نظر مغرضانه بیاید. شاید بی­مدرک باشد یا حاصل تصورات یک وبلاگ­نویس، اما اتفاقی است که وجودش را سیر فیلم­های «موجودات بیگانه» هم­چون skyline، aliens1&&2&3، مردان سیاه­پوش، Direct9 و از این دست تصدیق می­کند. ما با کلمه­هایی چون خون­آشام­ها، گرگ­نماها، جادوگرها و حتی هولوکاست آشناییم. از کجا؟ چطور؟ مقولاتی که هیچ دخلی به زندگی عادی ما پیدا نمی­کند. این­ها حاصل هر نوع نیازی که باشند و یا برآورنده­ی هرگونه منافعی برای سازندگان­شان، در این اصل مسلم­اند که تبدیل به سیر موضوعی شده­اند، و عجب نباشد اگر توی همین مملکت و از زیر دست صدا و سیمای همین جمهوری ادامه پیدا کنند. سریال­های ماه مبارک رمضان را دیده­اید؟ چه شباهت­هایی با ماوراء ساخته­های غربی دارند؟

و اما این­که این سیاهه­ها چه دخلی به «اخراجی­ها 3» پیدا می­کند. سه­گانه­ی اخراجی­ها را پیش­تر از این­که به عنوان یک فیلم از یک فیلم­ساز ببینم، شروع و تعریف اولین سیر جدی سینمای ایران می­دانم. چه عامدانه، چه غیرش. کاری که مسعود ده­نمکی با پرداخت این سه انجام داد، وارد کردن فرضیه­ی اصالت جبهه و همان جمله­ی معروف امام(ره) بود که از جنگ به عنوان یک منبع ارزشمند یاد می­کرد. برای اولین بار زندگی واقعی مردمی که نه دغدغه­ی عشق­های مثلثی دارند و نه دردهای مرفه­کش به نمایش درآمد تا معلوم شود که زندگی مردمی که با انقلاب و جنگ پا به عرصه­ی وجود گذاشتند، بی آن­ها معنا نمی­شود. برای اولین بار مردم­ مردم­اند. نه فرشتگان زمینی­ که در هیئت دولت مصور شوند و نه بدذاتان قسم­خورده که به بنده­گی شیطان با فرشته­ها دست و پنجه نرم کنند. خلاصه قصه، دیگر قصه خیر و شر نیست. قصه­ی مدرن آدم­های واقعی است، آن هم در زمانه­ای که تشخیص به شهادت ختم می­شود.

من هیچ­گاه جبهه نبوده­ام و به گمانم، هیچ­وقت هم نتوانم به واقع درک­اش کنم. اما خوب می­دانم که جبهه کرامت داشت، چرا که حق و باطل­اش مبین بود. اما دوره­ی پس از جنگ نه. جبهه مانند یک مسجد بود. مکان بود، اما آدابی داشت که فقط در جبهه بود. بسیجی در جبهه معنا پیدا می­کرد و این از آن­ش بود که جدای از که بودن و چه­کاره بودن هدف فتح بود، در خون یا در اسارت یا در آزادی. اما بعد وضع فرق کرد. آدم­هایی که بر یک اصل مشترک، بر یک دوستی مشترک-خودی- و یک دشمنی مشترک-غیرخودی- متحد بودند، حالا میان هیاهوی کسانی که خودی و غیرخودی­شان معلوم نبود، دوستی و دشمنی­شان معلوم نبود، گیر کرده بودند. حالا کسانی روی کار آمده بودند که به اصول مشترک کاری نداشتند، بلکه به اصول متشابه برخورده بودند. همان­طور که حاجی گرینف به دباغ متشابه­تر بود تا به دسته­ی اخراجی­ها. هر چند یکی جبهه بوده و یکی هنگامه­ی جنگ فلنگ را بسته بود و رفته بود آن­ور هیاهوی جنگ. این دو متشابه بودند و این کاملاً مشخص بود.

اخراجی­ها برای این اتفاقات پشت سر گذاشته یک نسخه پیچید: تعریف ایران در تعامل با جنگ. این که مردم­ش در جنگ­ش چه کردند، در اسارت­ش چه کردند و حالا دعوت به این­که همان را در بعد از جنگ­اش بکنند. این سیری است که در اخراجی­ها برای اولین بار به صورت مستمر تعریف شد و بعدتر هم شاهد مجموعه­ای بودیم به عنوان «نابرده­رنج» که به تأسی از اخراجی­ها جزو پرطرفدارترین­های رسانه­ی ملی شد.

اخراجی­ها به­خلاف زعم خیلی­ها که به اصالت بخشیدن بر شخص­ها اصرار داشتند، به اصالت جبهه می­پرداخت و شرایطی که جنگ آفریدگارش بود. اخراجی­ها با تمام ضعف­هایی که از حیث فیلم بودن داشت، اما یک استارت خوب بود که با پایان اخراجی­ها 3 تازه شروع می­شود.

ضعف قصه مسلم بود. مخصوصاً در همین قسمت سوم. دچار ضعف مخاطب شمولی بود از حیث پیش­­آشنایی و در ضمن این­که به روایت مدرن گرایش شدید داشت. چیز تازه­ای در فیلم نبود، اما برای فیلم بود. یعنی یک سری مسائل درونی شده­ که در سینما واپس مانده بودند، اینک با توسل به پیش­آشنایی مخاطب برای اولین بار نمایانده می­شدند. و مهم­ترین بخش این سه­گانه، همان قسمت سه بود که نسبت بعد از جنگ را با جنگ به تعریف می­نشست. کارگردان بیش از این­که خود را گرفتار تعریف­های دست و پاگیر   «هنرمند» از نگاه این زمانه کند، دغدغه­ی گفتن دارد و از این رو هیچ باکی ندارد از این­که فیلم را به یک فیلم موزیکال و به تعریف بعضی­ها «فیلم هندی» تبدیل کند. در نوع انتخاب بازیگر هم این مشهود است، از امین حیایی استفاده کرده است و شریفی­نیا و هاشمی و حتی­تر از بهنام صفویِ عاشقانه خوان در فریادِ شعر محمد حسین جعفریان. یعنی به اصول مشترک، کسانی را که یک لحظه­شان را هم مخاطب کنار هم نمی­توانست تصور کند، آورده است کنار هم جلوی پرده سینما. اصول مشترک، اتحاد می­آفریند.

حرفی برای گفتن­ام نمانده، چرا که این جستاری در فیلم بودن اخراجی­ها نبود، که بررسی آن از حیث یک جریان بود. باقی فسانه است.

پورخسروانی

12 مرداد 90


چه کسی خانه ی مرا جابه جا کرد؟

تور این خانه­های قدیمی را که بگذرانید موافق اسم «لانه­های سگی» می­شوید که برای این چند متری­های روی سر هم ساخته­ی آپارتمان نام، برگزیده­ام. و چه عجب باشد اگر بنابر اصل تطبیق با محیط زندگی، به زندگی سگی برسیم...

ما نمی دانستیم

-         چشمم را که گشودم، دیدم همه در حال دویدن­اند. حیران ایستاده بودم که یک نفر از پشت سر رسید و دستم را گرفت و شروع کرد به دویدن. اولش از ترس بود که می­دویدم. اول تو را نمی­دانم. بعد که جلوتر رفتم از اعتماد بود، بعدترها بنا بر عادت، عادت هر روزه و ساده و در عین حال بدیهی. مثل بازی کردن. مثل ادای بزرگترها را درآوردن. مثل خمیازه کشیدن و بعد ناگهان دراز کشیدن. مثل تنفس و هر عادت واجب دیگر که بتوانی تصور کنی. می­رفتم و زندگی را چنین سپری می­کردم. می­خندیم و می­گذشتم. می­شکستم و می­گذشتم. می­شکاندم و می­گذشتم. خسته می­شدم و می­گذشتم. آن­قدر خسته می­شدم که گاهی واقعاً دلم می­خواستم بایستم. اما ناگاه یک نفر دستم را می­کشید و با خود مجبور به رفتنم می­کرد. مثل چند صباح پیش­تر های تو و من. مثل هوس های ایستادن تو و خسته­گی های من و بی­توجه به هر دو حال تکرار همان بازی قدیمی رفتن. خیلی­ قبل­تر از این­ها. خیلی قبل­تر از این­که بیفتم و زیر پایم را ببینم. خیلی قبل تر از این­دفعه­ی این­جا. احساس هوس ایستادن آن­موقع­ها خیلی هم هوس هم نبود. و البته مالِ تو هم. هر دو سؤال بودند. و هر دو سرکوب می­شدند با احساس مسئولیتی که نمی­دانم و نمی­دانست از کجا یک­هو پیدا می­شد و دست یک تازه­وارد را می­گرفت و همراه دویدن­اش می­کرد.... بزرگتر شدم و مسیر هنوز ناتمام. هنوز سؤال داشتم و دیگران همه فراموشی. بزرگ و بزرگ­تر شدم. «او»ی من رفت. من هم شدم ««من»ِ خودم. حالا دیگر اختیار ایستادن داشتم اما تو اگر بودی چه می­کردی؟ می­ایستادی؟ ... نه! دیگر خیلی دیر شده بود. دیگر حتی برایم مثل مسابقه شده بود. حتی به ماندن «او» هم توجه نکردم. به خسته­گی ای که بر او مستولی شده بود و راه را برایش آخر کرده بود. بی­که بدانم می­رفتم و آدم­های دور و برم نیز. آن­قدر می­رفتند تا دیگر نتوانند.

پیرمرد سرش را پایین انداخت. دستی را که در دستش بود و تقلای رها شدن داشت را فشرد. نگاهی به خاک انداخت. سرش را بالا آورد و رو به مرد جوان:

-         حالا دیگر من نمی­توانم. دستت را گرفته­ام. تویی که حاصل احساس مسئولیت من­ای. دستت را گرفته­ام تا به تو چیزی را بگویم که هیچ کس جرأت گفتن­اش را نداشت. می­دانم که نرفتن خیلی سخت است. می­دانم که این من بودم که تو را مجبور کردم  به رفتن. اما: «ما نمی­دانستیم!». نمی­دانستیم که چرا می­رویم. این که می­شود ایستاد را نمی­دانستیم.

جوان دستش را رها کرد و رفت. پیرمرد روی خاک افتاده بود و با نهایت عجز پلک می­زد دستش را بر خاک زد و مشتی برداشت. با هر پلکی که می­زد قطره­ای اشک می­سرید و سنگین و آرام می­چکید روی خاک.

-         ما نمی­دانستیم. ولی حالا من می­دانم کجا هستم، بر همان خاکی که شروع کردم.

***

گروهی هم­چنان می­گذشتند و در میان آن­ها نزدیک­ترها که دست هم را گرفته بودند به هم قول می­دادند که مقصد در پیش است، در همین نزدیکی. به هم وعده­ی خوشبختی می­دادند و فرصتی برای در آغوش گرفتن هم.

... اما، هم­چنان می­گذشتند... .

 

­­پورخسروانی

6 مرداد 1390

 

برای ترحیم که؟

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تفاوت رسانه­ای مرگ ما ایرانی­ها با جماعت تابوتی غربی در این است که آن­ها را التزام به «رسم»، فغان و شیون را نمی­گذارد در طبق فریاد تا همه­ی دنیا بفهمند که دنیای فانی و آخرت باقی را غربی­ها بیشتر باورانده­اند در شیوه­شان. یعنی حداقل در شیوه­شان. تفاوت یک دست کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کرابات به نشانه­ی صلیب با یک دست پیراهن مشکی و سگ­دو زدن در دفن کردن متوفی در این احترامی است که جهان مؤمن­های شترگاوپلنگ برنمی­تابندش. فغان یک مادرِ فرزند از دست داده حق است منتها برای دل­تنگی­های خانه نه برای مراسمی که فاصله­ی زن و مرد و آشنا و غریب­ش یک پرده است. می­آییم توی مراسم هفت آن رها شده می­نشینیم و خطاب­ش می­کنیم که «بیچاره شده­ای فلانی!» و عمق­ش را در این فغان من ببین. بعد توی این بلبشویی که نمی­دانی عرف راه­ش انداخته یا مذهب یک سخنران می­آوری و اندر باب غفلت خطابه می­خوانی و عزادیدگان را ملزم به سکوت می­کنی. سکوتی خشم­وار. خشم نسبت به منبر، به نصیحت و نسبت به مذهبی که به قسم متهم این ماجرا نیست.

بعد هم قرآن می­آوری و ملت را شرطی می­کنی به خطوطی که بعد از عمری گذاشته­ای برای سر قبر طرف. فرق اجتماعی شأن دین و مذهب جهان سومی، و مسجد به نشانه­ی مأمن­ش با کلیساهایی که به اعتقاد ما شاید حتی یک دسیسه باشد را سیر می­کنی؟ دومی هم مراسم جشن عروسی به خودش دیده و هم مراسم تشویش کودک و پیرش و در آخر هم مراسم ختم. و اما ما از آن همه فقط به ختم­اش ملزم­ایم. آن هم نه به حقِ دین که تکه­پاره دیمی­وار مشتی فعل را برداشته­ایم و چپانده­ایم درش که اگر «عزیز از دست رفته» را نترساند مطمئناً باعث تسکین آلام بازماندگان یا آرامش­اش نخواهد شد. خرما را از سنت عرب گرفته­ایم و مشکی را از سنت ایرانی. مسجد را از پیامبر ستانده­ایم و بلندگو را از تکنولوژی. آخوند را از همان مسجد گرفته­ایم و مداح را از هیئت- که البته گویی زیاده نگران تایم­شان ان که مدام به ساعت گوشی­شان نگاه می­کنند- و البته بستنی را هم از سوپری سر محل! دردا که قرآن را فقط چاشنی کرده­ایم. مثل همیشه ناقص و نابه­جا. و در این نظام مدیریتی­ای که برای یاد گرفته­ایم حتی خودمان هم روی نمایش­ش در رسانه را نداریم مگر به ادا و اصول و عینک آفتابی الحاقی و دستمال کاغذی. این وسط که همه­ی در تکاپوی انجام وظایف خطیرشان(!) اند تنها سفر کرده است که فراموش شده. آهای خانوم! داد نزن. دادی که برای خودت می­زنی را بگذار برای مراسم خودت.

مجلس گرفته­ایم برای ترحیم دین و رسم و زیبایی که لازمه­ی یک پدیده است برای نمایش. ترحیم گرفته­ایم برای حوصله­ی خودمان که نداریم­ش برای یک کوچیده. چه می­شد اگر به جای این قرتی­بازی­های بی­حکمت مجلس یاد می­گرفتیم برای مرحوم و حضار را دعوت می­کردیم تا در گردآمدنی خاطره ردیف کنند از کسی که اگر باور داریم نیک می­زیسته و همه برای سفرش دعایش می­کردیم؟ چه می­شد اگر خودخواهی­های خودمان یا گیریم جامعه را سر یک مرده خالی نمی­کردیم و می­گذاشتیم رسم را در جواب نیاز بیاوریم نه برعکس­اش؟ ها؟ چه می­شد؟ 

30 خرداد 1390

کسی را که باید شناخت

به نام خدا

کسی را که باید شناخت

می­شود توی یک اتوبوس بود و خیلی چیزها یاد گرفت. می­شود نهصد کیلومتر را یک کله رفت و پیاده نشد و خیلی چیزها یاد گرفت. می­شود از چهار استان و کلی شهر گذشت و بها نداد و کماکان توی اتوبوس ماند و خیلی چیزها یاد گرفت. اصلاً می­شود از فسا گذاشت و رفت تهران و برگشت و خیلی چیزها یاد گرفت. می­شود!... اما بایستی که مقصودت خیلی  چیزها یاد داشته باشد.

ساعت دوازده و نیم شب بود که موبایل­م صدا داد. پیام بود. از طرف ابراهیم: « سلام. می­تونی فردا به جای من بری؟». جواب دادم که «نه نمی­شه، کلاس دارم». دوباره فرستاد که کار برایش پیش آمده. قبول کردم، اما گفتم که فقط عکس می­گیرم و از فیلم خبری نیست. قبول کرد.

-          «ساعت شش صبح مصلا باش»

بفهم که وقتی به تو می­گویند شش صبح جایی باش تو حداقل بایستی هفت راه بیفتی. اما ما که همیشه سروقت بودیم توی کتمان نمی­رفت که دیرتر از شش ربع کم آن­جا باشم. پدر با ماشین رساندمان. توی راه هم آش خرید.

صبح­ها توی استان فارس معمولاً گربه­ها چرخ می­زنند اما از آدم­ها خبری نیست. می­گفتند امسال دیگر مثل سال­های دیگر نیست. سروقت حرکت است، شش اینجا نبودید، دیگر نیایید(!) و من دوباره مثل همیشه سعی داشتم این «سروقت» را با «ontime» خارجی جماعت جفت کنم و ببینم کدام معادل کدام است. «سر» در آخر اندام آدمی قرار می­گیرد. پس یحتمل «سر»وقت هم می­شود آخروقت(!)

بگذریم. کم­کم جماعت زائر پیداشان شد. هیچ کدام­شان را نمی­شناختم مگر چند نفرشان را که به قیافه قبلاً دیده بودم. بابا ساکت نشسته بود کنارم توی ماشین. گفتم شما بروید، من خودم منتظر می­مانم. گفت: «نه! کاری ندارم. نشسته­ایم دیگر» و من خوب می­دانستم که چقدر کار دارد. راستش اصلاً قرار نبود من فسا باشم. حوصله­ی خانه را نداشتم. خانه آن­قدر برایم روزمره بود که ترجیح می­دادم خوابگاه بمانم و گرسنگی بکشم و خانه نروم. اما پدر زنگ زد و گفت که بروم. خانه خیلی خوب بود، اما همین خوب بودنش مشکل ایجاد می­کرد. یا خدا توی خانه ما نمی­آمد یا توی اتاق من. هیچ وقت توی خانه پیدایش نمی­کردم. دانشگاه هر چند ساده اما به تو می­آموخت که زندگی می­تواند روزمره نباشد. می­شود توی یک اتاق یازده نفره اعصابت خرد شود. می­شود روزانه یک وعده غذا خورد و فهمید که جز خدا را هم می­شود پرستید و می­شود با آدم­هایی دوست شد که یک بار هم در روز خم نمی­شوند، نه در برابر خدا و نه در برابر خلق خدا.... و آن وقت خدایت را بیشتر دوست داشته باشی.

ابراهیم که آمد قرار شد ما را به مسئول کاروان معرفی کند و بگوید که خودش نمی­تواند بیاید.

-          آقای زنگنه! ایشون ...

و خلاصه ما شدیم «ابراهیم شیشه­گر» و با کاروان فسا راهی دیدار با رهبر.

وقتی با غریبه همسفر می­شوی اول غم­ات، آشنایی است. اما بعد که خوب آشنا شدی و گفتی و شنیدی و خندیدی به صرافت مقصدت می­افتی. ملاقات با رهبر. من را که بگویید با یک کامپکت sony  می­شد که جز برای مستند سازی نرفته باشم. اما! اما همان هم هدف می­خواهد و شناخت. واقعاً اگر قرار باشد تو از تعطیلی­ات بزنی و کوله­برداری و بشوی همسفر عده­ای که سودای دیدار رهبر دارند، دلیل­ش چه می­تواند باشد؟ رفع بی­کاری؟ توان سنجی یک حرفه؟ کار؟ ... یا دیدار؟ به گمانم هر چه که هست آخری­اش نیست.

این ابراهیم همیشه دغدغه­زا بوده، اما این زایش­اش نه هیچ­گاه به درد خودش خورد و نه به درد ما. بی­سوادی هم بد چیزی است. بد نوایی هم. اما این که یک دوربین عکاسی کامپکت sony داشته باشی به آن بدی­ها نیست که چیزی برای گفتن نداشته باشی. سر به شیشه­ی اتوبوس می­چسبانی و با خود می­گویی: «خب یک سفر است دیگر، درست مثل دیگر سفرها». اما خودت هم به تلقین خودت واقفی. این فرق دارد. هم به قول «آقا» کیف حلالش فرق دارد و هم به توصیه­ی عقلا صرفه­اش!

این که خرجت را جور کنی تا چند روز بی­زبان را در راه باشی و یک سخنرانی نیم­ساعته را گوش دهی با هیچ دخلی در این عالم جور درنمی­آید. حتی با دخل حضرت دولت و جیب مبارک بیت­المال. آخر در این کاروان نه ارباب پیدا می­شود و نه مواجیب­خوار مأموریت. این­ها همه عوام­اند و اگر ادبیات زمانه اجازه­ام می­داد می­گفتم رعیت. اما نه، همان امت درست تر است.

با یک برآورد سرانگشتی می­توان گفت که حداقل هر ماه یک گروه را روانه زیارت می­کنند-آقا- و تو با خودت می­گویی خیر دیدار در چیست؟ یا همه شکم­شان سیر است یا دیدار از آنِ شکم سیرهاست(!)

رهبر را می­رویم ببینیم که چه بشود؟ چه می­خواهیم از جانش؟ اصلاً چه دارد که به ما بدهد؟ او هم آدمی است مثل من و شما. آدمی که اگر جریان انتخابات پیش نمی­آمد فقط دوستش می­داشتیم و لزومی نمی­دیدم که تبیین­اش کنیم برای سائلینی که تنها او را یک پیرمرد خوب و مهربان می­انگارند و به گمان­شان برای مؤثر بودن و رهبر شدن در انظار بودن الزامی است. کسانی که هنوز رهبر را با رئیس­جمهور طاق می­زنند و تشنه­ی لایحه­های دوقلواند.

-          واقعاً رهبر را می­رویم ببینیم که چه بشود؟

آخر این هم شد سؤال؟ «چرا می­روید آقا را ببینید؟» خوب آدمی تئاتر هم می­رود، سینما هم می­رود، موزه هم می­رود. دور از جان شما پارک هم ایضاً. خب آدمی می­رود دیگر. چرا چسبیده­ای خفت ما را؟ آدمی اردو هم می­رود. آن­موقع هم می­گفتی چرا می­رود؟ ...

... اما این رفتن با آن­ها خیلی فرق دارد. اگر واقعاً درباره­اش فکر کنی می­بینی ... . من که نمی­دانم، اما هر چه که هست از این شعارهای آبکی جوابش نیست. شعار، شعار است دیگر. حالا می­خواهد خوب بدهیم­اش یا بد. به هر رو شعار است. خون شهیدان، میهن، خاک، اسلام، تجدید میثاق؛ مثل این است که به تو کلمه بدهند و بگویند با آن­ها جمله بسازید. اما چه اهمیتی دارد وقتی تو از چیزهایی رنج می­بری که بودشان خارج از جهان بین آن واژه­هاست. اگر می­شد! آخ اگر می­شد همین یک سؤال را بفهمیم درست و حسابی، آن­وقت می­گفتیم که قضیه از چه قرار است. آن­وقت حساب کار می­آمد توی دستمان که تنمان به تن BBC خواهد خورد یا نان­گیر رسانه­ی ملی خواهیم شد. آن­وقت این چادر و چفیه­ها را شاید جور دیگر می­دیدیم.

آن­وقت­ها که تبریز بودم و قرار بود بروم دیدار «آقا» هیجانم را نمی­دانستم. این­که چرا سختی سفر را به جان می­خریدم و می­رفتم. این که چرا توی آن هیاهو با یک­بار دیدنش اشکم سرازیر شد را نمی­دانستم؛ تازه آن هم از دوازده متری. این که چرا حاضر شدم توی تهران گم شوم را. آن یازده هزار تومان کرایه­ی برگشت را و سه ساعت معطلی توی ترمینال و خیلی چیزهای دیگر را. و نمی­دانم که آیا این ندانستن خوب است یا بد!

گیریم آقا خوب هم باشد؛ به من که هر روز صبح بلند می­شوم و می­روم دانشگاه چه دخلی پیدا می­کند؟ یا به آن گدای متمدن که هر روز صبحِ زود، خیلی زودتر از زودهای من و شما، کارتن زیرش را آنکارد می­کند و می­رود جلوی پیتزا فروشی و بساط گدایی­اش را که یک دست تهی باشد و یک آبروی ریخته پهن می­کند؟ ... هر چند آبرویی که پیش خلق­خدا بریزد خیلی بهتر از ریختنی است که پیش خدا باشد.

بُهتان نمی­زنم، اما یک کارمند، جز به تعطیلی یا مأموریتی که پای این دیدار به او می­دهند، دیگر به چه می­اندیشد؟ گمان نمی­کنم همه­ی این­ها آن­قدر حوصله­ی مداقه داشته باشند که در خط سیر ولایت الهی با ولایت فقیه روبه­رو شوند و آن را امتداد راه امامت بینگارند. گمان نمی­کنم ...

هی... یادت بخیر امام که این­قدر گمان در حقت روا نبود و چه در اوج رفتی تا یک «سید علی» که نمی­دانم­اش این قدر «پیر» شود...هی... .

این­ها ذهنیات من بود از سفری که فقط برای مستند کردن­اش رفته بودم و بگذارید مستند کسانی را بنویسم که فقط برای «آقا» آمده بودند. نه چون من­ای برای کار یا دیگری­ای برای تفریح یا مأموریت و الخ.

بهترین نمونه­ی آدم­هایی که برای آقا می­توانند آمده باشند همین جوان­هایی­اند که دغدغه­ی نانی، آقا را براشان «رئیس» معاش نکرده. آقا براشان «آقا»ست. همین و این همین یعنی همه­ی چیزی که می­تواند یک نفر را عزیز کند. آقا عزیز است چون «آقا»ست. و آیا این کافی نیست؟ ... آری! کافی نیست برای کسانی که ... نمی­دانم. اما شاید بتوانم بگویم برای که­ها کافی است. اما زهی خیال باطل. چه فکر کرده­اید؟ که می­گویم؟ زرشک! اصلاً به من چه؟ بردارم چه بنویسم؟ از ضرورتی بگویم در ولایت فقهی و در قانون اساسی؟ چه بگویم؟ که یکی متضمن رأی «حق» است و دیگری رأی قانون؟ به من چه؟ این­ها حرف­های ساده­ای­ست اما این طور نیست که انگاشته باشی و توهم زده باشی. این­ها حقیقتی است که تکرارش  ساده­اش کرده و ضرورت آب را برای بی­آبی نکشیده گفتن چه گفتنی است؟ حالا منِ کوچک بردارم و از ولایت فقیه بنویسم که شالوده­ی نظام الهی است؟ آخر نظام الهی برای کسی که ماجراهای کوچک و بزرگ زندگی­اش را بر گردن خدا می­داند چه ترکیبی است؟ برای من که چند درجه­ی کاستی چشمم را تقصیر خدا می­دانم یا برای گروهی که عدم شرب خمر را بی­عدالتی می­دانند. من چه را هجا کنم که دفاع از «سیدعلی» کرده باشم، حال که بزرگترین جفاها را خود «علی» کشید، آن هم تازه یک چند صباحی بعد از پیامبرش.

-          یا رسول­الله! این امتت چه­قدر به من ظلم کردند...

این را یک بچه یتیم سر کوچه نگفته. این درد دل امام یک امت و عزیز یک خداست. دلاور روز و زاهد شب. پدر همه­ی آن یتیم­ها. این­ها حماسه­ی شکست یک امت است. من که باشم که از این­ها دفاع کنم؟!...

دل را هر جور زیر و رو کنی می­لرزد و عقل را هر جور برشمری می­لنگد. سیدعلی را بایستی با بصیرت شناخت. هم­آنچه که خودش توصیه می­کند. توی راه بحثی درگرفت. حاج آقا دهقان بچه­ها را جمع کرد ته اتوبوس و کمی گفت و خندید. حسابی که خودمانی شدیم، پرسید بچه­ها «چرا بایستی ولایت فقیه را دوست داشت؟» و کم نگفته­ام اگر بگویم هنوز گاوگیجه می­زنم در همین یک. و من می­پرسم چرا بایستی به او عشق ورزید؟ چه که عشق از مرتبه­ی آگاهی است. نه عقل ناقص و نه احساس فرّار.

می­گویند سفر در راه معنی می­شود، والّا نیم­ساعت سخنرانی آن هم با فاصله­ی حداقل پنج متر چه دردی از آدم درمان می­کند. حرف بایستی در گوش شنوا اثر افتد والّا نفس، قدسی هم که باشد، در کر جماعت اثر نمی­کند. تو بگو از دو سانتی!

و یکی از این «در راه­»ها جمکران است. فصل جمکران:

حوالی ساعت یازده بود که رسیدیم جمکران. مسیر شهر را طی کردیم تا در نهایت رسیدیم به پارکینگ جمکران. جمکران می­دانید کجاست؟ یک گنبد سبز، دو تا گلدسته­ی الحاقی. چهارتا گنبد کوچک سبز و یک حیاط لختِ لخت است. آن­قدر لخت که به تو اجازه می­دهد راحت بگریی. عریانِ عریان. به تو اجازه می­دهد هر کجا که خواستی چمبره بزنی یا این­که بلند شوی و بروی نزدیک مادری پیر که عکس پسر عقب­افتاده­ی گمشده­اش را در دست گرفته تا آدرسش را از امام غریبش بگیرد، به امید این­که شاید چیزی هم نصیب تو شود. می­توانی هر کسی که هستی بی­تردید بنشینی تکه­ای از این حیاط تهی و زیر آسمانی که از آنِ شب است بگریی برای هرچه که در دل داری. هر چه که داری و هرچه که نداری! می­گویم بی­تردید چرا که این­جا جای مرددها نیست. این­جا فقط جای به یقین رسیده­هاست. جای باورکرده­هایی که دست نیاز به سوی خدا برداشته­اند، نه کسانی که دست طلب­کاری بر یقه­ی او دارند. راستی اینجا فقط جای گرفتارهای معلوم نیست، جای گرفتارهای نامعلوم هم هست که به تو هم اجازه می­دهند بی­دلیل بگریی! بی­دلیل گریستن، قبلاً هم گفته­ام، خیلی خوب است. گریستن خوبی­اش این است که به تو باور می­دهد تا دیگر حرف کوچک­های دانشکده عذاب­ات ندهد که :

-          این جمکران هم با اون چاهش معلوم نیست چطور یکهو مثل شلغم از زمین زد بیرون! تا خمینی نبود، خبری هم از اون نبود، همین که خمینی پیداش شد مثل این­که از پاریس با خودش آورده باشه ...

آری! اینجا جایی جز برای باور نیست...

دلم برای جنگی که ندیدم­اش تنگ است. برای امامی که ندیدم­اش. برای خدایی که ندیدم­ش. دلم برای خیلی چیزها تنگ است اما نه چیزهایی که دیده­ام. دلم برای ندیده­هایم تنگ است. نه لیدی­های استارنشان اینترنت. نه هیروهای آنتی­تروریزم و نه عصری که دلش اصلاً برای ندیده­ی حاضرش تنگ نیست.چیزی که توصیف کردنی نیست را بهتر است توصیف نکنیم.  می­شود توی حیاط بی­مرزش قدم زد و گریست و خندید و آن­قدر حال گرفت که گمان برد دیگر مشکلی نیست. ...آه... این احساساتی بودن چقدر کم است... .

***

فصل حرم امام(رض)

خواب بودم، خوابِ خواب. ان مع العسر یسری و آن عسر غفلت من بود در این سفر. ساعت پنج­ونیم صبح از خواب بیدار شدم. دیدم ته یک اتوبوس خالی خوابم برده. نگاه به ساعتم کردم. تندی بلند شدم و از ماشین پریدن پایین. چند تا از بچه­ها را دیدم.

-          بچه­ها اذان صبح رو گفتن؟

-          آقا رو باش ! ... همه نمازشون­رو خوندن. قراره حرکت کنیم...

دویدم سمت حرم. اما وقت نبود. سریع رفتم سراغ منبع آب­ها که بیرون گذاشته بودند و رویش نوشته بودند:     «آب آشامیدنی است»

-          ما رو بی­خیال شو! وضو هم نوشیدنی روح هست دیگه؟ ها؟

باد سردی می­وزید. وضو را گرفتم و رفتم روی چمن­های جلوی حرم ایستادم رو به قبله. نماز را خواندم. سلام دادم. و سریع برگشتم سمت اتوبوس­ها. این هم فصل کوتاه جماران بود. حرم امام خمینی. بس است دیگر. مگر برای غفلت، چقدر روده درازی لازم است؟!...

***

حدود 12 تا گیت بازرسی را بایستی پشت سر بگذاری تا وارد حسینیه­ی امام­ات کنند. دو ساعت غر این و آن را تحمل کنی، فشار و هل را تحمل کنی. شوخی­های همسفران را تحمل کنی و عاقبت که رسیدی به حسینیه، بنشینی بیرون صحن توی حیاط روی یک موکت قهوه­ای رنگ و رو رفته. آقا از مهمانانش چطور پذیرایی می­کند؟

یک­بار را تا توی راهروی ورودی رفتم. منتظر آمدن آقا بودم. ناگهان در سمت راست انتهای سالن باز شد و قامتی وارد شد که صدای مهیبی از پشت شنیدم. کسانی که هنوز گیر گیت­های آخر بودند با شنیدن صدای مردمی که از رهبر استقبال می­کردند گیت­ها را رد کردند و با هجوم آمدند سمت ورودی و تو تصور کن که یک­سوم جمعیتی که داخل بودند به قبلی­ها اضافه شوند. ما هم که از ترس­مان پناه برده بودیم به حواشی در و با پیرمردها هم­صنف شده بودیم، برگشتیم تا ببینیم چه خبر است. یکی در میان روی هوا بودند.

-          این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده ... این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده ...

خیلی سعی کردم تا از پس همه­ی سرها آقا را ببینم. در انتهای سالن، جلوی یک صندلی ساده، کنار عکس امام و دو تا پرچم جمهوری اسلامی. بعضی وقت­ها را مخصوص گذاشته­اند برای گریستن. و در فشار جمعیت، میان تن­ها تن از تو، چشم در قامت فرتوت گشته­ی آقا یکی از همان مخصوص­هاست.

-          مولاآآآ   مولاآآآ   مولاآآآ

ما منتظر منتقم فاطمه هستیم        ....

-          ممنونم. ممنونم. بفرمایید...

آقا از مهمانانش خیلی خوب پذیرایی می­کند.

ما که گریه­مان بند آمد و شعر خواندن­مان هم تمام شد، آقا گرفتند نشستند. دستشان را به پایشان گرفتند و خسته و متین نشستند. ما گریه­مان بند آمده بود اما بعضی­ها همچنان می­گریستند. اول یک بابایی آمد بالا و ایستاد به سخنرانی و بعد از ایشان قرار شد تا یک نفر هم از سپاه بیاید درباره­ی یادواره­ی 14600 شهید استان بگوید. بنده­ی خدا تا آمد «بسم­الله»ش را بگوید، مردم صداشان درآمد که: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» و جلوی سخنرانی طرف را گرفتند. اما آن آقا هم دست بردار نبود. تا چند بار قضیه تکرار شد تا مردم رضایت دادند که ایشان هم گلویی برای آقا تر کنند. همه وقتی می­خواستند.

کنترل یک جمعیت زیاد و ناهمگون خیلی مشکل است، اما آقا خوب بلد است «بسم­الله» بگوید، و مردم هم خوب معرفت دارند که توی حرف آقا نپرند.

-          بسم الله الرحمن الرحیم

***

این آدم­ها را نمی­برند تا پای سخنرانی بنشینند و آدم شوند. این­ها نه توی انتخاباتی ماشین آتش زدند و نه توی مشاجره­ی حزبی­ای گلو جر دادند. این­ها را همانطور که گفتم نمی­برند تا دو خط سخنرانی بشنوند و سرشان به سنگ بخورد و آدم بشوند، هر چند سر به سنگ خوردن هم تجربه ثابت کرده که جواب نمی­دهد. شاید این­ها را می­روند که ویلان دهند، بی­محابا از این­که متهم­ات کنند به حزب­اللهی(!) متهم­ات کنند به گمراهی و گول نظام را خوردن و بعضاً مواجیب­اش را. شاید می­روند که راحت بزنند زیر گریه و باورشان این است که این گریه­ها را یکی هست که بخرد. یکی هست که بفهمد.

***

رفتیم آقا را دیدیم. همین. از حواشی می­گذرم. از دخترک تهرانی که متلک بار روحانی جوان کرد می­گذرم. از غش کردن­ها، از گریه­ها، گلایه­ها. از برخورد کسانی که به­چشم مزاحم می­نگریستندمان می­گذرم. از نظامی­های خوب آن شهر نمی­گویم. حتی از محله­ی حسینیه امام که مردم­اش با محبت و کمال احترام با ما رفتار کردند نمی­گویم. از دبستان آن محله­، از همسفرانم. از یاسر، علی، جاسم و دیگران نمی­نویسم. از خاطره­ها نمی­نویسم و این همه نگفتن و ننوشتن را توی بوق و کرنا نمی­کنم(!) که با این گفتن­ها «سیدعلی» را نمی­توان شناخت. «سیدعلی» را بایستی از جایی دیگر درک کرد و شناخت، نه از خط و تصویر یک جوان مشوش که هنوز سفر برایش هضم نشده....

... اما، «سیدعلی» را باید شناخت.

سجاد پورخسروانی

6 اردیبهشت 1390

روایت بهشت

به نام خدا

روایت بهشت

قصه­ی پیرزنی است که تا آخر عمرش «خوب» می­ماند. پسرش شهید می­شود، همسرش می­میرد و حالا وقت آن است که برود آن دنیا توی صف بهشت بایستد. پیرزنی که حالا قرار است بنشیند ور دل حوری(!) و همراه با جامگان لطیف جا خوش کند روی زیرانداز بهشتی­اش و خلاصه جفتک بیندازد و عشق آن دنیا را بکند.

خلاصه­ی امر، می­میرد. تمام مراحل آن­ور را که می­گذراند، وارد بهشتش می­کنند. دم در فرودگاه بهشت منتظر کسانی می­ماند که وعده­ی دیدارش داده بودند. اما هیچ کس جز عده­ای حوری و فرشته و همسر پاکیزه سراغش نیامدند. او را سوار تختی کردند و بردند تا منزلش در بهشت. و اما بهشت...

بهشت جای خوبی است، گوش شیطان کر خیلی جای باحالی است. خدا نصیبتان کند خیلی خوش می­گذرد. به پیرزن هم خیل «خوش» می­گذشت. خورد و خوراکش به راه بود. حوری و همسر زیر پر و بالش را می­گرفتند و هر چه که می­خواست مهیا بود. او که آخر شام­های شبانه­اش سیب­زمینی آب­پز بود و گاهی هم تخم­مرغ حالا هر خواستنی که اراده می­­کرد داشت. انگار شده بود نوعی خدا. راستی او جوان هم شده بود و این جوانی از لحاظ بدنی بود؛ روح که عمر ندارد ... اما چرا. عمر یعنی تجربه و آن دلی که می­گویند بایستی جوان باشد این­جا بود که پیر شده بود. یک بابایی یک جای از روان­شناسی­اش نوشته بود که روح عمر ندارد دوجنسی است، یعنی هم سایق­های مادینگی دارد و هم نرینگی اما او دوباره زن شده بود و جدای از عشق و حال بهشت یک چیزهایی جایی از روحش خالی داشت ... روزگاری سپری شده در آن­سوی برزخ ... توی دنیای آدم­ها، یک عمر اعتماد و عشق را گذاشته بود و آمده بود این­ور. پسری که بزرگ کرده بود. همسری که معشوقه شده بود ... و زندگی­ای و خدایی که قربتش را باور کرده بود. این جای قصه­ی ما در بستر بهشتی­اش جور درنمی­آید اما بگذارید بنویسم. پیرزن خانم که حالا جوانی خوش چهره شده بود در­به­در دنبال شوهر و پسرش می­گردد، پیداشان هم می­کند، اما چه پیدا کردنی ... یکی زیر بغلش را حوری و همسر پاکیزه گرفته بود و دیگری زندگی­ای جاویدان با رضایتی که از خدا قولش را گرفته بود و این­ها همه یعنی تنهایی پیرزنی که آن­ها را به عنوان کَس می­شناخت.

بگذارید بگوییم پیرزن با واقعیات کنار آمد و گذاشت رفت گوشه­ای از بهشت تا برای خودش زندگی­ای بسازد؛ اما مشکل بهشت در این است که مثل ارباب­ها هر چه خواستی تندی مهیاست و این­جاست که لذت تلاش را از تو می­گیرند. پیرزن اگر می­خواست آبی بنوشد ناگهان سیراب می­شد. اگر هوس رفتن به جایی می­کرد ناگهان می­رسید. اگر می­خواست چیزی بکارد ناگهان سبز می­شد و انگار یادش رفته بود که این­­جا بهشت است ....

عصبانی شد. افتاد توی بهشت دنبال خدا ... گفتندش او همه جاست هر چند عرشش جای دیگری است ... بلند شد ... نیاز به بهانه­ای داشت ... افتاد توی بهشت و داد و بی­داد می­کرد که هی آیا این آن عهدی بود که می­گفت با ما بسته است؟ ... مأمورین بهشت گرفتندش و بردندش پیش خدا ... حالا به زمان زمینی­ها قرن­ها بود که می­گذشت ...

-          ای بنده­ی من مشکل­ت چیست؟ چه می­خواهی؟

هر چند خدا علم کل است، اما بدون مسألهٌ خدا روند داستانی قصه پیش نمی­رود:

-          خدایا! یادت هست گفتی در بهشت­ات و در مرتبه­ی رضایت­ات هر چه که بخواهیم برآورده است؟!

-          آری.

-          خب پس چرا «آدم و حوا»یت را از بهشت بیرون راندی؟ آیا بهشتت کفایتشان نمی­کرد؟

-          آن­ها خودشان خواستند. اما تو چه می­خواهی؟

-          خدایا خسته­ام! ... از بهشت تو خسته­ام! ... می­شود بگذاری از این­جا خارج شوم؟ ... می­خواهم همان پیرزن کوخ نشین زمینی­ات باشم ... همو که هر شب دست دعا به سویت بلند می­کرد ... یا چیزی غیر از این ...

نوری در بهشت پیچید ...

-          پس تو دیگر آماده­ای ... به بهشت من وارد شو ...

 

سجاد پورخسروانی

16 اسفند 1389­ 

اواخر شب عید

    

به نام خدا

اواخر شب عید

 

او شیطان بود. اما دیگر کار از کار گذشته بود، من دیگر گول خورده بودم. دیگر وقت جاودانه شدنم بود. آری، دیگر وقتش رسیده بود. دیگر برای من خیلی دیر شده بود. من در غم شناور بودم و قرار بود جاودانه شوم در این غم. موقعش که می­رسید به هر کس اجازه می­دادند روزی از گذشته­اش را ببیند. پیش هر کدام­مان یک کاسه آب گذاشتند. قرار شد هر کس هر روزگاری را که دلش می­خواهد بخواند و درون آب ببیندش. اما گفته بودند از آب نخوریم که به غمی جاودانه مبتلا خواهیم شد. می­گفتند به گذشته برمی­گردی و مجبوری تمام گذشته را دوباره سپری کنی.    می­گفتند از هدیه­ی بازنشستگی هم دیگر خبری نخواهد بود و چون با گذشته­ات روبرو شوی، برای همیشه همچون روحی سرگردان خواهی ماند، بی­هویت.

اما من بایستی برمی­گشتم. بایستی چیزی را به خودم می­گفتم. نبایستی می­گذاشتم شیطان دوباره مرا گول بزند. درون آب نگریستم. این من بودم پشت وانت عمو. آری این من بودم، در اوج کودکی. قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. افتاد درون آب. آب درون کاسه به تلاطم افتاد. دیگر داشت وقتم تمام می­شد. آب را لاجرعه سرکشیدم. لحظه­ای به صورت روح ازلی و خدایی خویش درآمدم. من در خدا سیر می­کردم. معنای زمان بی­معنا شده بود. من به کودکی خویش می­رسیدم. ...

چشمم را که گشودم توی شهر خودمان بودم، فسا. اینجا تل ضحاک بود. دم­دم­های صبح بود. می­گفتند اینجا عتیقه پیدا می­شود. حالا من هم عتیقه شده بودم. من از عصر دیگری می­آمدم؛ عصر اضمحلال. از عصر جاودانگی و این جاذبه چقدر مرا اذیت می­کرد، اما من خوشحال بودم. خوشحالِ خوشحال. دستم را گذاشتم روی زمین و بلند شدم. تکه چوبی پیدا کردم. از این­جا همه­ی شهر را می­شد دید. راه افتادم سمت خانه. این مسیر را از بر بودم. چند بار این راه­ها را پیاده رفته بودم. هیچ­وقت گواهی­نامه نگرفتم. از ماشین عقّم می­گرفت. همیشه عاشق پیاده­روی بودم. عاشق راه­های دور. عاشق فامیلی که از همه دورتر بود و آن­قدر دل­تنگت می­کرد که همه­ی راه را لحظه­لحظه تا به رسیدنش درک می­کردی. ... اگر موبایل و تلفن و این­ها می­گذاشتند. ...

اِ !... این من بودم! من بودم پشت ترک دوچرخه­ی رفیقم. منِ کودکی از جلوی من گذشت:

-          سلام آقا!

-          سلام آقا! قربونِ آقا!

درست مثل پیرمردی جوابش را دادم که بچگی­ها سلامش می­کردم. خندیدم. اشک توی چشمانم حلقه زد. الآن بایستی اول راهنمایی باشد. باشم. همان موقع که عینکم را گم کردم و تا دو هفته جلوی «بابا» آفتابی نمی­شدم. کفش نو خریده بودم. از عینک هم که بدم می­آمد. عینک را        می­گذاشتم توی جیب پیراهن و گاهاً خم می­شدم تا کفش­م را تمیز کنم. وقتی عینک گم شد همه­ی راه را پیاده برگشتم، اما عینک پیدا نشد. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.

راهم را ادامه دادم. خسته­ی سفر بودم. رفتم سراغ محله­ی خودمان. هوا بهاری می­زد. به گمانم دم­دم­های عید بود. اواخر اسفند. این موقع سال همیشه بهارنارنج­ها زودتر از بهار از راه می­رسید و بوی بهارنارنج می­پیچید توی شهر. زنده­ات می­کرد. گرسنه­ام بود. از جلوی مغازه­ی آقای     خوش­خرام رد شدم. هنوز هم داشت مشتری­هایش را می­پایید که سراغ مغازه­ی پایین­تر نروند. هنوز هم سرش توی حساب و کتاب بود. سلامش کردم. عادت همیشگی­ام بود. جوابم را داد اما گویی مرا نشناخت. حق هم داشت. حالا دیگر من دیگر سن پدرِ پدرش را داشتم. به نوعی نمونه­ای فسیل محسوب می­شدم. گذشتم. سر کوچه که رسیدم صدای باز شدن در می­­آمد. وارد کوچه شدم. خانه­ی خودمان بود. پدرِ خودم بود. پدرِ خودم. داشت پیکان بژ را از حیاط در­می­آورد. کلاس داشت حتماً. خواهرم هم جلوی ماشین نشسته بود. سرعت گام­های خسته­ام را تندتر کردم. رسیدم جلو در خانه. بابا حالا داشت در حیاط را می­بست. ایستادم جلو پیکان. زل زدم به خواهرم. چقدر جوان بود. درست مثل بابا. درست مثل «من» که صبح از روبرویم گذشت.

همینطور ایستادم و زل زدم به صورتش. خودش بود، خودِ خودش. سرش را چرخاند. مرا دید. اول کمی نگاهم کرد. حس آشنایی را در چشمانش دیدم. با خود گفتم مرا می­شناسد. هر چه که باشد خواهر بزرگتر از هر کسی بهتر برادرش را می­شناسد.

-          بابا! بابا!

-          اومدم

پدر از حیاط بیرون آمد. مرا که دید، جا خورد. نشناخت، درست مثل آقای خوش­خرام، درست مثل خواهرم، درست مثل من. بغض کرده بودم.

-          بفرمایید؟!...

شکست. بدجوری هم شکست. مثل یک آدم مادرمرده. پیرمرد فکنسی مثل یک بچه­ی شیرخواره زار می­زدم. پدر پریشان شد. رفت سمت ماشین. از جلوی فرمان ماشین ده تومانی تاخورده­ای برداشت و آورد گذاشت کف دست من. بعد هم رفت سوار ماشین شد و دنده­عقب گرفت و رفت. من همچنان سر جای خود ایستاده بودم و هق می­زدم. دیگر آن ده تومانی حکم دستمال کاغذی را پیدا کرده بود. شده بود خیسِ خیس.

***

پسرها همیشه مامانی بوده­اند. صد سالشان هم که بشود باز مامانی­اند. مخصوصاً اگر سال­ها باشد که مادرشان را ندیده باشند. اما مادرم هم من را نشناخت. نهایت لطفی که به پسرِ چندصد ساله­اش کرد این بود که ظرفی غذا برایم بیاورد دم در. من هم نشستم همان جلو و شروع کردم به خوردن. عجب عشقی داشت غذای مامان­پز.

غذا را خوردم. درِ خانه را زدم اما دیگر نایستادم. ظرف را گذاشتم دم در و راه افتادم. حتماً با خودش می­گفت عجب گدای گستاخی! غذایش را خورد، یک تشکر هم نکرد و کله­اش را انداخت و رفت...

همان حوالی پرسه می­زدم. امسال سالی بود که دو سال از فوت پدربزرگم می­گذشت. پس بایستی «بی­بی» هنوز زنده باشد. دیدم ماشین آشنایی از دور نزدیک می­شود. «تویوتا»ی عمو علیرضا بود که می­آمد. همانی که باهاش چپ کرد. اِ...بی­بی هم داخل ماشینش نشسته. اون دو تا هم بچه­های عمو هستند که پشت نشسته­اند. اون هم زن­عمو هست. از نزدیکی من پیچیدند توی کوچه و رفتند جلوی خانه­ی ما. جلوی خانه خیس بود. حتماً حیاط را آب­ و­ جارو کرده بودند. رفتم پیش آقای خوش­خرام و پرسیدم امروز چه روزی است. گفت روز آخر اسفند. پس با این حساب عمو عباس و عمو غلامعلی و عمو ابراهیم هم بایستی در راه باشند. نزدیک­های عید همگی­شان می­پریدند پشت وانت عمو و از شیراز می­زدند می­آمدند فسا تا شب عیدی را کنار «بی­بی» و دیگر فامیل «یا مقلب القلوب» بخوانند. جفت قلب­های یکدیگر. پس من امروز صبح با دوستم کجا می­رفتم؟ آها! حتماً می­رفتم پیک نوروزی بگیرم. آخر پیک نوروزی­ها گاهی دیرتر می­رسید دستمان. شهرستان بودیم دیگر. یا شاید هم رفته بودیم ماهی شب عید بگیریم. ماهی شب عید را بایستی شب عید خرید.

عموها آمدند. همه­ی همه­شان. زن­عموها، پسرعموها، دخترعموها. حالا توی خانه ولوله­ای بود به یقین. من پشت پنجره نشسته بودم و به همه­ی آن صداها گوش می­دادم. حالی داشتم میان گریه و خنده. خودِ کودکی که گریه می­کرد، من می­خندیدم و وقتی او می­خندید من گریه­ام شروع   می­شد. بچه­ها تصمیم گرفتند بیایند بیرون و کمی «وسطو» بازی کنند. طبق عادت همیشگی­شان اول توپ را از دیوار انداختند این­ور. توپ خورد به دیوار روبرویی و قل خورد آمد پیش من. من هم گرفتمش. توپ پلاستیکی پاره­پوره­ی کودکی­های خودم بود. مالِ مالِ خودم. سفت چسبیدمش. درست مثل آن عینکی که صبح پیدا کرده بودم و مال خودم بود. حالا تازه می­فهمم چه کسی عینکم را برداشته بود. خودم بودم که عینکم را برداشته بودم. خود بزرگی­هایم. یحتمل او هم الآن چون من جایی از این عالم جاودانه شده و دارد مرا نفرین می­کند، یا شاید هم خودش را. چقدر نصیحت­ام کرد و چقدر تلاش کرد که از «عمو نوروز» چه بخواهم. اما من ...

من در را باز کرد و بیرون آمد. منِ کودکی­هایم. سارا هم بود، علی هم بود، احمد هم بود، الهه هم بود. جمع­شان جمع بود. همان جمع قدیمی عزیز. همانی که دیگر هیچ­وقت نداشتیم­اش.

-          بچه­ها! یه آقاهه نشسته کنار دیوار! سجاد! توپ تو هم دستشه!

خود کودکی­ها آمد نزدیکم. اول با تردید، اما لبخند مرا که دید خیالش راحت شد. آمد جلوتر:

-          پدربزرگ! این توپ منه!

بچه­گی­ها همیشه پیرمردها را پدربزرگ صدا می­کردم.

-          می­دونم. بیا بگیرش.

جلو آمد.

-          اما قبلش می­خوای یه قصه بشنوی؟!

با تردید نگاهم کرد. بعد برگشت سمت بچه­ها و صداشان کرد. اندکی بعد با آن­ها آمد. سارا و علی و الهه و احمد. همه­شان ته­تغاری بودند. فسقلی و دوست داشتنی. درست همان­طور که بچه­گی­ها دوستشان داشتم. خودم هم آمد نشست درست روبروی من.

-          یه روزی بود، یه روزگاری. خدا بود. شیطون هم بود. توی دنیایی که آدم­ها خوش بودند و خرم. تو دنیایی که آدم­هاش اون­قدر خوشبخت بودند که هیچ­وقت آرزوی بهشتی رو نمی­کردند، اون شیطونه پیداش شد و نقشه ریخت تا شادی آدم­ها رو از اون­ها بگیره. یه زمانی که نزدیک­های عید بود و خدا عمو نوروزش رو می­فرستاد تا آرزوهای شب عید بنده­هاش رو برآورده کنه، شیطونه دست به کار شد و اومد پیش بچه­ها. اومد پیش­شون و برای اون­ها از بهشتی گفت که مردم هیچ­وقت توش نمی­میرند. از بهشتی که توش پر بود از ماشین­های آخرین سیستم و خونه­های آنچنانی. از بهشتی براشون گفت که هر کسی تو اون یه موبایل داره و هر کس، هرجا که باشه می­تونه با دیگری حرف بزنه.

عمو نوروز که اومد، همه اون بهشت رو آرزو کردند غافل از این­که بهشت­شون رو، بهشتی که خدا براشون آفریده رو از دست        می­دادند. بهشت بابا و مامان و بی­بی. بهشت عمو و زن­عمو و بچه­های عمو. بهشت بچه­گی. و تا ابد جاودانه شدند تو بهشتی که شیطون براشون تعریف کرده بود. شیطون هم حالا دیگه سال­ها بود که انتقامش رو تونسته بود از آدم­ها بگیره...

 

-          آقا یعنی آدما همیشه پولدار بودن؟

-          همیشه غمگین بودن.

-          آقا یعنی ماشین بده؟

-          بزرگ شدن بده.

-          آقا یعنی خونه بده؟

-          تنهایی بده.

***

شب بود. اوخر شب عید. موقع اومدن عمو نوروز. من پشت دیوار نشسته بودم. من دلم می­لرزید، قلبم می­لرزید. نه دیگر برای خودِ جاودانه­ام، که برای همه­ی آن­هایی که پشت این دیوار می­خندیدند و همه­ی آینده­شان به دعای نیمه­شب آن بچه­ها بستگی داشت.

اواخر شب عید بود.

 

 

سجاد پورخسروانی

12 فروردین 1390

 

   

 

غفلت چند اینچی

   به نام خدا

...

حسن عباسی ادعا می­کند که اصلی­ترین و شاید تنها صادرات ایالات متحده­ی آمریکا «مدل زندگی» است . پس اگر موفق شده باشد بایستی همه­ی دنیا الآن آمریکایی باشد . ... خب ، بگذارید بررسی کنیم . از چپ یا راست فرقی ندارد بشمار و بیا ، سومی را که رسیدی بگیر بالا . چه شد ؟ خیلی زشت بود؟ اما این که فقط یک انگشت است . پس چرا زشت می­زند ؟ خدا بیامرز حداقل انگشت شصت خودمان را نشان بده که مدل وطنی­اش هست (!)

و اگر چه­ایی روابط آمریکایی را می­فهمید و اگر معنی علائم­شان را و اگر بین آن­ها و خودتان مشترکات رفتاری­ای می­بینید ، پس بدانید که آمریکا در صادراتش موفق بوده و بدانید که این مقال راست است .

... و این شاید نه در همه اما ، در بسیاری از شئونات زندگی ما جای گرفته . از مدل لباس پوشیدن تا مدل مو . از غذا خوردن و افاضه­ی پز کردن تا  کافی­شاپ رفتن با گرل فرند و حتی تا نحوه­ی عشق­بازی کردن یک زن و شوهر هم پیش رفته و جای خودش را باز کرده ؛ این فرهنگی که اصولاً ثمره­ی یک تهاجم نیست (!)

...

برای دیدن کامل متن به ادامه ی مطلب مراجعه کنید .

 

ادامه نوشته